زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

مشاور

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ

دبیرستان که بودم، یک آزمون هماهنگ سراسری استانی بین دانش‌آموزان همه‌ی مدارس برگزار می‌شد که حیثیت مدرسه به آن وابسته بود، و حفظ این حیثیت هم به عهده‌ی دانش‌آموزهای بی‌زبان. مشاور مدرسه از همان روز اول، با بچه‌ها در مورد این آزمون «مهم» که در دی‌ماه برگزار می‌شد با توصیه‌های شدید و اکید‌ حرف می‌زد و گاه به صورت انفرادی و گاه در جمع بچه‌ها، چنان درباره‌اش یادآوری و تأکید می‌کرد و خطابه می‌راند که گویی مهم‌ترین مسئله‌ی زندگی ما در آن برهه، تنها همین آزمون است و بس. آن‌قدر نام آن آزمون را همه‌ی کادر مدرسه از جمله این مشاور بزرگوار، با دلسوزی‌های فراوان برای ما گفتند و تکرار کردند و بر سرمان کوفتند که هنوز هم بعد از چندین سال، در سالروز برگزاری آن آزمون به یادش می‌افتم و حتی مضطرب می‌شوم!

 

گذشت و دانشجو شدم. یک‌بار که برای سر زدن و ادای احترام به آموزگاران و کادر مدرسه و مرور خاطرات و احوال‌پرسی از بچه‌های سال‌پایین‌تر به مدرسه سر زده بودم، همان مشاور دل‌سوز را دیدم و سلام و احوال‌پرسی کردیم و ایشان از من در مورد ازدواج پرسید و این‌که چرا هنوز مجردم. خیلی متعجب شده بودم که مسائل اصلی و واقعی زندگی ما هم -ولو در همین حد که چیزی درموردش بپرسد- برای یک مشاور متعلق به آموزش و پرورش می‌تواند اهمیت داشته باشد!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۰۶
سید طاها

آموزش و پرورش

نظرها  (۴)

۰۷ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۶ محمد علی
آخ آخ آخ این خاطرت بردم تو فضای دبیرستان...
آفرین بر این مشاور خوب و مهربان
ارادتمندتم سید 
پاسخ:
متشکرم
سلامت باشی
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۴ حسین بوذرجمهری
سلام
جدی انقدر از اون آزمون مضطرب میشدی یا میشی؟
جالبه. البته قطعا برای من هم استرس داشته ولی فکر نمیکنم در این حد. من از دبیرستان بیشتر لذت بردم...
پاسخ:
سلام
حالا این‌جا که خالی از اغراق نبود، ولی بالاخره من در دبیرستان در رشته‌ی مورد علاقه‌م نبودم و خیلی برام فضای لذت‌بخشی نبود، فضای درسی برام اضطراب‌آلود و ناخوشایند بود، و هر چیزی که بر درس و آزمون و این‌ها تأکید داشت، مرا مضطرب می‌کرد.
سال پیش‌دانشگاهی که به رشته‌ی مورد علاقه‌ام کوچ کردم ابداً این‌طور نبود. یک‌سره خوشی بود و غوطه‌خوردن در هیجان ادبیات و فلسفه!

اما مسئله اصلا‌ این‌ها نیست.
مسئله اینه که این‌قدر مدرسه روی اون آزمون بی‌اهمیت تأکید کرد که بعد از این همه سال، خود تو هم هنوز یادته! و همون‌طور که می‌دونی و می‌دونم خیلی از بچه‌های دیگه..
۰۹ دی ۹۶ ، ۲۰:۰۵ حسین بوذرجمهری
نه راستش یادم نیست کدوم آزمون رو میگی. آخه آزمونها زیاد بود و خلاصه مدرسه برای همشون همین چرت و پرتا رو میگفت! D:
از نظر درسی برای من هم اصلا خوب نبود. چون برای منم اصلا مورد علاقه نبود. فقط خوبیش این بود که با خودم گفته بودم میرم روانشناسی. اون هم رتبه‌ی خفنی نمیخواد! به خودم خیلی سخت نمیگرفتم. هرچند بالاخره فشارهایی بود
مشاورِ ما هم فقط استرسِ ما رو زیاد می‌کرد. کلاً کارش همین بود. :)
پاسخ:
متأسفم. واقعاً ارزشش رو داشت؟ نداشت دیگه.
دانش آموز بیچاره سر هیچی چقد باید استرس تحمل کنه...

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">