زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

ای کاش خودت بودی

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ب.ظ

قدم می‌زنم خیابان‌ را. مثلاً از همان اول انقلاب، تا ولی‌عصر. قدم می‌زنم و خیال می‌کنم که همراهم هستی، همراهت هستم... دم یکی از مغازه‌ها بستنی می‌خرم. دو تا می‌خرم. یکی برای خودم، یکی هم برای تو. ای کاش خودت بودی...

 

می‌روم سینما. وقت‌هایی که تنها سینما می‌روم، صندلی کناری‌ام معمولاً خالی است! حتماً جای توست. من فیلم را به جای تو هم تماشا می‌کنم، و به جای تو هم در موردش فکر می‌کنم و به جای تو از ساخته‌شدنش خوشحال یا نگران می‌شوم... ولی... ای کاش خودت بودی...

 

می‌روم پارک لاله، مثلاً پارک لاله که بزرگ باشد و چمن‌های وسیع و دل‌گشا داشته باشد. وِلو می‌شوم روی چمن‌ها، وسط محوطه‌ای که با درخت‌های بلند محصور شده، انگار که کلبه‌ی بزرگی باشد با دیواره‌هایی از برگ‌ها و شاخه‌ها؛ آسمان را تماشا می‌کنم. به ابرهایی نگاه می‌کنم که آبی را یک‌دست نمی‌پسندند... هم خودم نگاه می‌کنم، هم به جای تو نگاه می‌کنم. ای کاش خودت بودی...

 

می‌روم یکی از این کافه‌ها‌ی معمولی. نوشیدنی سفارش می‌دهم. برای خودم که مهم نیست چه باشد، ولی برای تو چندبار فهرست را بالا و پایین می‌کنم؛ من نمی‌دانم کدام را بیش‌تر دوست داری. کلافه‌ام. ای کاش خودت بودی...

 

می‌روم شهر کتاب. روی نیم‌کت‌هایش می‌نشینم. نیم‌کت‌ها دو نفره است. حداقل دو نفر! رسماً جای تو خالی است. مثل هر هفته دو کتاب انتخاب می‌کنم. یکی برای خودم، یکی هم برای تو. قرار این است که تا وسط هفته هر کدام کتاب خودمان را بخوانیم و بعد با هم عوض کنیم. ولی الان هر دو کتاب را باید خودم ببرم. ای کاش تو، خودت بودی...

 

سال‌های تهرانم را با تو گذراندم، اگر چه نبودی. با خیال تو، با آرزوی تو، با امید تو... تو در همه‌ی خاطرات خوبم بودی، در خستگی‌هایم بودی، در دل‌تنگی‌هایم بودی، در تفریح‌هایم بودی، در حماسه‌هایم بودی، در موفقیت‌هایم بودی، در شکست‌هایم بودی.
اگرچه همیشه جایت خالی بوده و هست؛ ولی در خیال من، هیچ خاطره‌ای بی‌تو تکمیل نمی‌شود. بعد از این هم در همه‌ی خاطرات من جای تو خالی هست و نیست.

 

در راه برگشت، یک گل سرخ خریده‌ام برای تو.


چند روز بعد

هم اتاقی‌ام

گل سرخ خشک‌شده‌ی جلوی قفسه‌ام را

-دور از چشم من-

دور می‌اندازد...

 

 

 

 

 

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۹۶/۰۶/۲۶
سید طه

یار

نظرها  (۱۳)

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۹ خانه سلامتی
متن جالب و غم انگیزی بود 
پاسخ:
ممنون از حضورتون :)
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۱۴ هانیه شالباف
چه جاهای خوبی می‌رین :)

ایشالا صندلی کناری‌تون هم پر بشه و گل سرخ‌تون دور ننداخته نشه ;)
پاسخ:
سلام

خیلی ممنونم :)

ان‌شاءالله که هر چه خیره رخ بده.
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۷ حسین بوذرجمهری
ای بابا...
زیبا و ناراحت کننده...
پاسخ:
به خاطر زیباییش خدا رو شکر، به خاطر بقیه چیزاش هم خدا رو شکر :)
 خیلی عالی
متن قشنگی بود
یاد تصنیف "بی تو تمام فرصت خویش را گریستم" افتادم

پاسخ:
ممنونم :)
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۲ پلڪــــ شیشـہ اے
ان شاءالله که در بهترین زمان و مکان جای خالیش را پر کند(پر کنید) 
ان شاءالله وقتی خود مخاطب خاص هم که امد، برای همه این کارها وقت و حوصله داشته باشید.اخر شروع زندگی ادم را تا خرخره مشغول میکند. ان شاءالله تک تک این صحنه ها دوتایی شوند.
پاسخ:
جاهای خالی را که -مثل همه چیز دیکر- کلاً به خدا می‌سپاریم :)
برای بعدش هم، باز توکل بر خدا...

+ ممنون از حضور و همراهی‌تون، و دعاهای خوبتون.
آخ و آه...
پاسخ:
در همه حال می‌گوییم «الحمدلله رب العالمین»

ممنون از حضورتون
۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۶ فاطمه سروری
انگار هنوز امیدی هست
چه جای خالی قشنگی درین دنیای دسترسی های سریع
چه جای خالی صبورانه و با اصالتی
اغلب وبلاگایی که می خونم از یه جایی یه بعد همین شکلی می شن...چه نسل رمانتیکی شدیم ما:)
پاسخ:
سلام

از یه جایی به بعد؟! مثلا از کجا به بعد؟ از یه جایی به بعد دقیقا چه شکلی میشن؟
حالا مطالب این‌طوری و وبلاگ‌های این‌طوری به نظر شما خوبه که این‌شکلی شده یا بد؟ یا هیچ‌کدوم؟!


خود من که وبلاگم از یه جایی به بعد این شکلی نشده! من گه‌گاه این شکلی بودم و هستم. در میان ویژگی‌هایم، عاطفه داشتن هم قرار دارد! تنها ویژگی من نیست، اما یکی از آن‌ها هست. عاطفه یکی از شکل‌هایی است که یک انسان همیشه در بین ویژگی‌هایش دارد. عواطف طبیعی اگر نباشد یا سرکوب شود، می‌تواند خطرناک باشد. (خطری که در جامعه‌ی ما، در بسیاری از موارد، یا جوان‌ها را تهدید می‌کند، یا آن‌ها را مبتلا به چیزهایی کرده که بهتر بود مبتلا نمی‌شدند!) چرا این‌طوری شده؟ چون برایمان مهم نیست! چون فکر می‌کنیم عواطف سوسول‌بازی هستند و ما دغدغه‌های متعالی‌تری باید داشته باشیم!!
من فعلاً بر این باورم که تفکر و حکومت و دین و هر چیزی که برای روابط عاطفی میان انسان‌ها اندیشه نکرده باشد و حرفی نداشته باشد، به مشکلات بزرگی برخواهد خورد. این‌چیزها بازی‌های بچه‌گانه نیست. مهم است و قابل اعتنا. باید برایش اندیشید و فکر کرد و در معادلات مهم به حسابش آورد.
من هم یک انسانم و یک بُعد مهم از من، همین بُعد عاطفی است. برای انتشار این نوشته‌ هم فکر کرده‌ام و چرتکه انداختم. همین‌جوری دلی یک حرف خوشگل را منتشر نکردم! این مطلب را حدود یک سال پیش نوشتم، ولی یک سال در انتشارش این پا و آن پا می‌کردم و به طور کلی این اواخر، به خاطر برخی بازخوردها، در انتشار این دست نوشته‌هام تردید داشتم.
حالا حتی اگر چنین هم نکرده باشم و صرفا چند خط حرف دل رمانتیک زده باشم، آدم‌های دغدغه مند باید از دلِ این حرف‌های دلی، چیزهای مهمی را بفمند و بیرون بکشند. این گزارش‌هایی که در وبلاگ‌های نسل ما از حالات درونی‌شون بازتاب داده میشه، برای آدم‌های دغدغه‌مند، یک مشت حرف مفت نیست، داده‌هایی است که بر اساسش باید فکر کنند و برنامه بریزند.
جدا از این، با زدن این حرف‌ها می‌شود به یک عده‌ای تسلی داد که در فلان مشکلی تنها نیستید، و به عده‌ی دیگری این خوشحالی را القا نمود که شما چنین مسائلی ندارید و قدر وضعیت‌های خوبتان را بدانید یا بیش‌تر بدانید، و سعی کنید به آن‌ها عادت نکنید!
اصلاً شاید یک مطلب خلاصه در مورد فواید دلنوشته‌نویسی در وبلاگ بنویسم به زودی. که در مورد اون هم نظر شما برام مهمه.

خب، پس عاطفه مهم است! من هم هیچ‌وقت عاطفه‌ام را به خاطر چیزهای دیگر کنار نگذاشته‌ام :)


یک سؤال هم بپرسم: «ما» نسل رمانتیکی «شدیم»؟؟ یعنی قبلی‌ها این‌طور نبودند؟ یا خود ما قبلاً این‌طور نبودیم؟!
اصلاً منظورتون از رمانتیک چیه؟
اییییییییییین همه جواب؟؟؟
من اصلا نگفتم بده این اتفاق یا نباید از این چیزا نوشت! اتفاقا خودمم یه جا گذاشتم کنار واسه روزانه نویسی تو بلاگم. 
فقط به نظرم جالب اومد که اغلب بلاگرای جوونی که می خونم وبشونو همین دغدغه رو دارن و من فک می کنم این که این همه بین خواسته های اولیه شون و زمان تحققش فاصله میفته اصلا خوب نیست.
منظور از رمانتیک م این بود که یکی از عوارض خوب یا بد این وضعیت اجتماعی، در کنار قوانین خاص دینی ای که وجود داره همین متنای عاشقانه ایه که در فراق اون آدم مطلوب نوشته می شه. شاید اگه این وضعیت خاص مذهبی اجتماعی نبود این جور متنا هم خیلی کم تر می شد. ( قضاوتی ندارم که این خوبه یا بد)
پاسخ:
:))

سلام دوباره

خب اگه شما منظورتون این نبوده که چنین چیزهایی بده و نباید نوشته یا منتشر بشه، پاسخ من رو به عنوان یک نکته‌ی کلی به حساب بیارید که به بهانه‌ی نظر خوب شما، بیانش کردم، نه این‌که مخاطبش شما و نظر شما بوده باشه.
من هم حدس می‌زدم که شما نظر منفی‌ای نداشته باشید، اما گفتم حالا که فرصتی برای زدن این‌حرف‌ها پیش اومده، استفاده کنم :)

بله. نکاتتون در مورد وضع اغلب جوون‌ها و اوضاع اجتماعی درست و قابل توجهه.


+ واقعاً ممنونم که وبلاگ من رو قابل می‌دونید و سر می‌زنید و می‌خونید. توجه شما برام ارزشمند و مایه‌ی افتخاره.
۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۵ محمدحسین خانی
ننویسی(ـم)، میمیری(ـم)
۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۴ ذکر یاحسین
بسم رب الحسین
سلام
از تنهایی تا کامیابی یه فاصله هست، شناختن...
اگه خودتون و شناخته بودین، تا الان تنها نبودین!!!
پاسخ:
سلام بر شما و ممنون از حضور و پیامتون.

منظورتون از شناختن، دقیقاً چیه؟
چه‌جور شناختی از خود، در این زمینه به آدم کمک می‌کنه، و چه جوری کمک می‌کنه؟
۱۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۱ ...:: ایمان ::...
این مطلبت عالی بود انصافا
پاسخ:
خدا رو شکر.

متشکرم :)
:(
پاسخ:
والحمدلله :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">