زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

نگاه

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۱، ۰۳:۴۹ ب.ظ

روز چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته یعنی دقیقاً دوازدهم بهمن ماه بود و یک روز بعد از آخرین امتحان پایان ترم سوم دانشگاهی ما.

 

برای گشت و گذاری و کاری تنها زده‌بودم بیرون.

دم یکی از ایستگاه‌های یکی از خطوط سامانه‌ی اتوبوس‌های به ‌اصطلاح تندرو ایستاده بودم و مثل آدم‌های این‌طرف و آن‌طرفم، منتظر رسیدن یکی از همین تندروها.

هوای جالبی بود و اندک اندک و هراز گاهی قطره‌آی باران از دست آسمان بر زمین می‌چکید.

پیرمردی به دیگری گفت: «نگاه کن چه وضعیه! نه درست باران می‌بارد، نه درست بند می‌آید!»

آن مرد که همان دیگری بود جواب داد: «بالا مال خود اوست، پایین هم مال خودش! اختیار هر دو هم به دست خودش است و ما هم هیچ‌کاره‌ایم. ما فقط باید شکر کنیم. خودش بهتر می‌داند چه باید بکند.»

لب‌خندی زدم و از این طرز نگاه خیلی خوشم آمد. برگشتم و به چهره‌اش نگاهی‌کردم. آرام بود و لب‌خند می‌زد. لباس ساده و چروک‌های صورتش نشان‌می‌داد خیلی هم مرفه نیست و وضع زندگی‌ معمولی‌ای دارد.

بالأخره اتوبوس آمد و نوبت به ما رسید تا توانایی‌مان را در چپاندن خودمان میان جمعی انسان فشرده‌شده نشان دهیم. به هر سختی و زور و ضربی بود سوار شدیم. پیرمرد هم سوار شد. آن دیگری خوش‌بین هم سوار شد.

در اتوبوس مردی از این وضع اتوبوس‌ها گله می‌کرد و می‌گفت: «این‌قدر که باید معطل بمانیم، بعدش هم این‌جور جای تنگ و سختی...»

مرد خوش ‌بین لب‌خندی زد و گفت: «این‌جوریش هم خوبه. اگر زود به زود اتوبوس‌ بیاد و خلوت هم باشه، دیگه خیالت راحته. هیچ نگرانی و جنب و جوشی نداری. اون وقت دیگه زندگی بی معنی می‌شه. ولی حالا یه خرده صبر می‌کنی، انتظار می‌کشی، بعد اتوبوس شلوغ که می‌آد سعی و تلاش می‌کنی تا سوار بشی؛ این‌ها کمک می‌کنه که تنبل نشی و از پا نیفتی. اون وقت زندگیت نشاط پیدا می‌کنه.»

مرد دقیقا مقابل من ایستاده بود.

با لب‌خندی به چهره‌اش نگاه می‌کردم و با تأیید سر زیبا نگری‌اش را آفرین می‌گفتم.

مرد نگاهی به من کرد و گفت: «الآن اوضاع خیلی خوب شده. من زمان جوانی که سرکار می رفتم، با وجود آن که خیلی هم خلوت بود از این‌همه ترافیک خبری نبود، دو ساعت طول می‌کشید تا به محل کارم برسم، وقتی هم که می‌رسیدم ده دقیقه یه ربع دیر شده بود. روم نمی‌شد تو صورت صاحب‌کارم نگاه کنم. در عوض آخر ساعت کاری، اگه ده دقیقه دیر کرده‌بودم، یه ربع اضافه وا می‌ستادم، اگه یه ربع دیر شده بود، بیست‌دقیقه اضافه‌تر کار می‌کردم.

ولی الان با این بزرگ‌راه‌ها و اتوبان‌ها دیگه خیلی خوب شده. همین اتوبوس و مترو هم اگه نبود نمی‌شد تحمل کرد. همین اتوبوس خیلی مشکلات رو کم تر کرده.»

دیگه اتوبوس به ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم رسیده بود. از مرد عذرخواهی کردم و پیاده شدم.

با خودم گفتم چه‌قدر آرام و خوش زندگی کردن آسان است. فقط کافی است به جای آن که بدی های دیگران را ببیینی و خوبی‌های خودت را، خوبی‌های دیگران را ببینی و بدی‌ها و کوتاهی‌های خودت را، هرچند مثل همان ده دقیقه، سهوا باشد، هرچند کم و کوچک باشد. مهم این است که کوتاهی کرده‌ایم و باید جبران کنیم و به خاطر این‌کوتاهی خجالت بکشیم به صورت صاحب‌کارمان نگاه‌کنیم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۸/۲۵
سید طاها

نظرها  (۲)

بسم الله

سلام نگاه خیلی زیبا ومتفکرانه ایست امیدوارم کلامتون در راه خداوند متعال مداوم واستوار باشد.ببخشید یه سوال:این داستان هم مانند داستان گورستان از هنرمندی تخیل شماست یا حقیقتا اتفاق افتاده؟

یامهدی

پاسخ:
سلام
ممنونم. دعایتان مستجاب باشد الهی!
این ماجرا برخلاف «گورستان» کلمه‌ به کلمه‌اش عین واقعیت است. یعنی اصلاً داستان نیست، یک خاطره است.

و حالا من یک سؤال از شما بپرسم: به نظرتان اگر خیال قاطی این ماجرا می‌کردم و در عوض قدری جذابیت به آن می‌افزودم، بهتر بود یا حالا که کاملاً واقعی است؟

ممنونم
عجل‌ الله فی فرج مولانا

سلام

این سوال رو به این دلیل برسیدم که وقتی داستان گورستان رو خوندم فکرمیکردم

 که واقعیه اما انتهای داستان متوجه شدم که سرکار بودم.

به نظرم واقعیت به همین حقیقیت بودنش زیباست وجذاب وبیشتر به دل میشینه وبذیرش آن راحتره"

چون از شنیدن این داستان خیلی لذت بردم و اصولا چون مطلب هایی که از شما خوندم انتها متوجه شدم که خودتون نوشتید والبته بسیار آموزنده و دلنشین بودند!

کوتاه ترین دعا برای بزرگ ترین آرزو : اللهم عجل لولیک الفرج


برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">