زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

تازه‌ترین نظرها

مهمان داریم

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۳۴ ب.ظ

در این سفر، حاج هدایت به همراه همسر و دو پسر و دختر و دو عروس و هشت نوه‌اش، دو سه روز مهمان خانه‌ی ما شده‌اند. خانواده‌ی دوست‌داشتنی‌ای هستند و بین خانواده‌ی ما و آن‌ها -فراتر از رابطه‌ی خویشی‌ای که داریم- از قدیم صمیمیت بوده و رفت‌وآمد جریان داشته.

دیشب، غیر از مهمان‌ها و من و مادر و مادربزرگم، خواهرها و برادرم نیز این‌جا بودند، و مجموع پنج فرزندشان بر جمع بچه‌ها اضافه شده بود. جمعاً سیزده فروند بچه در رده‌های سنی خردسال، کودک و نسبتاً نوجوان، هر کدام در حلقه‌ها و گروه‌های اختصاصی خودشان مشغول بازی و شادی بودند. بزرگ‌ترها هم گروه‌های خودشان را داشتند. گروه‌ها الزاماً یک‌جا نشین نبودند، بلکه بعضاً خیلی هم حرکت داشتند! به عنوان مثال، گروهی از پسرها جیغ‌کشان و دوان، خانه را بر سرهای مبارک گذاشته بودند. گروه‌های دیگر هم هر کدام به نوبه‌ی خود به کارهای خودشان مشغول بودند. مثلاً گروهی جلوی تلویزیون نشسته بودند و صدای سریال یوزارسیف را به مصاف داد و فریادهای پسرهای در حال بازی می‌بردند. بچه‌های کوچک‌تر -که شاید حق داشتند در این سر و صدا اندکی کلافه شده باشند، هر از گاه جیغ می‌کشیدند و گریه می‌کردند. گروهی از خانم‌های جوان هم در آشپزخانه مشغول شست‌وشوی ظروف شام بودند، و سعی می‌کردند تا با صدای بلند -یا به عبارت مناسب‌تر فریاد زدن- صدایشان را از میان سر و صدای تلویزیون، پسرهای دوان و دادکشان، جیغ و گریه‌ی بچه‌های کوچک‌تر، و نیز ظرف و کاسه‌هایی که جابه‌جا می‌شدند، به همدیگر برسانند. مردها هم در گوشه‌ی پذیرایی مشغول گفت‌وگو بودند. در همین میانه‌ها بود که سینی چای را از درِ آشپزخانه تحویل گرفتم و به ناحیه‌ی آقایان بردم، و آخر از همه به برادرم تعارف کردم و بعد هم کنارش نشستم، و تلاش کردم تا با اشاره پیامی را به او منتقل کنم، چون به نظرم حنجره‌ام ظرفیت تولید صدایی را نداشت که در آن فضا به گوش برادرم واضح برسد! پیامم این بود که نگرانم تا دو روز دیگر دیوانه شوم!

 

سه تا از بچه‌ها سه قلو، و دوتا از نوجوان‌ها دوقلو هستند؛ به ترتیب سه فرزند پسر کوچک حاج هدایت، و دوتا از فرزند‌های دخترش. دوقلوها بزرگ شده‌اند، اما سه‌قلوها هنوز چند قدمی با دو سالگی فاصله دارند. سر سفره، مادرشان از هر چهارلقمه‌ای که می‌گیرد، یکی سهم خودش می‌شود. پدرشان هم گاهی مسئولیتی مشابه مسئول برج مراقبت پرترافیک‌ترین خطوط هوایی بر عهده می‌گیرد، یعنی کنترل رفتارهای ناگهانی کوجولوها. هر لحظه ممکن است اتفاق غیرمترقبه‌ای به دست یکی‌شان رقم بخورد! گرچه هنوز دو ساله نشده‌اند، اما به اندازه‌ی یک زلزله‌ی ده ریشتری توان تخریب دارند. امروز صبح شیشه‌ی یکی از میزها شکست، و من به جای ناراحتی یا عصبانیت یا هر چیز بیهوده‌ی دیگری، به شدت خنده‌ام گرفته بود!

به لطف حضور بچه‌ها، به شکل خودجوشی دکور خانه مدام تغییر می‌کند، نه تنها خودشان دوست ندارند که هیچ‌چیزی سر جای خودش باشد، بلکه بقیه هم برای مهار خطرات احتمالی، مدام اسباب و وسایل را این‌طرف و آن‌طرف می‌گذارند. من از این رکورد بالای میزان تغییراتِ چینشِ اسبابِ منزل در واحد زمان، حس خیلی خوبی دارم! هر لحظه خانه به شکل دیگری شده است! خیلی باحال است! نیست؟!

 

امروز چند ساعتی مهمان‌ها برای گشت و گذار رفته بودند بیرون. گرچه در این میان من هم کم و بیش درگیر امورات خرید و رُفت‌وروب زلزله‌ها و پس‌لرزه‌ها و کارهای این‌شکلی شده بودم، اما دست‌کم وقت‌هایی که در خانه بودم، نسبتاً سکوت و آرامشی برقرار شده بود. دلم می‌خواست فرصتی گیر بیاورم و کمی تمرکز کنم و آرامش ذخیره کنم برای ساعت‌های بعدی! به این فکر می‌کردم که تا چندساعت دیگر دوباره هیجانی شبیه موقعیت‌های عملیاتی خانه را فرا می‌گیرد. فکر کن! کسی مرا بلند بلند صدا می‌زند، و سعی می‌کند در آن هیاهو صدایش را به گوش من برساند که «بدو بیا برو فلان‌کار رو انجام بده»، بعد تا می‌آیم به دستور عمل کنم، دستور دیگری صادر می‌شود و من لابد باید بی‌سیم بزنم که «حاجی حاجی نیروی کمکی بفرست!» خیلی هیجان‌انگیز است و خوش می‌گذرد! این‌جور مهمانی‌ای را به شکل خاصی دوست دارم. اصلاً تجربه‌ی ناب و قشنگی است از زندگی. از زمانی که بچه بوده‌ام، از این مهمانی‌های چند روزه زیاد در خانه‌مان اتفاق افتاده، اما چندان با دقت به آن‌ها نگاه نمی‌کرده‌ام و آن‌چنان تلاشی برای درک قشنگی‌هایش نداشته‌ام. حالا سعی می‌کنم خوب ببینم و احساس کنم و از کف ندهم. وقتی جلوی چشمانم، چهار-پنج نسل، گروه گروه، گرد هم‌گروهی‌های خودشان جمع می‌شوند و به امور متناسب با حال و هوای خودشان مشغول می‌شوند، انگار کل عمر خودم را -از گذشته و آینده- ساعاتی مقابل نگاهم می‌گذرانم، و اگر قدرشناس باشم، قدری می‌اندیشم.

نظرها  (۷)

۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۷:۵۶ فــــ . میم
سلام
چه تجربه ی جالبی رو دارید تجربه می کنید.
این شلوغی ها و درگیر بودن ها به اندازه ی چندتا کتاب و روایت، آدم رو مجبور به دیدن و فکر کردن می کنند. تنوع خوبی هم هستند.
البته خب با این اوصاف، براتون از خدا صبر طلب می کنم! :))
پاسخ:
سلام
بله :)
موافقم. کتاب‌ها و روایت‌های خوب هم خیلی وقت‌ها از دل تجربه‌ها بیرون اومدن.
سلامت باشید :))
خیلی وقتا تجربه این حجم شلوغی رو داشتم
البته بیشتر از چند ساعت دووم نیاوردم

سکوت بعدش واقعا لذت بخشه
پاسخ:
سلام

چه خوب! یعنی تو خونه‌ی خودتون از این‌جور مهمونیا زیاد هست؟
بله، تحمل و دووم آوردن توش یه خرده همچین سخته، ولی بعدش آدم قدر آرامش و سکوت رو بیش‌تر میدونه :)

سکوت بعدش آرامش‌بخش که هست، اما خب ممکنه دلتنگی‌ای باشه که لذت اون سکوت رو کاهش بده..
۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۴ ...:: بخاری ::...
عرض کنم که،
داره رویایی میشه این تجربه ها. اخرین باری که این صحنه رو از نزدیک دیده باشم یادم نیست؛ متاسفانه.

خوش بگذره.

پاسخ:
سلام به شما

بله. متأسفانه.
خب خوبه که احیاش کنید در حد وسعتون.

ممنون. خوش گذشت شکر خدا.
احسنت به نگاه شما و قلم تان
پاسخ:
ممنونم
۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۷:۵۳ فاطمه سروری
سلام
مهم ترین ویژگی این نوشته تصویرسازی بود. من و سایر خواننده ها با فضاسازی که کردید همراه خانواده حاج هدایت در جمع حضور داشتیم .
پاسخ:
سلام
ممنون
چه خوب که شما و دیگران هم حضور داشتید :)
۰۴ دی ۹۶ ، ۰۴:۰۷ برف دونه
:))))))
عالی بود متن!

عرض کنم خدمت شما که خیلی هم خوب!!
خیلی هم عالی!

اما واقعا وحشتناکه!
به شما اقایون خوش میگذره چون مسئولیتی در قبال خونه و اشیاء اون و بهداشت وسایل و تمیزی و مرتب نگه داشتنشون ندارین... بنابراین شماها هرچند ظاهرا میزبان هستید، ولی در واقع مث مهمان هستین! می خورین و می خوابین و حرف می زنین با بقیه و بهتون خوش می گذره!!!! فرقتون با مهمون فقط فوقش همینه که چارتا چایی تعارف کنین!!

اما بیچاره خانم ها :|
من که باشم دیوونه میشم

و تا چند روز تو تخت بیمارستان باید بخوابم!:|
نه از فرط کار!
از فرط حرص خوردن برای بهم ریختن زندگی م و کثیف شدن فرش و مبل و شکستن اشیا و جابجایی و گم شدن وسایل و ... اووووووووووووووووووووویییییی....
طاقت فرساست!!

:|
پاسخ:

ممنون :)

خب به طور کلی مسئولیت‌ها، کارها، هماهنگی‌ها و تدارکات مربوط به بیرون از خونه رو آقایون به عهده دارند و امور مربوط به داخل خونه رو خانم‌ها.
به نظرم فرق ما با مهمان‌ها یه خرده فراتر از اینیه که شما گفتید! که فقط چایی تعارف کنیم :)
مثلا من که تو همین چند روز، روزی چندبار از خونه بیرون می‌رفتم برام سخته که حرفتون رو بپذیرم. ضمناً -دست کم در خانواده‌ی ما- مردها در رفت و روب و آماده سازی خانه برای مهمانی، از هیچ کمکی مضایقه نمی‌کنند.

در کل شاید برای مهمانی‌های کوچک حرف شما به صحت نزدیک‌تر باشه.

می‌پذیرم که زحمت خانم‌ها خیلی زیاده. خدا بهشون صبر بده و کمک کنه :)
اما خب خانم‌ها خیلی وقتا خودشون بیش از آقایون از این مهمونی‌ها استقبال می‌کنند! در خانواده‌ی ما خانم‌ها علاقه‌ی زیادی به مهمانی دادن و مهمانی رفتن دارند.

:)) خدا نکنه، ان‌شاءالله همیشه سالم و سرحال باشید.
خب اگه شما این‌قدر بهتون سخت میگذره، به مهمونی‌های کوچیک اکتفا کنید تا هم صله‌ی رحم رو مراعات کرده باشید، هم این‌که این‌قدر فشار متحمل نشده باشید.


۱۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۴۹ برف دونه
آره قبول دارم که کارهای بیرون از خونه برای تدارکات یه مهمونی و حتی گاهی بخش کوچیک(بلکه ناچیزی) از کارهای داخل خونه قبل از مهمونی با شما آقایونه
ولی باز همممممه ی کارایی که می کنین یه درصد کار خانم ها نمیشه
از نظر حجم کار منظورم نیس
از نظر ریزه کاری ها و جزئی کاری هاست
مثلا شما میرین خونه ی یکی مهمونی می بینید طرف دو تا خورشت درست کرده با یه پلو و یه سالاد
همین
و با خودتون میگین کار خاصی هم نگرده، مگه درست کردن اینا چقد سخته؟!

واقعا سخت به اون معنا که طرف منزجر باشه، نه
ولی ریزه کاری های درست کردن همین یه پلو و دو تا خورشت ایننننقد زیاد هست که اصن شما مردها حتی تصوری ازش ندارین
اینو جدی میگم

من خودمم عاشق رفت و آمد و مهمونی ام
ولی با تعداد کم
واقعا مهمونی های با تعداد بالا برام اذیت کننده ست، حتی اگه خودم مهمون باشم
صدا به صدا نمی رسه، دیدارها خیلی خوب انجام نمیشه و برای میزبان سخت میشه

خودم چون از خانواده ی کم جمعیتی بودم، واقعا خیلی برام سخته تحمل مهمونی با آدمای زیاد

دیگه بچه هم که داشته باشن، اوفففف! واویلا!
به خصوص که مادرهای امروزی به بچه هاشون حتی نمیگن بالای چشمت ابرو!:|
نه ادبی بهشون یاد میدن، نه مواظبت می کنن خونه ی طرف رو بهم نریزین

واقعا وقتی فک می کنم به مادرهای زمان ما، میگن ماشاءالله به تربیتشون و الحق چقد سختی کشیدن
یادمه فامیل ها همیشه میگفتن که تو و خواهرت هر وقت میومدین خونه مون، ما اصن دست به وسایلمون (حتی شکستنی هاش) نمی زدیم، چون میدونستیم شماها حرف بزرگترا رو گوش میدین و خرابکاری نمی کنین

من فک می کنم نسل اینجور مادرها واقعا منقرض شده!! 
پاسخ:
بله :)

ان‌شاءالله مادرهای امروز هم از مادرانشون یاد بگیرن و بچه‌هاشون رو خوب تربیت کنن.

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">