زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

جام من، جهان من، چشم‌های تو

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۲ ب.ظ

[ این مطلب در پی یک فراخوان نوشته شده. ]

 

می‌دانی؟ قبل از رفتن به مدرسه توی کوچه فوتبال بازی نمی‌کردم. یکی از مهم‌ترین دلیل‌هاش این بود که به اندازه‌ی دوتا تیم حداقلِ حداقلی هم توی کوچه‌محله‌مان بچه‌ی هم سن و سال من نبود، و بچه‌های بزرگ‌تر هم راه به دست و پای ما نمی‌دادند. سال اول مدرسه، برای اولین بار با فوتبال چشم تو چشم شدم. بچه‌ها همه‌چیزِ فوتبال را از بر بودند، ولی من هیچ‌چی ازش نمی‌دانستم. بچه‌ها زدند توی سرم. من هم چندان قوی نبودم. این‌جای قضیه بد بود، ولی اتفاق افتاد. من از فوتبال خاطره‌ی تلخی به دل گرفتم. از فوتبال فاصله گرفتم. از فوتبال بدم آمد. از همان موقع تا همین امروز، همیشه فکر می‌کردم که هر کسی فوتبال را خوب بازی می‌کند به جز من! همیشه از توپ فراری بودم و پیش‌پیش نسبت به بازی‌های توپ‌دار حس خوبی نداشتم. آن چند دفعه‌ای هم که بازی کرده‌ام، لحظه به لحظه‌اش این نگرانی برایم وجود داشت که نکند هم‌تیمی‌ها از حضور من در تیمشان ناخرسند باشند. نه تنها در فوتبال، که حتی در وسطی‌بازی هم همین‌جور بود! ریشه‌ی همه‌ی این‌ها برمی‌گردد به همان دوران دبستان، که اولش آن‌طور شد و بعدش هم کم‌کم طوری شد که کسی مرا برای بازی صدا نمی‌کرد. شاید چون قبلاً بازی نکرده بودم، و جسارت کافی را هم برای یک شروع مقتدرانه نداشتم. بد بود، ولی اتفاق افتاد. خلاصه من هیچ وقت از فوتبال خوشم نیامد و هیچ‌چیزش برایم جالب نبود. نه بازی‌کردنش، نه برنامه‌های پرطرفدار تلویزیونی‌ش، و نه حتی تماشای بازی هم‌کلاسی‌هایم در دوران دانشجویی. یکی دو بار به اصرار بچه‌ها بازی کردم، اتفاقاً برخوردها با زمان دبستان فرق داشت و حتی بچه‌ها توانایی اولیه‌ام را تحویل گرفتند، ولی دیگر برای این‌کارها خیلی دیر شده بود. هیچ وقت من و فوتبال آبمان در یک جوی نرفت که نرفت.

 

«چه می‌کنه این بازی‌کن...!» بله! همین حالا بچه‌ها دارند بازی می‌کنند. صدای بازی‌شان از استادیوم و کوچه‌پس‌کوچه‌های این شهر وبلاگی به گوش می‌رسد. می‌شنوی؟ هم‌دیگر را صدا می‌زنند و دعوت می‌کنند. «جام جهانی چشم‌هات» در شهر شلوغ وبلاگی‌ها هیاهو به پا کرده. اتفاقاً این‌جا هم کسی من را برای بازی صدا نمی‌زند! حس می‌کنم هنوز یک‌جورهایی در این شهر غریبم، به چشم نمی‌آیم؛ ولی ملالی نیست. این بار نه از چیزی بدم می‌آید و نه از چیزی فاصله می‌گیرم. بازی‌شان را تماشا می‌کنم و خوشم هم می‌آید. من و تو را چه کار به این هیاهوها؟! کل دم و دستگاه و تشکیلات همه‌ی جام جهانی‌ها فدای یک لحظه نگاه تو که غصه‌ی دنیا را از دل آدم پرتاب می‌کند بیرون. همان نگاه پر رنگ و لطافتی که رایحه‌ی مهربانی‌ش سقف می‌شود برای دقیقه‌های پریشانی‌ام، و زیر سایه‌‌ش هر اندوه و اضطرابی محو می‌شود در شوق من برای تماشای خستگی‌ناپذیر لب‌خند تو، و این‌طوری فقط من می‌مانم و تو. نگاه من می‌ماند و چشم‌های تو. دستان من می‌ماند و انگشت‌های تو. دیگر ما را با دنیا چه کار؟! من خودم فارغ از هیاهوی شلوغ شهر، برای خودم، و برای تو می‌نویسم. چشم‌های تو مگر مسخره‌ی رادیو و تلویزیون و صدا و سیمای بلاگی‌هاست؟! خجالت دارد. این‌ کارها به حضرت چشمت جسارتند! همه‌ی بازی‌ها و جام‌ها و جهانی‌ها برای خودشان، جام چشم‌های تو برای جهانِ من.

 

گویا قاعده این است که دو نفر را دعوت کنم.

خب، یکی دعوت می‌کنم از «تو»، آن زمانی که شوقی پای «چشم‌»های نازنینت اشک می‌نشاند،

و دیگری هم دعوت می‌کنم از «تو»، آن زمانی که لب‌خندهای سرمستانه، نقاشی «چشم‌»هات را دلرباتر می‌کند.

 

خب چه کنم؟ کسی را دعوت کنم بیاید «جام جهانی چشم‌هات» را بنویسد؟ چی؟!‌ اگر کسی جرأت دارد بگوید بالای «چشم‌هات» ابروست، چه برسد به جام جهانی! چه جسارت‌ها!

نظرها  (۲۷)

۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۷ نیوشا یعقوبی
خیلی جالب بود :)
من تو رو دعوت نکردم چون شیطنتم گل کرد جام جهانی زن و شوهری بخونیم :)) 
پاسخ:
ممنون :)
خیلی کار پسندیده‌ای کردی. من هم مشتاقم ببینم چه می‌کنن این زوج جوان :)
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۸ امید ظریفی
مثل همیشه (-:
پاسخ:
درود بر تو
ولی مثل همیشه چی؟ :)
چقدر ترکیب "حضرت چشمت" قشنگ بود:)
متن دلنشینی بود؛ ولی این همه متن عاشقانه تو وبلاگ‌ها خوندیم یکی یه شیرینی به ما نداد:|
پاسخ:
بله زیباست :)
خوبه به رسم امانت بگم که این تعبیر وامی بود از غزل اصغر معاذی در اون بیتی که میگه «بانو! به بی‌قراری شاعر ببخش اگر / این شعرها به حضرت چشمت جسارتند...»

خدا رو شکر که به دلتون نشسته. شیرینی چی آخه؟ :| :)
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۲ آسـوکـآ آآ
چقدر دلیلتون منطقی و قشنگ و دلچسب و عاشقانه بود واسه دعوت نکردن
چسبید:-)
پاسخ:
بله دیگه این‌طوریاس :)

نوش جان :)
اتفاقا همین امروز داشتم فکر می‌کردم بنویسم و بعد از شما دعوت کنم. بین اون جمع قدیمی وبلاگی که همدیگه رو می‌شناختیم حس کردم فقط شما ممکنه بنویسید.
پاسخ:
خب اگه از من دعوت می‌کردید که خیلی ذوق می‌کردم، ولی خوب شد دعوت نکردید چون در اون صورت باید متن رو دوباره می‌نوشتم :))
این جور پست ها شیرینی هم در کنارش باس داد. :)
پاسخ:
واقعاً؟ یعنی نمی‌دونی چه اندوه عمیقی می‌تونه در پس هم‌چین نوشته‌ای‌ باشه؟!
قشنگ نوشتین، آفرین:) 
پاسخ:
ممنونم. خدا رو شکر :)
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۷ خورشید ‌‌‌
یک ویژگی نوشته‌ی شما اینه که به دل می‌نشینه. یعنی وقتی که می‌خونم دلم پس نمی‌زنه که «نه، خیلی غیرواقعیه.» اغراق شده و تزئینی و نمایشی نیست. دل‌نشینه. (با تاکید)

پاسخ:
خدا رو شکر. خوشحال شدم که این‌طوریه. این تأیید و تأکید شما برام بسیار ارزشمنده. سپاس :)
:) چه خوب بود......
پاسخ:
:)
آقا فوتبال نشد. شطرنجی، والیبالی، کشتی‌ای؟ چیزی آخه.:)
اینو میگن پست خلاقانه. خسته شدیم هی پست عاشقانه خوندیم:دی
پاسخ:
باشه، ولی ترجیح میدم توپ نداشته باشه :))

متشکرم آقاگل. خسته نباشی! :)
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۰ روُباست ‌‍
چه می‌کنه این بازی‌کن
:تشویق!
پاسخ:
:دو دستی دست تکون دادن برا هوادارا :))
ما جزو جماعت زور چپونیم. کسی دعوتمون نمی‌کنه ولی خودمون به زور چتر می‌شیم و خودمونو اون لالوها جا می‌دیم. :))
پاسخ:
درستشم همینه؛ وقتی کسی دعوت نمی‌کنه! :)
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۳ جولیک ‌‌‌‌‌
جا داره یادی کنم از پرواز منجر به سقوط شما در وسطی تولد:دی انصافا از ما که از دبستان وسطی باز بودیم حرفه ای تر بازی کردی!
پاسخ:
بله بله :)
اتفاقا منظورم از این وسطی‌ای که توی پست گفتم همون بازی بود. لطف دارید. خیلی خرسندم که راضی بودید از حضورم :)
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۱۸ عاشق بارون ...
چه قشنگ بود. :)) مخصوصاً اون چند خط اول پارگراف دوم خیلی جالب بود. :)
جزو پست‌های خوب چالش بود این پست. :)
پاسخ:
خدا رو شکر. خیلی متشکرم. کاش نظر همه همین‌طور باشه :)
خیلی زیبا بود خیلی زیاد :)
پاسخ:
خدا رو شکر :)

خیلی ممنونم خیلی زیاد :)
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۰ امید ظریفی
دیگه پایان باز رفتم دیگه...
(-:
پاسخ:
عه؟ پس شما هم پایان باز...؟ :)
الان تو شرایط همون وقتایی هستم که نمیشه صرفا با کلمات مقصود و احساس رو رسوند (: 
پاسخ:
بزم چشم‌هاست مستور، واژه را وا گذار و بیا با نگاهت سخن بگو :)
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۲ کروکدیل بانو
من از همین تریبون به شما گواهی نامه ی درجه یک بازی های وسطی رو اعطا میکنم...بعله :)
پاسخ:
بسیار بسیار متشکرم.
قطعاً این برام افتخار بزرگیه.
چه‌طوره از همین تریبون بنده متن گواهی رو برای حضار قرائت کنم؟

بدین وسیله گواهی می‌شود نامبرده موفق به کسب مقام درجه‌ی یک بازی‌های وسطی شده و هیئت ممیزه‌ی کروکدیلی فدراسیون وسطی (همکفو)، پس از بررسی شواهد و قرائن عینی و ضمنی، این درجه را اعطا می‌نماید. امید است وی در تمامی مراحل زندگی‌اش بتواند توپ‌های تهدید را به گل فرصت تبدیل نماید و اگر نمی‌تواند لا اقل خوب جاخالی بدهد تا تهدید‌ها نخورند به‌ش.

با آرزوی موفقیت
رییس همکفو
کروکدیل بانو

:))
یاد این دو بیت از هوشنگ ابتهاج افتادم: 
نشود فاش کسی آن چه میان من و توست 
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست 
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست 
(: 
پاسخ:
احسنت :)

پس من هم این بیت را می‌سرایم که:

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
با نظر هم بتوانی که «نظر» ثبت کنی :)
نه نمیشه اون نظر رو با این نظر ثبت کرد! 
هر "نظر" جایی و هر نکته مکانی دارد (: 
پاسخ:
بله بله.
نظرات اون «نظر» فقط پای دل ثبت میشه و بس :)
خب شنایی شطرنج با مانه ای چیزی :)
پاسخ:
بله اینا خوبن :)
۳۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۱ یاسمین پرنده ی سفید
سلام :)
به عنوان یکی از اعضای کوچیک رادیو عرض میکنم که لزوم دعوت کردن برای نوشتن مطرح نبوده. رادیوبلاگیها برای همه ی بلاگراست. وقتی فراخوان عمومی گذاشته میشه همه ی شما دعوتید :) یا بهتره بگم همه ی ما بلاگرا :)
اما دعوت کردن از دوستان یه جورایی مثل هشتگ زدن تو صفحات اجتماعیه برای این که فراخوان بیشتر و بیشتر دیده بشه تا افراد بیشتری توش شرکت کنن حتی کسایی که رادیوبلاگیها رو دنبال نمی کنن یا حتی نمیشناسنش!
به هر حال ممنون از این که شرکت کردی :)
پاسخ:
سلام بر شما :)
بله متوجهم، اما خواستم این‌جا از این بهانه برای پیوند بخش اول و دوم نوشته‌م استفاده کنم.
شاید هم یه کم خواستم ننه‌من‌غریبم‌بازی در بیارم :))
خواهش می‌کنم. امیدوارم که پستم مورد توجه و پسند شما و بچه‌های رادیو و همه‌ی دوستان قرار گرفته باشه :)
۰۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۱۲ یاسمین پرنده ی سفید
خیالتون راحت همه ی پستا مورد توجه قرار میگیره :)
پاسخ:
خب خدا رو شکر. با عرض تشکر :)
سلام خوبین؟
چقدر خوب مینویسین بیش‌تر پست ها رو که خوندم خیلی به دل میشینه 
این متن هم قشنگ بود 
پاسخ:
سلام. ممنونم. شما خوبید؟ :)
خدا رو شکر. لطف دارید.
متشکرم از شما.
خوبم ممنون .
خواهش میکنم 
خواهش میکنم .
پاسخ:
خدا رو شکر.
همیشه خوب باشید...
ممنونم 
همچنین شما 
پاسخ:
سپاس :)
به جرئت یکی از بهترین نوشته های این چالش بود ...
پاسخ:
ممنون. بزرگوارید.

البته چندان دیده نشد. به نظرم من کلاً چندان دیده نمی‌شم :| :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">