زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

ماشین می‌سازیم که راه بره

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۵ ب.ظ

شباهنگ در خلال تازه‌ترین پست وبلاگش این‌طور نوشته که:

«[خبرنگار رادیو از ما دوتا که دانش‌آموز بودیم] پرسید کی می‌دونه دعا چیه؟ برای چی دعا می‌کنیم ما؟ دستمو بلند کردم که جواب بدم. جواب دادم. جواب خوبی هم دادم. جوابی که سال‌ها بعد وقتی پای یکی از سؤالات امتحان درس‌های معارف دورهٔ کارشناسیم هم نوشتمش نمرهٔ کاملو گرفتم. دعا، آرزو، خواسته، حاجت و هر جمله‌ای که با امیدوارم و ایشالا شروع بشه. سال‌ها می‌گذره از اون روز، از اون سؤال، از اون جواب، از اون مصاحبه، از اون امتحان، از اون پست و از آرزوهای برآورده نشده و دعاهای مستجاب نشده‌م. و من همهٔ این سال‌ها، هنوز و همچنان دارم به این سؤال و جوابی که دادم فکر می‌کنم.»

و احتمالاً عنوان مطلب هم جواب سؤال دومه. این‌که «دعا می‌کنم که اجابت شه. دعا می‌کنم چون دلم روشنه»

وقتی پست را خواندم، خواستم درباره‌اش چیزی بنویسم، ولی هر چی گشتم دیدم هیچ‌کجای وبلاگ محلی برای کامنت‌گذاشتن پای آن مطلب تعبیه نشده! خب البته مطلب ستاره‌دار بوده و مطابق ضوابط کامنت‌گذاری شباهنگی، شباهنگ نمی‌خواسته کسی درباره‌اش کامنت بگذارد. ولی به هرحال این مطلب به صورت عمومی و جلوی چشم همه منتشر شده بوده و حرفی که به یک عالمه نفر گفته می‌شود دیگر حرف خصوصی به حساب نمی‌آید، و من هم راجع به‌ش حرف‌هایی داشتم که به نظرم با توجه به محتوای پست، می‌تواند حائز اهمیت باشد یا به درد کسی بخورد. (تأکید می‌کنم که کاری به احوالات شخصی نویسنده نداریم، صرفاً ناظر به نوشته‌ای که با آن مواجه هستیم حرف می‌زنیم.)

خلاصه تصمیم گرفتم حرفم را با تمثیلی -که باز امیدوارم شباهنگ بزرگوار را ناراحت نکند- در وبلاگ خودم مطرح کنم.

 

 

بیایید یک سفر کوتاه برویم! در یکی از منظومه‌های یکی دیگر از کهکشان‌ها، کره‌ای وجود دارد خیلی شبیه به زمین. در آن‌جا اکثر چیزها شبیه همین زمین و زندگی ماست، ولی تفاوت‌های کمی هم وجود دارد. مثلاً یکی از تفاوت‌ها این است که اشیاء فیزیکی را هر کسی باید برای خودش بسازد و ساخت اشیاء مورد نیاز امری است که در دست خود اشخاص است. شاید شبیه امور معنوی ما.

در آن کره یک شباهنگی هست که وبلاگ دارد و در پست آخر وبلاگش تعریف کرده که یک روز در مدرسه او و دوستش را صدا زدند و رفتند در اتاق مدیر تا در مصاحبه‌ای رادیویی شرکت کنند. بقیه‌ش را از زبان همین پست آن شباهنگ می‌نویسم:

«پرسید کی می‌دونه ماشین چیه؟ برای چی ماشین می‌سازیم؟ دستمو بلند کردم که جواب بدم. جواب دادم. جواب خوبی هم دادم. جوابی که سال‌ها بعد وقتی پای یکی از سؤالات امتحان فناوری‌های جدید دوره‌ی کارشناسیم هم نوشتمش نمره‌ی کاملو گرفتم. ماشین، یک جعبه‌ی آهنیه که یک شکل قشنگی داره و شیشه هم داره و رنگ متالیک می‌زننش روش. سال‌ها می‌گذره از اون روز، از اون سؤال، از اون جواب، از اون مصاحبه، از اون امتحان و ماشین‌های این‌شکلی که هرچی می‌سازمشون و سوارشون میشم راه نمیرن. و من همه‌ی این سال‌ها، هنوز و هم‌چنان دارم به این سؤال و جوابی که دادم فکر می‌کنم.»

عنوان مطلبش هم جواب سؤال دومه. این‌که

«ماشین می‌سازیم که راه بره. ماشین می‌سازیم چون دلمون می‌خواد سوار بشیم و زودتر برسیم!»

 

قطعاً در این کره‌ای که اشاره کردم، لازم است در مورد استاد درس فناوری‌های جدید جداً بازنگری بشود! حالا این دخلی به ما ندارد. اما دست‌کم کاش یک نفر به آن شباهنگ بگوید که ماشین به خاطر بدنه‌ی آهنی و رنگ متالیک و شیشه و حتی صندلی و فرمانش نیست که راه می‌رود. و وقتی می‌توانی توقع داشته باشی ماشین راه برود که ماشینی که می‌سازی اولاً اجزای اصلی و قوه‌ی محرکش درست کار کند،‌ وگرنه این پوسته‌ای که می‌بینی دلیل راه رفتن ماشین نیست. بله! هر ماشینی که تا به حال دیده‌ای این شکلی بوده، ولی ماشین‌هایی که راه می‌روند به خاطر شکلشان نبوده که راه می‌رفته‌اند.

 

خب. از سفر برگردیم و حالا که سر این صحبت باز شد، دوتا کلمه هم خیلی خلاصه درباره‌ی دعا هم‌فکری کنیم؛ و حرف‌های مفصل در این‌باره هم باشد برای وقتی دیگر.

می‌گویند مخّ عبادت دعاست. گویی حقیقت عبادت پروردگار دعاست یا دعا بخشی مهم و اصلی از آن است. می‌گویند بافضیلت‌ترین عرض بندگی‌ها در شب‌های قدر دعا کردن است. می‌گویند فضیلت دعا از خواندن قرآن برای نزدیک شدن به پروردگار بیش‌تر نباشد، کم‌تر نیست! آیا «دعا» را درست شناخته‌ایم؟! آیا به دعایی که شناخته‌ایم می‌خورد که هم‌چین حرف‌هایی راجع‌به‌ش درست باشد؟

من فکر می‌کنم دعا یک «سخن» نیست، یک «عمل» است، آن هم نه یک عملی که مثلاً با حرکات و دست و پا انجامش بدهیم، یک عمل برخاسته از همه‌ی همه‌ی همه‌ی ابعاد وجودی انسانی تو. دعا یک اتفاق است، یک رویداد مهم برای انسان، که باید در لحظه‌ی انجامش رخ بدهد. فکر می‌کنم اصل دعا آن است که در قلب انسان روی می‌دهد، گرچه نمودش بر زبانش و گاهش چشمانش هم جاری می‌شود. در دعا یک چیزی که خیلی مهم است «ارتباط» است. حتی اگر به معنی لغویِ بین‌ِانسانیِ «دعا» هم توجه کنیم، ارتباط یک شرط است. بدون تماس‌گرفتن با کسی نمی‌توانی باهاش حرف بزنی یا ازش چیزی بخواهی. این خواستن معنا ندارد! ارتباط با پروردگار هم ارتباطی است که در قلب انسان اتفاق می‌افتد و احساس می‌شود. گرچه دعاهای من به این مرتبه از کیفیت نرسیده باشد، ولی دست‌کم از نظر تئوری باید متوجهش باشم!

حتی فکر می‌کنم یک دعای خوب، خیلی وقت‌ها خودش اجابت است! گاهی بی‌فاصله بعد از دعا یا در زمان آن، حس می‌کنی که به هر چی می‌خواسته‌ای رسیده‌ای. حس می‌کنی هیچ‌چیزی نیست که خواسته باشی و نداشته باشی! حالا شاید یک چنین ماشینی دنده اتومات کلاس A باشد، ولی بالاخره به پراید هم بخواهی بسنده کنی، باید در جریان باشی که راه رفتنش به موتور است، نه رنگ بدنه.

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۲۲
سید طاها

دعا

دعا کردن

نظرها  (۱۸)

مثل صحیفه سجادیه که دعاست ولی مجموعه ای از معارف هست... چه نوشته خوبی
پاسخ:
متشکرم.

البته در صحیفه‌ی سجادیه، این‌طور که گفتن و شنیدیم، دعا برای امام صرفاً یک امر شخصی نبوده. دعاهای ما احتمالاً در اغلب موارد امری غیراجتماعی است. من تحقیق نکردم، ولی می‌گن که در ارتباط با صحیفه سجادیه، دعا در واقع مدیومی بوده که امام برای انتقال معارف انتخاب کردن تا از سانسور در امان بمونه!
کامنتا رو باز کردم و لینک وبلاگ شما رو هم به پستم اضافه کردم. ممنونم بابت نوشتن این پست :)
پاسخ:
خواهش می‌کنم.
ممنون از شما که پستتون بهانه‌ی نوشتن این مطلب شد.
من بعدش متوجه شدم که پاسخ شما به سؤالات، عنوان این پست و آن‌چه توی این پست نوشته بودید، نبوده! ولی خب یک‌جورهایی همین مسئله در مورد پاسخی که در پست 944 هم درباره‌ی دعا نوشتید می‌تونه صادق باشه. البته من هم فهم عمیقی از دعا ندارم، ولی به نظرم می‌رسه این تعریف یک تعریف توصیفی از لایه‌ی رویین دعا است. انگار بخواهیم در یک لغت‌نامه برای ناظر بیرونی معنا کنیم. وقتی قراره خودمون دعا رو تجربه کنیم، باید با لایه‌های درونی هم کار داشته باشیم، این‌طور نیست؟ باز هم می‌گم، من خودم تجربه‌های عمیق و فهم کامل ندارم، اما بنا بر شنیده‌ها و خوانده‌ها از آن‌ها که بهتر هستند، چنین چیزی به نظرم می‌رسه. شما هم درش تأمل کنید. مثلاً‌ به نظرم در تعریف شما هیچ صحبتی از «ارتباط قلبی دعا کننده و دعا شونده نیومده»، درسته؟ در «دعا» حتی اگر به معنای لغوی‌ش در زبان عربی کار داشته باشیم، به نظرم «ارتباط» شرط اوله. این‌که ارتباط برقرار کنی و صداش بزنی و حرفتو بگی.
حالا همه‌ی این‌ها برای تأمل بیش‌تر. که خودم و شما و همه بیش‌تر تأمل کنیم و فکر کنیم. :)
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۷:۱۹ هولدن کالفیلد
لعنتی! شاهکار نوشتی
پاسخ:
متشکرم چه نامم :)
خیلی وقتها درگیر علت و معلول دعا بودم
حتی اینکه اگر از کسی نتونه دعا کنه از همه آدمها بدتره
تا جایی خوندم یا شنیدم که دعا نکردن نوعی غروره
فکر میکردم نا امیدیه
ولی دیدم راست میگه! غروره!
و هنوز درگیر دعا کردن و نکردن هامم
و این پست شما بسی مزه داد
پاسخ:
دعا بکنید. یه جوری که بهتون مزه بده :)
دعا کاریه که توفیق و لیاقت و این‌حرف‌ها نمی‌خواد. آدم خوب و بد نداره. حیف نیست کسی این فرصت رو از خودش بگیره؟
و این‌که گاهی قشنگی دعا به کسیه که صداش می‌زنی، نه این‌که ازش چیزی می‌خوای یا نمی‌خوای و برآورده میشه یا نمیشه!
در اهمیت دعا همین بس که وقتی خالصانه و از ته دل باشه تو به استجابتش فکر نمیکنی، همین که با خدا حرف زدی و حالت خوب شده برات کافیه
چقدر خوب بود این پست مرسی

پاسخ:
آفرین! اینی که شما می‌گید، به نظرم خیلی لِوِل‌بالاست و البته خوب. اگه معمولاً با دعا احساس می‌کنید حالتون خوب شده، به نظر من یکی از بنده‌های خوب خدا هستید. :)
متشکرم.
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۸:۴۹ امید ظریفی
یه چیزی تو مایه‌های کامنت هولدن!
پاسخ:
دم شما هم گرم :)
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۷ آسـوکـآ آآ
عالی بود
عالییییییییییییییییییییییییی
پاسخ:
خدا رو شکر
ممنوووووووووووونم :)
۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۰ خورشید ‌‌‌
چقدر خوب گفتید.
و البته دقیقا با لحن و صدای خودتون توی ذهنم خونده شد. 

دلم می خواد این رو هم ضمیمه کنم:
http://days-of-new.blog.ir/1397/03/14/دعا
پاسخ:
متشکرم. خدا رو شکر.
جدی؟ چه جالب!

ممنون از بابت معرفی‌ش.
سلام عزیز
با خوندن این پستت دلم برای تمام خوبی هات تنگ شد.
بار دیگر دلم هوای سالهای اول دانشگاه و در کنار هم بودن رو کرد...
خیلی عالی 
پاسخ:
سلام
سلامت باشی
متشکرم :)
می‌خواستم بگذرم از یادداشتت اما دیدم همه تعریفش کردند پس پیش خودم گفتم احتمالا فهم من مشکل داره.من دقیقا منظورت رو نفهمیدم. نتیجه‌گیریت رو می‌تونم کمی ساده‌تر شده بدونم؟ 
پاسخ:
این‌که دعا صرفاً به زبون آوردن یه چیزی که می‌خوای نیست. خیلی فراتر از اینه. مثلاً این‌طوری که یک چیزی رو از ته قلبت بخوای، و بعد به کسی که باورش داری، در طی یک ارتباط عمیق قلبی در میون بگذاری، می‌تونه خواسته به زبون آورده بشه یا فقط با قلب گفته بشه، اما به نظر من نکته‌ی مهمش اینه که یک «ارتباط» قلبی جدی شکل بگیره. آدم حس کنی که شکل گرفته. آدم حس کنه این کانکت شدن رو، حتی اگر خیلی عمیق نیست. این شکلی دعا کردن برای ما یه خرده غریبه. معمولاً برای دعا این‌طوری وقت نمی‌گذاریم و حس نمی‌گیریم. به نظرم این پست تلاجن هم در این ارتباط خوب و روشن‌کننده است.
سلام
من پست شباهنگ رو با دقت خوندم. به نظرم در فهم منظورش یه کم عجله کردی و درست نفهمیدی چی گفته! به نظرم جواب سؤالاش اونایی نبوده که توی پست نوشته یا عنوان پست گذاشته. جوابش اونی بوده که توی متن بهش لینک داده، همونی که وسط پست 944 نوشته. اما به هرحال این مسئله باعث شده یه پست خوب بنویسی. فقط خواستم از شباهنگ دفاع کنم. :)
پاسخ:
سلام
بله، حرفت درسته. ولی به نظرم حتی همون پاسخی هم که در پست 944 اومده، گرچه نسبتاً پاسخ خوبیه، ولی عمیق و کامل نیست و باز به توصیفی ظاهری از دعا بسنده کرده و به نظرم نمره‌ی کامل نمی‌گیره؛ البته به شرط اون‌که استاد قبلش توی تدریسش درست درس داده باشه! توی پاسخی که به کامنت خودش دادم، درباره‌ی اون جواب هم بیش‌تر توضیح دادم. از این گذشته، حالا دیگه به صرفه نیست بخوام مطلب رو عوض کنم. به هرحال بهانه‌ای شده تا یه نکته گفته بشه دیگه. شباهنگ که بخشیده، شما هم ببخش :)
هر چند در هضم منظورم کمی عجله کردید و عنوان پستم جواب سوالم نبود ولی پست خوبی از آب درومده و دوست داشتم این پستو :) تغییرش ندید
پاسخ:
درسته، من یه کم عجله کردم، ولی هنوز هم دقیقاً نفهمیدم منظور شما چی بوده یا جوابتون به اون سؤال چی بوده!
قسمت «دعا»ی پست 944 رو خوندم، ولی چیزی که توقع داشتم توی اون تعریف هم نبود آخه!

حالا به هرحال از شما ممنونم و خدا رو شکر که دوست داشتید پست رو :)
اون قسمت «من فکر می‌کنم دعا یک «سخن» نیست، یک «عمل» است» قابل تامل بود.
پاسخ:
منظورتون اینه که من باید در درستی‌ش بیش‌تر تأمل کنم یا این‌که در مخاطب باعث یک تأمل خوب میشه؟
مخاطب رو به طور کلی نمی‌دونم؛ ولی برای من قابل تامل و جالب بود.
پاسخ:
درست. خدا را شکر.
پایان پستم باز بود. ینی همچنان دارم به جوابم فکر می‌کنم. حالا جوابم هر چی که بوده، این همچنان فکر کردن منه که مطرحه اینجا :)
پاسخ:
آها. خب پس کاش این پست هم -فارغ از این‌که به پست شما ارتباط داشته یا نداشته- تونسته باشه تو مسیر این تفکر کمکی بکنه به شما :)
ممنون به خاطر لینک. واقعا کمک کننده بود برای فهم. 
پاسخ:
خواهش می‌کنم. خدا رو شکر.
بله و سوال اینه چرا این مدیوم رو انتخاب کردن؟ غیر از اینه که دعا رو ظرف خوبی برای انتقال معارف می دونستن؟ 
پاسخ:
البته درسته که ظرف خوبی برای انتقال معارف هست، اما نمی‌دونم این تنها دلیل برای انتخاب این مدیوم بوده یا نه! شنیدم که دعا نسبت به خطابه یا نثر یا مشابه اون، کم‌تر در معرض امحاء یا تحریف بوده و این عامل هم در انتخابش مؤثر بوده، اما در این باره تحقیق و تفحصی نکردم و نمی‌دونم از دیدگاه چه‌قدر درسته!
چرا مهر می کنید و دهان ها را می دوزید؟! ((:
پاسخ:
:))
البته هنوز هم حرف برای گفتن هست، ولی فکر می‌کنم تا همین‌جاش هم حرف‌های گنده‌تر از دهنم زدم :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">