زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها
  • ۱۲ شهریور ۹۷، ۱۲:۲۱ - کلوئه ..
    زیبا...

بالاترین لذت دنیا

پنجشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۸ ب.ظ

علیرضا، پسردایی مادرم، راننده‌ی اتوبوس شرکت واحد کرج است. خودش یک دستگاه اتوبوس دارد و در بخش خصوصی کار می‌کند. یک شب که مهمانش بودیم، وقتی راننده ماشین را از سر کار بازگرداند، علیرضا دعوت کرد تا ساعتی را با اتوبوس در شهر به دور دور بگذرانیم. و‌ چنین کردیم. و آن‌قدر چنین کردیم که پاسی از شب گذشت و شهر خلوت شد، و آن‌گاه علیرضا -چنان که گویی بخواهد حلاوتی بی‌بدیل را به کامم بچشاند- پیشنهادی هیجان‌انگیز داد که همانا رانندگی اتوبوسش بود. بی‌درنگ پذیرفتم و راندن آن خودروی دوازده‌متری را در سابقه‌ام ثبت کردم. باشد که در تاریخ بماند.

اتوبوس، یکی از باشکوه‌ترین جاذبه‌های خلقت در نگاه علیرضاست! گمان می‌کنم اگر علیرضا وب‌سایت ارزشمند گوگل را باز کند، گوگلِ بی‌نوا بی‌درنگ و قبل از نوشتن هر چیزی، به او انواع و اقسام جستجوهای مربوط به انواع و اقسام اتوبوس‌ها را پیشنهاد می‌دهد! همسرش گلایه می‌کند که هوو دارد، اما سپس سخنش را اصلاح می‌کند: او هوویی است که سر اتوبوس آمده!

علیرضا با جدیت تمام، لحنی مطمئن و حرکات تأکیدکننده‌ی انگشتِ اشاره می‌گوید:

«هیـــــــــــــــــچ لذتی در دنیا بالاتر از رانندگی با اتوبوس نیست، هیچ لذتی!»

من که ساعت‌های زیادی را پای درددل‌های علیرضا نشسته‌ام، می‌دانم که رانندگان اتوبوس‌های شرکت واحد کرج یکی از اقشار مظلومی هستند که شاید مثل خیلی از اصناف دیگر کلی از حقوقشان خورده شده، اما این بخش قضیه که علیرضا بیش‌ترین ساعات زندگی‌اش را صرف کاری می‌کند که از نظرش لذت‌بخش‌ترین کار دنیاست، غبطه‌برانگیز است. نیست؟

نظرها  (۱۸)

دوران طفولیت همیشه اصرار داشتم که سوار اتوبوس بشیم همیشه هم میرفتم  ردیف اخر اتوبوس و روی صندلی کنار پنجره مینشستم.
هنوز هم استفاده از اتوبوس جرو اولویت هام هست،وقتی سوار اتوبوس هستی، میتونی چندین داستان مصور رو بخونی :)
پاسخ:
بله. و البته پشت فرمونش یه قصه‌ی هیجان‌انگیز دیگه است :)
بخش کوچکی از افراد به شغلشون عشق می ورزند
خوش به حال علیرضا
پاسخ:
بله. از این جهت خوش به حالش. ولی از جهات دیگری مشکلاتی دارند که کاش اونا هم حل بشه. نباید یک‌طرفه داوری کرد، ولی به نظر نمی‌رسه مدیریت چندان با صلاحیت سر اون کار باشه. این‌طور که من شنیدم در حقشون خیلی اجحاف شده و می‌شه. مثلاً سر قضیه‌ی اعتصاب، چندتا راننده‌ی مظلوم رو از کار بی‌کار کردند که حساب دست بقیه بیاد. همه باید خفه باشند! یا مثلاً علیرضا کل ماشینش رو تبلیغ فلان چیز چسبونده، از این تبلیغات فقط حدود ده درصدش میرسه به صاحب ماشین و بقیه رو شرکت برمی‌داره، سهم راننده رو هم با چندین ماه تأخیر و با کسر فلان مالیات و فلان عوارض بهش میدن، اگه بدن! از این دست چیزها خیــــــــــلی برامون گفته و قصه‌های دراز داره، که بگذریم.
خیلی هم غبطه برانگیزه :) ان شاء اللّه این مسئله شامل حال همه شه 
پاسخ:
این بخشش آره :)
ان‌شاءالله مشکلات کاری علیرضا هم برطرف بشه...
همیشه لذت بردم از دیدن لذت‌بردن دیگران از حتا بخشی از زندگی‌شون...
خدا نگه دارد پسردایی مادرتان را (-:
پاسخ:
دم شما هم گرم جناب امید :)

+ آقا حس می‌کنم تو دیگه خیلی داری از امیرخانی تأثیر می‌گیریا! این‌طوری نیست؟ هم تو شکل ادبیاتت، هم رسم الخطت.
پیشنهاد خود امیرخانی اینه که از نویسنده‌های مختلف تأثیر بگیرید که کارتون متفاوت از همه‌شون باشه. اگه درست حدس زدم، این نکته رو می‌توانی مد نظر داشته باشی.

من تو جاده از اتوبوسا و کامیونا میترسم!
پاسخ:
اگه خودتون توی سواری نشسته باشید؟
زندگی مگه جز اینه؟!
پاسخ:
این‌که بیش‌ترین ساعات زندگیت صرف کاری بشه که بهش علاقه داری؟ بله، کیفیت زندگی رو می‌تونه خیلی بالا ببره.
مشکلات تو همه کارها هست اگه واقعا برات لذت بخش باشه کنار میای 
پاسخ:
بله اینم هست :)
با تشکر از پذیرش شما :)
توی رسم‌الخط که بله، البته اون‌ هم نه همه‌جا رو! دلیل خود امیرخانی رو نمی‌دونم که دقیقن چیه برای این کار، ولی برای خودم این جدانویسی کمک‌م می‌کنه که بتونم جایگشت‌های خوبی از کلمات رو کنار هم بذارم و کلمه‌های جدید بسازم. قسمت بزرگی‌ش به همین دلیل‌ئه صرفن (-:
ولی توی ادبیات واقعن فکر نمی‌کنم این‌طور باشه. کلن فاز نوشتن اون بشر فرق داره! 
پاسخ:
آها. ولی الان منظورم جدانویسی نبود. منظورم «حتا» بود :)
یه پست نوشته بودی که توش طیاره و اینا داشت، حس می‌کردم تحت تأثیر امیرخانی باشه. خودتم گفتی که یه چیزی‌ش رو از داستان سیستان برداشته بودی، نه؟
و البته، اگه تحت تأثیر هم باشه فعلاً چیز بدی نیست، و حتی تا حدودی طبیعیه. جای نگرانی نداره :)
آها! این «صرفن» و «قطعن» و «حتا» و «موسا» و «عیسا» و... از خیلی قبل‌تر بوده. تحت تاثیر یکی از اساتیدمون! برای این هم یه دلایلی دارم (-:
+ اون پست هم که همون‌طور که گفتم ایده‌ی طنزش از داستانِ سیستان بود، ولی نحوه‌ی نگارش‌ش همون نحوه‌ی نگارش گنجشکانه‌هام بود!
 بسی مخلصم (-;
پاسخ:
که این‌طور! بسیار هم عالی. سلامت باشی :)
اره 
حس میکنم هر لحظه ممکنه چپ کنن رو ماشین ما:))
پاسخ:
چرا واقعا؟ به نظر شما احتمال واژگون شدن ماشین خودتون کم‌تر از اختمال واژگون شدن اتوبوس بغل‌دستی روی شماست؟! اگه آدم بخواد نگران باشه باید همه‌ش نگران صدتا چیز باشه! پس نگران نباشید :)
۰۳ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۵ فاطمه سروری
چه پیشنهاد اغواگرانه ای رو پذیرفتین؛ من خیلی دلم میخواد تریلی رو تجربه کنم:)

قطعا هر کاری کنار محسناتش مصائبی داره؛ اونچه که مسائل رو قابل تحمل میکنه دقیقا علاقه ست.
پاسخ:
تریلی؟ :)
قطعاً جذابه، ولی به نظرم سخت میاد. چون کنترل شیء طویلی که به ماشین بسته شده کار ساده‌ای نیست، مثلاً توی پیچ‌ها و دنده‌عقب!

البته. شاید اگه علاقه یا فرصت بروز خلاقیت در کار وجود نداشته باشه، حقوق و مزایای بالا هم نتونه جلوی خستگی و افسردگی ناشی از اون‌کار رو بگیره.
آره منم همیشه کلی کیف می کنم وقتی می بینم کسی عاشق شغلشه

به نظرم اینجور افراد خیلی خوشبختن 

پاسخ:
من هم موافقم که از خوشبختی انسان اینه که درآمدش از راه حلالی به دست بیاد که به شدت بهش علاقه داره و با استعدادهاش مرتبطه.
روزی شما و همه باشه :)
یاد مردی به نام اوه افتادم که عاشق ماشینش بود...
واقعا غبطه برانگیزه:-)
پاسخ:
البته دلبستگی به دارایی‌ها چیز خوبی نیست به نظرم، و مقوله‌ی کاملاً متفاوتی است با علاقه به کار.
آیا علیرضا هم عاشق ماشینش بود یا به طور کلی اتوبوس رو دوست داشت؟! نمی‌دونم، ولی فکر می‌کنم مورد دوم بود.

:)
۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۵ فاطمه سروری
نه در حد پیچ و خم جاده!
روی صندلی راننده تریلی بنشینم و استارت بزنم آرزوم تیک میخوره :)
پاسخ:
پس خیلی هم دور و دراز نیست آرزوتون. تو فک و فامیل راننده تریلی ندارید؟ :)
حالا شما یه بار هم لیفتراک رو امتحان کن، پشیمون نمی‌شی.
پاسخ:
خب باید پیشنهاد بشه تا بپذیرم :)
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۴۹ عاشق بارون ...
اگه همه‌ی آدما مشغول انجام دادن کاری بودن که ازش لذت می‌بردن٬ دنیای جای بهتری برای زندگی می‌شد. :)
پاسخ:
ولی با این حال باز هم مثلاً دم زمان انتخاب رشته که میشه همه به جای علاقه می‌رن دنبال اونی که پرطرفدارتره! :|
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۰۹ ...:: بخاری ::...
آرزوهای «راندن» چیزی تو سرم صرفا تا موتورسواری رسید. به چهارچرخ کوچیک نهایتا. به بزرگاش نرسیده هنوز.
پاسخ:
به نظر من آرزو کلاً زیاد خوب نیست :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">