زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

کتاب‌باز

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۰۷ ب.ظ

یک ویژگی جالبِ ممتازِ محمدحسین کتاب‌بازی است. او رسماً کتاب‌باز است! اصلاً کتاب‌ها را که می‌بیند حالش دگرگون می‌شود. هر چند شب یک‌بار که می‌روم اتاقشان می‌گوید «سید، یک کتاب جدید خریدم بیا ببین!» بعد کتاب را با احترام از قفسه‌اش می‌آورد و می‌گذارد جلوی من. مثلاً با یک شوق و ذوق و لب‌خند خاصی کتاب را نشان می‌دهد و به من نگاه می‌کند و می‌گوید «ببین چه جلد قشنگی دارد!» دست می‌کشد روی جلد آن، مثلاً از آن‌هایی که روکش سلفون مات دارد با UV موضعی، چنان لمسش می‌کند که انگار لطافت دست یار را نوازش می‌کند!

با همین خریدن کتاب‌های جدید خیلی حال می‌کند. به ظاهرِ کتاب هم هم‌سنگِ باطن کتاب اهمیت می‌دهد. یک دفعه یک کتابی را می‌خواست که در کتاب‌فروشی دیده بود و نخریده بود. می‌گفت: «صفحه‌آرایی و صحافی‌اش خوب نبود، به دلم ننشست، نخریدم.» مثلاً ظاهرش دل‌چسب نباشد به دلش نمی‌نشیند. با کتاب‌ها این‌طوری زندگی می‌کند. کنار بالشتش همیشه هفت‌هشت‌تا کتاب روی هم گذاشته. مرتب و منظم، کنار دیوار، روی هم چیده. به نظرم می‌رسد هر شب یکی‌شان را در آغوش می‌کشد و می‌خوابد! شاید هم صبح که بیدار می‌شود، لای یکی از کتاب‌ها را باز می‌کند و بو می‌کشد و مست می‌شود! این‌ها را حدس می‌زنم، این در آغوش گرفتن و بوییدن و این‌ها را، احتمالاً واقعی نباشد، ولی می‌خواهم بگویم یک هم‌چین آدمی است؛ یعنی یک آدمی است که مثلاً من در موردش می‌توانم هم‌چین حدس‌هایی بزنم. وقتی از کتاب‌ها حرف می‌زند خیلی ذوق‌زده می‌شود. با شخصیت‌های داستان‌هایی که می‌خواند رسماً زندگی می‌کند. بله، من هم زندگی می‌کنم، شاید بیش‌ترِ آدم‌ها زندگی می‌کنند، ولی او بیش‌ترْ زندگی می‌کند! شخصیت‌ها برایش واقعی هستند انگار. یعنی کتاب‌ها این‌قدر برایش جدی هستند. چند شب پیش ازش پرسیدم «تا به حال هیچ‌کسی بوده که خواسته باشی او باشی؟!» گفت: «باید فکر کنم.» چند لحظه بعد اسم شخصیت اصلی یکی از رمان‌ها را گفت. منظور من آدم‌های واقعی بود، منظورم این بود که مثلاً از بین آدم‌های واقعی دور و بر، یا حتی در تاریخ، کسی هست که غبطه‌ی او باشد؛ ولی او انگار فکرش صاف می‌رفت توی کتاب‌ها! قبل از جهان واقعی، می‌رفت سمت جهان‌های کتاب‌ها. شاید برای او آدم‌های توی کتاب‌ها همان‌قدر واقعی‌اند که برای ما آدم‌های توی خیابان‌ها. دنیای کتاب‌بازها دنیای عجیبی است!

یک‌بار کتابی خریده بود که نویسنده‌اش را نمی‌شناخت، ولی در عوض به موضوعش هم علاقه‌ی چندانی نداشت! می‌گفت به خاطر طرح جلدش خریده، از طرح جلدش خوشش آمده بود و آن را خریده بود. به چه قیمتی! یک جلد گالینگور با پوسته داشت، از همان ها که سلفون مات دارد و موضعی براق شده. به نظرم با طرح جلدهای خوب و ابتکاری خیلی خرکیف می‌شود. اصلاً شاید بخش قابل توجهی از قیمت کتاب مال همین جلدش بوده. خلاصه همان شب که با ذوق کتاب را آورد و به من نشان داد و گفت که فقط به خاطر جلدش خریده، به‌ش گفتم «کتاب‌باز هستی دیگه!» خندید و چیزی نگفت. به نظرم داشت با رفتارش حرفم را تأیید می‌کرد. کمی بعد، وقتی داشت کتاب را با احترام و دقت به سرجایش در قفسه بازمی‌گرداند، گفت: «کتاب‌باز هستم، ولی کتاب‌خوان نیستم». نمی دانم صادقانه می‌گفت یا داشت تواضع می‌کرد؛ ولی من یاد حرف یک بنده‌خدایی افتادم که می‌گفت فلانی خیلی کتاب‌خوان و خیلی کتاب‌فهم است! همین محمدحسین را می‌گفت. یاد آن حرف که افتادم، به محمدحسین در جواب چیزی که گفته بود، آهسته گفتم «نه، این‌طوری‌هام نیست!» نمی‌دانم صدایم را شنید یا نه. بعید است شنیده باشد. به نظرم آن وقت –که سر قفسه بود- دوباره مسحور کتاب‌هایش شده بود و هیچ نمی‌فهمید. دنیای کتاب‌بازها دنیای عجیبی است!

 

 

🔹

دور و برم، در همین ساختمان خوابگاه، چند طبقه پایین‌تر یا بالاتر، یا در ساختمان بغلی، یا بلوک مجاور، یا کمی آن‌طرف‌تر، باز هم آدم‌هایی هستند که این‌چنین با حال و اهل خواندن و اهل ذوق و اهل فکر هستند. چند نفری را هم تازگی فهمیده‌ام که هستند. هستند و من هنوز با آن‌ها رفیق نشده‌ام، یا آن‌طور که باید، رفیق نشده‌ام. من چه‌قدر دیر رفیق می‌شوم، رفیق! خدا نکند حسرت این رفاقت‌ها بر دلم بماند...!

 

 


+ وبلاگ کتاب‌باز یادشده.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۳۱

نظرها  (۱۱)

:)
کتاب خوندن خصوصا کتاب های خاطره و رمان و ... خیلی کیف میده.
منم عاشق کتاب خوندنم اصولا هرگاه هرجا کتاب فروشی یا نمایشگاه باشه هول میخورم داخل اما به همون اندازه از درس و کتاب درسی متنفرم.:)
یه لیست بالا بلند کتاب دارم که میخوام بعد کنکور بخونم ان شاا... البته به شرط حیات:)خوش به حال دوستتون که وقت میکنه خیلی از کتابها رو بخونه
موفق و مانا باشید
یاعلی
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۲ هانیه شالباف
منم به ظاهرِ کتاب خیلی اهمیت می‌دم؛ صادقانه‌تر بگم: ظاهر همیشه من رو جذب، یا گاهی هم دفع می‌کنه. اگه ظاهرش به دلم بشینه برش می‌دارم و صفحه‌ی اولش رو باز می‌کنم؛ تا ببینم ارزش خریدن داره یا نه :)

همیشه به این آدم‌های کتاب‌باز حسودی‌م می‌شه؛ خیلی دلم می‌خواد زودتر به این درجه برسم :)) درجه‌ای که کتاب فراتر از چندصفحه می‌ره؛ درواقع فقط خونده نمی‌شه؛ بلکه تجربه می‌شه... جوری که پابه‌پای شخصیت کتاب؛ زندگی کنم و یاد بگیرم...
در سماع کتابها...
حالا دوست داشت جای کی باشه؟

کتاب باز بودن یه چیزه، کتاب خون بودن یه چیز دیگه، کتاب فهم بودن یه چیز سوم!

دوتای اول اصلا فضیلت نیس، سومی هم به شرط و شروطی می تونه فضیلت محسوب بشه.

برای هر کس در این دنیا بُتی وجود داره، برا بعضی ها هم کتاب، بُته! کتاب باز بودن ارزش نیس (یکی سنگ بازه، یکی تمبربازه، یکی فیلم بازه، یکی دختر بازه، یکی هم کتاب باز!!) ... خدا نکنه به قول قرآن، "کمثل الحمار یحمل اسفاراً" باشیم!

حتی قرآن باز بودن هم ارزشی نداره، چه بسا حافظان و تالیان قرآن که جزء اشقیا شدن...

خداوند بهمون فهم و بصیرت و معرفت و حکمت عطا کنه ان شاءالله...




سلام
بسیار زیبا و جالب بود
آفرین بر کتاب خوانان کتاب فهم و عامل به معلومات و اگرنه کتاب خوانان بسیارند همانطور که شما هم فرموده بودید.
۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۹ حسین بوذرجمهری
سلام
اول که عنوان مطلبت رو دیدم فکر کردم منظورت open book هست!
سلام
اینجور دوستایی ذهن آدمو باز میکنن
حرف زدن باهاشون خسته کننده نیست اصلا و کلی انرژی میدن به آدم
سلام
جالب بود برام بدونم دوستتون تمایل داشته جای کی باشه :)
داشتن دوستانی که با کتاب عاشقی میکنن دلپذیره به شرطی که عادت نکنن مثل کتابها متکلم وحده باشن و توقع شنونده بودن داشته باشن از همه؛ بعضی وقنها آدمها انقدر به خودشون غره میشن که دیگه قابل معاشرت نیستن حتی اگر کتاب بازهای حرفه ای باشن.
پاسخ:
سلام

باشه بهتون میگم :)
هولدن کالفیلد، شخصیت اول ناتور دشت.

نه، این دوست ما اصلا این‌طوری نیست. خیلی بچه خوبیه! ان‌شاءالله که خوب هم بمونه :)
۰۹ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۹ فاطمه سروری
دوستتون چه انتخاب عجیب و قشنگی داشتن؛ 
جای شما اگر بودم دوستی که دوست داره جای هولدن باشه رو هیچ وقت از دست نمی دادم:)
منم تقریبا همین شکلیم! یه بار یه طاعون خریدم بیست و پنج تومن فقط چون شکل تابوت مشکی درستش کرده بودن! هنوزم پشیمونم از این کار!
پاسخ:
سلام بر شما
سعی کنید پشیمون نباشید! پشیمونی خیلی آزاردهنده است.
کاری بدی نکردید که. بالاخره دلتون خواسته و خریدید دیگه. مثل کسی که برای یک تابلوی نقاشی هزینه می‌کنه. از داشتنش لذت ببرید و به جنبه‌های قشنگ کارتون نگاه کنید :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">