زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت

چگونه هدف می‌تواند زندگی را نابود کند!

جمعه, ۱۴ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۴۸ ب.ظ

 

پای یکی از مطالب خاموش‌شده‌ی وبلاگ، بحثی در ارتباط با هدف‌های بیرونی و درونی، یا هدفِ در آینده و هدف جاری شکل گرفته بود. از آن‌جا که آن مطلب فعلاً خاموش است و مطالعه‌ی کامنت‌ها میسر نیست، پاسخی را که به آن کامنت‌ها داده بودم،‌ در این‌جا با بیان کامل‌تر و تفصیل خیلی بیش‌تر ارائه می‌کنم. بفرمایید!

 

آی قصه قصه قصه! علیرضا دلش می‌خواست در کنکور سراسری جزء برترین‌ها شود. هدف‌گذاری کرد و برنامه‌ریزی. کلی مشاوره گرفت و تمام روزهای منتهی به کنکور را به خواندن و تست‌زدن سپری کرد. دهن خودش را سرویس نمود، و برای رسیدن به این هدف، از هر چیز خوشایند دیگری چشم پوشید. علیرضا موفق شد. نه دقیقاً آن‌طوری که می‌خواست، ولی تقریباً همان‌طوری که می‌خواست. تحصیل در رشته‌ای را که دوست داشت، در دومین دانشگاه مورد علاقه‌اش آغاز کرد. اما به محض ورود به دانشگاه، متوجه شد که برای موفقیت باید شاگرد اول باشد. برای همین هدفش را شاگرد اول شدن قرار داد و دهان خودش را مجدداً سرویس نمود تا بتواند بهترین دانشجوی دانشگاه باشد. علیرضا بعد از این‌که شاگرد اول شد،‌ باز هم فقط برای چند لحظه حس خوشبختی و خوشحالی داشت، چون به زودی متوجه شد که شاگرد اول شدن خاصیت چندانی ندارد و باید هدف بلندتری را دنبال کند که همانا ادامه‌ی تحصیل با بالاترین رتبه‌ها در مقاطع بعدی است. برای همین، به سرویس نمودن دهان خود با جدیت و اهتمام فراوانی ادامه داد تا آن‌که بالأخره به این هدف نیز رسید و همه‌ی مقاطع تحصیلی را به بهترین شکل پشت سر گذاشت. وانگهی به خود نگریست و دید که زکی! این همه تحصیلات حالا به چه کار آید، و از این‌رو بر آن شد تا یک هدف بزرگ برای خود تعریف کند، که همانا یافتن یا ساختن یک شغل پردرآمد بود. علیرضا با همین فرمان ادامه داد و یکی‌یکی اهداف جدید را دنبال کرد تا این‌که بالاخره یکی از اهدافش را نتوانست به نتیجه برساند. پس از آن، مغموم و افسرده و شکست‌خورده و ناکام، سر در گریبان فرو برد و از غم این همه عمری که به بطالت‌ گذرانده‌ فغان سر داد.

خب، دیگر از قصه گفتن خسته شدم! به جای علیرضا خود شما را مثال می‌زنم که راحت‌تر باشد. فرض بگیرید می‌خواهید بشوید یک ورزشکار مشهور و خفن، و در مسابقات جهانی فلان، از حریف قَدَر خود چنان برنده شوید که تا به حال کسی نشده. اگر هدف شما از تمامی تلاش‌ها و تمرین‌هایتان این باشد که در آن مسابقه برنده شوید، اولاً به نظر می‌رسد که بعد از برنده‌شدن هم احساس خوشبختی و راحتی خیال به‌تان دست نخواهد داد و هدف دیگری را در پس آن جست‌وجو خواهید کرد؛ و ثانیاً اگر برنده نشوید، کل روزها و تلاش‌هایی که صرف آمادگی برای این موفقیت کردید،‌ همه به باد فنا رفته و نابود شده،‌ و احتمالاً افسرده و ملول و ناکام، سر در گریبان خود فرو می‌برید. همان اتفاقی که برای علیرضای قصه افتاد.

حالا پس چی‌کار کنیم؟ عرض می‌کنم! هدف‌هایتان را در زندگی جاری کنید. فرض بگیرید آقای الف می‌خواهد پول‌دار شود. پول‌دار شدن یک هدف در آینده است. اگر بخواهد همه‌ی زندگی‌اش را خرج آن هدف کند، به شدت در معرض شکست و ناکامی، و در نتیجه افسردگی قرار می‌گیرد. اما اگر هدفش را جاری کند در زندگی -مثلاً بگوید من سعی می‌کنم راه پول‌دار شدن را پیدا کنم و دنبال کنم، «تلاش برای کسب درآمد بیش‌تر» را می‌گذارد هدف، و در این صورت- هر روز و هر لحظه دارد به هدفش می‌رسد. حتی اگر واقعاً هم پول‌دار نشود، کلی تجربه کسب کرده و این برایش اندوخته‌ی ارزشمندی است. تلاشش، صرفاً در ازای نتیجه‌ی نهایی به ثمر نمی‌نشیند، بلکه تک‌تکِ گام‌هایی که در این مسیر برمی‌دارد، او را به یک هدف ارزشمند میان‌مدت می‌رساند. هر روز، کلی نتیجه می‌گیرد، و طعم موفقیت را می‌چشد،‌ و به صورت تضمینی با ناکامی خداحافظی می‌کند! چون حتی اگر پول‌دار هم نشود، احساس شکست نمی‌کند. یا علیرضا؛ اگر به جای آن همه هدف و هدف و هدف، با خودش می‌گفت «درس می‌خوانم که سر در بیاورم، که یاد بگیرم، که لذت ببرم، که از زندگی‌ام استفاده کرده باشم، که فلان و بهمان...»، هر روز بود خوشحال و خندان؛ چون دیگر نبود آن‌چنان، که هدفی داشته باشد در پایان، و نرسیدن به آن، بکندش ملول و سرگردان. حتی اگر شاگرد اول هم نمی‌شد، حتی اگر ادامه‌ی تحصیل هم نمی‌داد، حتی اگر شغل پردرآمد نمی‌یافت یا نمی‌ساخت، باز هم برنده بود. چیزی را از دست نداده بود. معامله‌ی نقد کرده بود. هر روز را خرج چیزی کرده بود که همان لحظه به دست می‌آورد. هدف‌ها را می‌شود تبدیل کرد به هدف‌های جاری، طوری که هر لحظه در حالِ دادن نتیجه باشد، یک نتیجه‌ی قطعی و تضمینی.

گفتم نتیجه‌ی قطعی و تضمینی! نتایج قطعی از آنِ هدف‌های درونی هستند. اگر هدف یک چیزی در بیرونِ ما باشد، عوامل متعدد دیگری می‌توانند رسیدن ما را به آن، با چالش‌های سخت و جدی مواجه کنند؛ عوامل متعددی که گاهی زور زیادی هم دارند. اما هدف درونی چه‌طور؟ هدف درونی کاملاً تحت کنترل ماست. مثلاً یادگرفتن و رشد فردی یا مثلاً لذت‌بردن از مطالعه، کار یا ورزش. این‌چیزها دست شماست. شما وقتی از کاری لذت ببرید، انجامش به شما لذت می‌دهد! وقتی مطالعه را برای درک آن مطلب می‌خوانید، همین که درک کردید، هدفتان محقق شده. وقتی از ورزش و تمرین، جز همین تلاش و پشتکارِ ارزشمند و نتیجه‌ی مسلم آن که رشد خود شماست، توقعی نداشته باشید، قطعاً به هدفتان رسیده‌اید. یعنی اگر خودِ همین تلاش هدفتان باشد، شما قطعاً برنده‌اید. اما تکلیف آن هدف بلند مدت چه می‌شود؟ باید این خبر خوب را بدهم که در چنین وضعیتی، احتمال موفقیت شما در آن مسابقه‌ی نهایی هم بیش‌تر می‌شود. یکی از دلایلش این است که نگرانی و استرستان کم‌تر می‌شود. آرام‌ترید، چون نرسیدن به آن نتیجه‌ی پایانی، دیگر یک فاجعه نیست. آن‌قدرها هم نگرانتان نمی‌کند. بنابراین با آرامش مسیرتان را دنبال می‌کنید، و این آرامش، فرصت پیشرفت بیش‌تری را پیش رویتان می‌گذارد، و هنگام مسابقه‌ی پایانی هم آرامش و وقار بیش‌تری به شما می‌بخشد، و شانس موفقیتتان را افزایش می‌دهد.

 

خب، تا این‌جا درباره‌ی هدف‌هایی که داریم و این‌که چه‌کارشان کنیم تا زندگی را نابود نکنند، صحبت کردیم. حالا کمی هم درباره‌ی هدف‌گذاری یا انتخاب مسیر تأمل کنیم؟ پس دوباره قصه قصه قصه! آقای الف و آقای ب در دبیرستان هم‌کلاسی بودند. آقای الف دلش می‌خواست وکیل بشود و خیلی پول‌دار بشود. درباره‌ی رشته‌ی حقوق چیزی نمی‌دانست، فقط می‌دانست که می‌تواند پس از تحصیل در رشته‌ی حقوق وکیل بشود، و وقتی وکیل بشود می‌تواند خیلی پول‌دار بشود. گذشته از آن‌که عوامل متعدد بیرونیِ اثرگذار بر روی آینده‌ی این رشته را -از جمله بی‌ثباتی وضعیت مشاغل- در نظر نگرفته بود، خبر هم نداشت که از رشته‌ی حقوق اصلاً خوشش نمی‌آید و سر و کله زدن با آن درس‌ها برایش بسیار زجرآور و آزاردهنده است، و شاید هم می‌دانست،‌ ولی بر این باور بود که برای آن‌که بتواند خیلی پول‌دار بشود، باید این زجر و رنج را تحمل کند. آقای ب، که هم‌کلاسی آقای الف بود، به تاریخ علاقه‌ی زیادی داشت. آینده‌ی شغلی رشته‌ی تاریخ، بر اساس اظهارات مشاوران مدرسه و گزارش‌های معتبر دیگر، اصلاً چیز دندان‌گیری نبود. در بهترین شرایط می‌توانست استاد دانشگاه بشود، که البته خوب بود، ولی در یک نگاه واقع‌بینانه حداکثر می‌توانست در یک پژوهشگاه مشغول کار شود یا در مدارس تدریس کند، و شاید هم برای کسب درآمد لازم می‌شد به کاری بی‌ارتباط با رشته‌اش روی بیاورد، اما می‌دانست که تحصیل در این رشته را دوست خواهد داشت و روزهایی را که با کتاب‌ها و کلاس‌ها و دانشجوها و استادهای تاریخ سر و کله می‌زند، برایش لذت‌بخش و دوست‌داشتنی خواهد بود. آقای الف، این لذت را در یک هدف دور تصویر کرده بود (زمانی که پول‌دار شود)، ولی آقای ب، به حالِ خوبِ مسیر بیش‌تر اهمیت می‌داد و بر این‌باور بود که اگر مسیر خوب باشد، یک نتیجه‌ی خوب هم در پی دارد، حتی اگر پول زیادی در پی نداشته باشد،‌ و اساساً پول را عاملی اساسی برای حال خوب به شمار نمی‌آورد، چون که پول یک وسیله است! حالا اگر آقای الف و ب، خدای نکرده در آستانه‌ی فارغ التحصیلی ریق رحمت را سر می‌کشیدند و زندگی‌شان در اثر یکی از همان عواملی که غالباً در برنامه‌ریزی‌ها و حساب‌کتاب‌ها دیده نمی‌شود، پایان می‌یافت، آقای الف، بهترین سال‌های عمرش را صرف زجر و زحمتی بی‌حاصل کرده بود و در نهایت به هیچ‌چیزی هم نرسیده بود، ولی آقای ب، در تمام این مدت از درس‌خواندن لذت برده بود، چیزهای زیادی یاد گرفته بود، اندیشیده بود، و خودش را رشد داده بود و آن بهترین سال‌ها را با حالی خوب سپری کرده بود. مرگ، یک نمونه‌ی قوی است! نمونه‌های ضعیف‌تری مثل تغییر وضعیت جذب مشاغل، یا تغییر وضعیت اقتصادی یا عوامل اثرگذار دیگری بر پول‌دارشدن آقای الف یا پول‌دارنشدن آقای ب را هم می‌توان مثال زد. و بنا بر همه‌ی این‌ها، یک هدفی که صرفاً در آینده باشد، و مسیری که به سمتش طی می‌شود، کاملاً فدای آن هدف شود،‌ و خودش هیچ بهره و لذت و حالِ خوبی به همراه نداشته باشد، به نظر می‌رسد که دخلش به خرجش نیرزد،‌ خصوصاً‌ در دنیایی که برنامه‌ریزی‌ها و تصمیم‌های ما، در معرض تهدیدهای گوناگون بیرونی قرار می‌گیرد.

حالا فرض بگیریم اتفاق خوبی برای آقای الف و آقای ب بیفتد. آقای الف وکیل بشود و پول‌دار بشود، و آقای ب در یک پژوهشگاه، مطالعات تاریخی‌اش را دنبال کند یا در مدرسه‌ای درس بدهد، یا اصلاً با یکی از دوستانش دست به یک کار آزاد بی‌ارتباط با تاریخ بزند. من فکر می‌کنم حال آقای بِ تاریخ‌خوانده، از حال آقای الفِ وکیل، اگر بهتر نباشد، بدتر هم نیست! چون این مطلب به درازا کشیده، توضیحاتم را در این‌باره فاکتور می‌گیرم و به تأملات خودتان واگذارش می‌کنم.

 

مرور اصلِ مطلب: بعضی از هدف‌ها بیرونی، و در آینده هستند. مثلاً قبول شدن در کنکور یک هدف در آینده است. پول‌دار شدن یک هدف در آینده است. برنده‌شدن در فلان مسابقه‌ی ورزشی یک هدف در آینده است. این اهداف همه بیرونی هستند، و عوامل متعددی دیگری هم غیر از خود شما، در تحقق یا عدم تحققشان دخالت دارند. شما روزهای قبل از رسیدن به آن ‌هدف را خرج رسیدن به آن هدف می‌کنید، در حالی که تلاش شما تنها عامل تعیین‌کننده نیست. بعد اگر به آن هدف نرسید، تمام روزهای که خرجش شده، از بین رفته. احساس ناکامی و شکست می‌کنید و در آستانه‌ی افسردگی قرار می‌گیرید. اما می‌شود یک‌کار دیگری کرد. هدف شما قبول شدن، پول‌دار شدن، و برنده‌شدن نباشد. بلکه یک هدف درونی و جاری باشد. مثلاً تلاش‌کردن. تلاش برای قبول شدن در کنکور که باعث آگاهی و یادگرفتن و مرور آموخته‌هایتان می‌شود، تلاش برای پول‌دار شدن که باعث کلی کسب تجربه و فهم و آگاهی و رشد و بلوغ اقتصادی می‌شود، تلاش برای برنده‌شدن در مسابقه‌ی ورزشی که باعث قوی‌تر شدن بدن هم می‌شود، و مواردی از این دست. در این صورت،‌ حتی اگر به آن نتیجه‌ی غایی هم نرسید، ناکام و شکست‌خورده نیستید. چون هدف شما جاری بوده در روزهای تلاش‌کردنتان، و هر لحظه در حال محقق‌شدن بوده. این‌طوری، نگرانی و استرس نرسیدن به هدف نهایی هم کم‌تر می‌شود و همین، به افزایش کارایی و پیش‌رفت بیش‌تر شما کمک می‌کند و اتفاقاً رسیدن به مقصود را برایتان شدنی‌تر می‌کند، و اگر هم به خاطر عوامل دیگری نتوانستید به آن‌هدف برسید، احساس شکست نمی‌کنید.

 


+ ممکن است این روزها کم‌تر به بلاگ سر بزنم. اگر در پاسخ به کامنت‌هایتان تأخیر شد، عرض پوزش پیشاپیش بنده را بپذیرید.

نظرها  (۹)

۱۴ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۵ آسـوکـآ آآ
من هم مثل آقای ب فکر می‌کنم. اما مثل آقای الف عمل کردم.  ناراضی نیستما. اما خب وقتی فکر می‌‌کنم به اینکه میتونستم دانشجوی شادتری باشم و با لذت بیشتری درس بخونم پشیمون میشم.
پاسخ:
به نظر من، دیگه به گذشته فکر نکنید. چیزی که گذشته از کنترل شما خارجه و فقط در حدی خوبه بهش فکر کنید که بتونه برای تصمیم‌گیری بهتر در زمان فعلی بهتون کمک کنه.
بعد هم این‌که فارغ از قصه‌ی آقای الف و ب، بخش اول پست می‌تونه همیشه در زندگی کاربردی باشه. این‌که چه‌طوری هدف‌های بهتری داشته باشیم تا زندگی بهتری داشته باشیم. اگر با این دیدگاه موافق هستید، از الان به بعد هم می‌تونید توی زندگی‌تون به کارش بگیرید. توجهتون رو روی فرصت‌هایی که پیش رو دارید متمرکز کنید و به قول معروف «نگذارید گذشته امروزتون رو تلف کنه»

+ یک‌جا کامنت گذاشته بودید که مدتیه هیچ‌چیزی نیست که آرزوشو داشته باشید یا هم‌چین چیزی. مطمئن نیستم که منظورتون رو درست فهمیده باشم، اما اگر درست فهمیده باشم، به نظرم این اتفاق خوبیه! اگر به معنی احساس بی‌نیازی باشه و نه نا امیدی. پای همون پست کامنت‌هایی گذاشتم که توش درباره‌ی جمله‌ی شما هم نوشتم.
مثل ب بودن خوبِ وو توی حرف عالیِ .... ولی شرایط زندگی و مخارج مخصوصا توی این اوضاع اقتصادی همه ناخواسته به سمت کار آقای الف کشیده می‌شیم مخصوصا اگه در حین تحصیل متأهل شده باشی . . . 
نمیشه به پول فکر نکرد؛ آیا میشه؟ 

و اتفاقا یکی از دو راهی و یا شاید هم سه راهی روبه روی من که برای ادامه تحصیل با آن مواجهم همین اقایان الف و ب و پ باشه؛ از یک طرف علاقه زور خود را می‌زند و از طرفی هم پول و اینده و طرف سوم هم وظیفه و تکلیف ... نمی‌دانم در آخر کدام پیروز می‌شوند ... و من همچنان درگیر و و گیج پیش می روم تا ببینم شرایط و زمانه چه رقم می‌زند!
پاسخ:
بله. حرف شما هم درسته. برای انتخاب باید همه‌ی جوانب رو سنجید. اما من تا به حال کسی رو ندیدم که مثل آقای ب تصمیم گرفته باشه و پشیمون شده باشه، اما کسی رو دیدم که مثل آقای الف تصمیم گرفته باشه و به شدت پشیمون شده باشه و سختی‌های مسیر و همین‌ که دوستش نداشته، باعث شده باشه که اصلاً‌ نتونه تا تهش دنبال کنه. معمولاً برای کار و کسب درآمد فرصت پیش میاد، گرچه طبیعتاً امثال آقای ب باید قناعت بیش‌تری از امثال آقای الف داشته باشند، و البته قناعت به معنی زندگی ناخوشایند نیست. پول وسیله‌ای برای لذت‌بردن از زندگیه دیگه، و امثال آقای ب این لذت رو از طرق دیگری -ای بسا بیش‌تر و قوی‌تر- جبران می‌کنند. با این حال، این موضوع به اشخاص بستگی داره و عوامل دیگری هم می‌تونه توش اثرگذار باشه و هر کسی در این‌باره خودش باید تصمیم بگیره، و شاید تصمیم درست برای آقا حامد تصمیمی نباشه که آقای ب گرفته.

از این‌ها گذشته، قسمت اول پست مربوط به انتخاب نبود و ماجراش با ماجرای آقای الف و ب قدری تفاوت داشت. درباره‌ی تبدیل کردن اهداف دور و دراز به اهداف جاری در زندگی بود. توجه شما رو بیش‌تر به اون قسمت جلب می‌کنم و امیدوارم توی زندگی به کارتون بیاد. :)
۱۴ دی ۹۷ ، ۲۱:۴۹ .: مهتاب :.
عرض کنم که اون دیسلایک مال منه :دی
عمدتا هم به خاطر عنوان:)
پاسخ:
عنوان که این‌طوری انتخاب شده تا جلب توجه کنه! اما باز در پی نظر شما، تأملی کردم و اصلاحش کردم، طوری که با محتوای متن هم‌خوانی دقیق‌تری داشته باشه.
اگر مطلب رو خونده باشید، مستحضرید که در مذمت هدف داشتن نیست، به دنبال مذمتِ داشتن شکل خاصی از هدف و راهنمایی برای هدف خوب داشتن و خوب هدف داشتنه!

+ برای حفظ حقوق نظر شما هم، دیگران رو به همین وسیله در جریان قرار میدم که در ابتدا عنوان مطلب «چگونه -نه تنها آرزو، بلکه- هدف می‌تواند زندگی را نابود کند!» بود.
۱۵ دی ۹۷ ، ۰۹:۳۲ .: مهتاب :.
خب الان بهتر شد:) (گرچه همین توضیحات کافی بود و نیاز به تغییر عنوان نبود. به هرحال نوشته شماست، اسمشو هر چیزی خودتون تشخیص می‌دید درسته، بذارید:) )
پاسخ:
من اصلاً نمی‌دونم شما با چی اون عنوان مشکل داشتید، فقط چون اسم عنوان رو آوردید، دقتی کردم و دیدم آرزو و هدف مقولات متفاوتی هستند و این مطلب راجع به هدفه و دلیلی نداره که توی عنوانش اسمی از آرزو اومده باشه.
این تغییر دلالتی بر درستی یا نادرستی محتوای عبارت قبلی از منظر من نداره، و در این‌باره نیاز به بحث تفصیلی چداگانه‌ایه. گرچه یک عنوان هم غالباً کوتاه‌تر از اونه که بشه در مورد محتواش مستقل از توضیح و متن، ارزش‌داوری داشت.
۱۵ دی ۹۷ ، ۲۲:۱۶ .: مهتاب :.
عه! من دیسلایکمو برداشتما! مسئولیت بقیه‌شون با من نیست :دی
پاسخ:
بله :)
این لایک و دیسلایکا به من چندان کمک نمی‌کنه، چون بدون توضیح غالباً دلیل اون لایک یا دیسلایک رو متوجه نمی‌شم. به نظرم بیش‌تر برای بقیه‌ی مخاطب‌ها یا برای خوشگلی وبلاگ می‌تونن کاربرد داشته باشن!
این‌که شما به دیسلایکتون یه کامنت ضمیمه کردید و خودتونو معرفی کردید و توضیح دادید، واقعاً کاری شایسته‌ی تقدیر و تحسین بود :)
۱۵ دی ۹۷ ، ۲۲:۳۷ .: مهتاب :.
عه! ولی از جوابتون این طور برمیومد که کاملا متوجه شدید! اگه می‌دونستم بیش‌تر توضیح می‌دادم.
«چگونه نه تنها آرزو بلکه هدف می‌تواند زندگی را نابود کند»، یعنی انسان سالم و عادی نه باید هدف داشته باشه نه آرزو! گرچه فرمودید تو متن اشاره شده به این که شما منظورتون چنین چیزی نبوده (و واقعا هم طبق متن حرفتون درسته) ولی خود عنوان هم باید درست باشه و کژتابی به شکلی که خلاف محتوای متن به نظر برسه نداشته باشه. (این نظر منه البته)
بعدم یه طوریه که انگار مطلق هدف داشتن باعث نابودی زندگی می‌شه، کما این که مطلق آرزوهای دور و دراز داشتن چنین خاصیتی داره. یعنی انگار شما کشف کردید که جنس هدف هم مثل همون آرزوهای الکی و طولانیه. اون عنوان چنین حسی داشت به زعم من.
پاسخ:
آره، همون‌طور که گفتم به نظر خودم هم آوردن «آرزو» توی عنوان کار خوبی نبود. در اصل می‌خواستم اشاره‌ای باشه به این‌که منظور از هدف اون هدف‌هایی هستند که از جهتی شبیه به آرزو هستند، ولی چون متن ربطی به آرزو نداره و به قول شما ممکن هم بود که بد فهمیده بشه، باز خوب نبود. الان هم هنوز مطمئن نیستم که این عنوان بهترین باشه، ولی فعلاً چیز بهتری به ذهنم نرسید. به نظرم این عنوان از این‌جهت که بتونه یک تعجب یا سؤال ایجاد کنه بد نیست، ضمن این‌که خلاف متن هم نیست، داره میگه «چگونه...» یعنی «در چه صورت...»، انگار یه قسمت حدف شده داره و کاملش اینه که «چگونه هدف می‌تواند فلان و چگونه نمی‌تواند فلان». حالا امیدوارم هر کسی این عنوان رو می‌خونه، متن پست رو هم بخونه و گمراه نشه :)
و در کل از این توجه و نقدتون بسیار ممنونم.
از همون اوایل مدرسه که میدیدم نمره هامون میزان یادگیری حقیقی مارو نشون نمیده از کسب بالاترین و بهترین ها صرفنظر کردم و ترجیح دادم به اندازه کفایت درس بخونم و بخاطر تاپ بودن زندگیمو قربانی نکنم
و کل تحصیل دانشگاه هم این سبکی زندگی کردم و از حواشی های جذابتر از متن دانشگاه بسیار تجربه و علم ذخیره کردم و ازین بابت راضیم
اما
بعنوان کسی که این ویژگی حداقل در نگاه بقیه هم پررنگ دیده شده، باید بگم همون نکته قسمت اول کامنتم به مرور آسیب زا میشه
اینکه اگر بخوای همزمان با درس از زندگیت بهره ببری بالاخره در شرایطی یکی قربانی یکی دیگه میشه
و انتخاب تو میتونه کفه یکی رو سنگینتر بکنه
گاهی توقع سنگین تحصیلی از خودت نداشتن و میل به اول بودن رو در خودت کشتن به بی خیالی و بی هدفی تنه میزنه
مرز باریکیه
بی هدفی یا هدف های چندگانه...
۲۰ دی ۹۷ ، ۱۳:۵۸ ...:: زرافه ::...
سلام
میدونی سید؟ فکر کردن دایم به مرگ خیلی جهت میده به هدف‌گذاری‌های ما. اصلن همین منظور و توصیه‌ی اصلی تو رو میشه با تفکر عمیق در مورد مرگ خیلی راحت‌تر بدست آورد.
با فکر کردن زیاد در مورد مرگ ناخودآگاه اهداف دور و دراز جاشون رو به همین اهداف جاری و روان در طول زندگی میدن. لذت از زندگی بیشتر میشه و...
نمونه بارز این تفکر استیو جابزه. یه آدم کاملا موفق که خودش میگه من هرروز به مرگ فکر میکردم و گمان میکردم که امروز آخرین روز از زندگی من خواهد بود...
۲۷ دی ۹۷ ، ۱۸:۴۷ علی زیرایی
نوشته هات فوق العاده
قالبتونم زیباست
موفق و پیروز باشی دوست عزیز

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">