زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

تازه‌ترین نظرها

عینک

سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۱۴ ب.ظ

چند روزی بود که هر صبح، یک ابرپروژه داشتم با عنوان یافتن عینک. خیلی برایم عجیب بود که شب قبلش، پیش از خواب این عینک را کجا گذاشته‌ام که الان نه یادم می‌آید کجا بوده و نه هرچه می‌گردم پیدایش می‌کنم. البته حواستان باشد که یک فرد عینکی، زمانی که به دنبال عینکش می‌گردد، تصاویر واضحی از اطراف خود نمی‌بیند، و چون عینک شیء ظریفی است -به سختی در میان اشیاء پس‌زمینه- به چشم فرد عینکی می‌آید. بنابراین کار سختی است! بعضی صبح‌ها هم کلاً قید عینک را می‌زدم و سعی می‌کردم به همان حال خو بگیرم. ولی مگر می‌شد؟ یک خواهرزاده دارم که الان حدوداً پانزده ساله‌ است. (دقیق نمی‌دانم، حالا پنج‌سال این‌طرف آن‌طرف!) وقتی خیلی بچه بود، مثلاً پنج ساله بود، یکهو عینک من اساسی گم شد. دو سه شبانه روز عینک نداشتم. گرفتاری‌ای داشتم، خصوصاً در مدرسه. کلاً کلافه بودم. هر جای دنیا را که به ذهنم می‌رسید ممکن است آن عینک رفته باشد، گشته بودم و پیدا نکرده بودم. بعد از سه روز، نهایتاً یک‌طوری شد که خواهرزاده‌ی گرامی مرا برد کنج اتاق کنجی خانه و کنج یکی از کنج‌های اتاق، کمدی بود که از کنج یکی از کنج‌های آن عینکم را بیرون آورد و داد دستم. مبهوت نگاهش می‌کردم و به آن لب‌خند ملیح دخترانه‌اش زل زده بودم. حس کسی را داشتم که یک‌نفر داشته با احترام تنبیهش می‌کرده. ولی نفهمیدم واقعاً چرا. ازش پرسیدم و جواب درست و حسابی‌ای نداد. انگار داشته باشد چیزی را آزمایش کند. چه می‌دانم. آن‌وقت گفتم که باشد وقتی بزرگ شد ازش می‌پرسم که انگیزه‌اش چه بوده. همین چند وقت پیش ازش پرسیدم که انگیزه‌اش چه بوده. ماجرا را درست یادش نمی‌آمد. وقتی برایش تعریف کردم زد زیر خنده. بعدش هم گفت که یادش نیست. به همین راحتی پرونده‌ی به آن سنگینی را بست! این موضوع باعث شد سعی کنم تا انتهای آن‌جایی که راه دارد، بررسی انگیزه‌ی هیچ کار کودکانه‌ای را به زمانی که کودک مزبور بزرگ شود وانگذارم!

موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۹۷/۰۲/۱۸
سید طه

نظرها  (۱۴)

۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۷ نیوشا یعقوبی
من سر همین اذیت شدنای صبح و اینکه نمیدونم چرا خیلی وقتا صبح باید عینکمو از زیر تختم در میاوردم رفتم عمل کردم راحت شدم :/
ولی توقعی داشتی از خواهرزاده ات هااا ملت یادشون نیست شام چی خوردن :))
دقتت تو سن هم کشت منو :/
پاسخ:
آخه برام مسئله بود که چرا همچین‌کاری کرده.
فکر می‌کردم باید یه انگیزه‌ی قوی پشت اینکارش باشه و برا همین یادش بمونه. آخه دختر خیلی خوبی بود. بهش نمیومد هم‌چین کارایی!

بله دیگه، حدودشو دادم دستتون :))
جا داره یه کتاب چند جلدی به اسم در جستجوی عینک از دست رفته بنویسی
پاسخ:
:)))
بعدم یکی مثل دوباتن بیاد کتاب بنویسه «چگونه طاها می‌تواند زندگی شما رو دگرگون کند»
اولین عینکی که خریدم فریم گرد داشت و قرمز بود :)
:)) انگیزه اش فقط اذیت کردن بوده
قضیه رو برا خودتون پیچیده کرده بودیداااا

پاسخ:
بله، ولی خب چرا باید دایی‌شو اذیت کنه؟ :|
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۵ نیوشا یعقوبی
شیطنت بچگانه که ربطی به خوبی و بدی نداره
اونم آدم خاله/دایی/عمه/عمو کم سن داشته باشه نمیتونه اذیتش نکنه :)) 
پاسخ:
بله :))
من دیگه حرفی ندارم :)

ولی شیطنتش دو سه روز دخل ما رو آورد :)
من اصلا نمیذارم به بزرگ شدنشون برسه روی هر چیزی که حساس باشم(مثلا کتاب‌هام یا موبایلم) دست زدن بهشون حرامه؛ ولی خب قاعدتا میخواسته امتحان کنه ببینه ایا واقعا نمی‌بینید؟اخه منم‌ همین کار رو قبلا کردم:)
+ یه سئوال، تو پست قبل چرا کامنت من اون وسط بی‌جواب مونده؟ البته نه خودش چیز مهمی بود نه قاعدتا جوابش اما خب برام سئوال شد واقعا!
پاسخ:
بله، ولی خب من اصلاً حدسم نمی‌زدم که مثلا وقتی خوابیدم بیاد عینکمو برداره، وگرنه یه جایی دور از دسترس قرار می‌دادم.
اما چه حدس جالبی زدید در مورد دلیلش! آفرین!
ولی خب آیا برای این آزمایش یه روز کافی نبود؟! :)

+ من قبلاً براش پاسخ نوشته بودم، اما ظاهرا ثبت نشده بوده. ببخشید. الان دوباره نوشتم. البته که کامنت شما مهمه.
وال ازمایش های فوقش نیم یا یک ساعت بود، بعدش عواقبش سنگینه:)
+ خواهش میکنم،‌صرفا برای فهمیدن چیز دیگه‌ای پرسیده بودم که دلیلش هم‌ گفتم، بازم ممنونم:)
پاسخ:
تو قصه‌ی ما که برای سرکار خواهرزاده که عواقب سنگینی نداشت :)
همیشه همون لحظه حرفتون رو بزنید. نزنید مثلِ سنگک بیات میشه.
پاسخ:
بله. تجربه شد دیگه :)
چی می‌کشیم ما عینکی‌ها!
:))
پاسخ:
:))
همه هم دل پری دارند... :)
من این پروسه رو هم بعد از بیدار شدن، و هم بعد از شستن صورت دارم. مثلا عینک رو برمیدارم می گذارم یه جایی، و چون فریم نداره دیگه نمی بینمش :| همینطور دنبالش میگردم و حتی پیش اومده که رو تخت گذاشته بودم و ندیدم و روش خوابیدم مثلا. یا پام رو گذاشتم روش یا ساعتها دنبالش تو خونه گشتم.
خلاصه که دوستان به خودتون رحم کنید و عینک قاب دار بگیرید. 

+در مورد قایم کردن هم، یه خاطره نوشتم که طولانی شد،و دیدم صورت خوشی نداره. نهایتاً تبدیل شد به این پست :))
http://faella.blog.ir/post/308

پاسخ:
بله بله. من یه مشکل دیگه‌ای که با عینک‌های بدون قاب یا نیم‌قاب دارم اینه که به نظرم به شدت در معرض لب‌پریدگی شیشه هستند!

+ خیلی پست خوبی بود. خیلی لذت بردم. توضیحات بیش‌تر رو همون‌جا کامنت گذاشتم :)
۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۶ مهدی صالح پور
گم کردن خیلی غمگینه. مخصوصا چیزهایی که همیشه همراه آدم هستن... مثل عینک، گوشی و...
پاسخ:
بله بله.
مثل یک دوست صمیمی...
بچه ها تو عالم بچگی خیلی کاراشون دلیل خاصی نداره. گاهی شیطنت، گاهی هم بی عقلی. خود من تو بچگی یه چندباری یه کارایی با دایی کردم که گفتنش چندان درست نیست! (خونواده رد میشه :)
---
لیزیک خوبه. اما اگر کارتون ظریفه، سمتش نرید. اذیت میشید! (در پاسخ به یکی از کامنت ها)
پاسخ:
یا خدا! مگه چی کار کردی پسر؟! حواسمون باشه دور و برت پیدامون نشه :))

اوهوم. باشه. فعلاً هم اصلاً قصدی ندارم براش.
۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۲۴ هانیه شالباف
من که روزی سه‌‌بار باید دنبال این موجود بگردم! :)) 
عادت به هرچیزی، اونو بی‌ارزش می‌کنه برای آدم... حتی اگه مثل عینک، حکم چشم آدم رو داشته باشه! 
پاسخ:
بله، اندر باب درگیری‌های عینکی‌ها و عینکی‌بودنشان :)

کاملاً درسته. و چه‌قدددر بده اگر به خوبی‌ها و قشنگی‌های زندگی‌مون هم عادت کنیم و برامون بی‌ارزش بشه...
این وضعیت رو من خیلی تجربه کردم چون بیشتر از 15 ساله که عینکی ام ولی همه تو خونه می دونن که نباید از هفت فرسخی عینک من رد بشن. چون به شدت بهش حساسم 
پاسخ:
بله.. در پی این پست متوجه شدم که خیلی از عینکی‌ها از این تجربه‌ها داشتند و خیلی‌ها هم با عینکی‌های دور و برشون از این‌جور کار کردن!

خب خدا رو شکر که می‌دونند و مراعات می‌کنند. مواظب خودتون و عینکتون باشید :)
من هرگز با یک عینکی چنین کار خبیثی نکردم و نخواهم کرد :)
باشه :)
پاسخ:
درود بر شما.

آفرین :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">