زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۵ - برف دونه
    :(
  • ۱۱ آبان ۹۶، ۱۴:۵۲ - برف دونه
    :)

بیست و چهار سالگی

چهارشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۸ ق.ظ

پسرِ جوانِ بیست و چهار ساله به تازگی شده بود نخستین کارمند یک نهاد فرهنگی تازه تأسیس. چیزی نگذشت که دختر دانشجوی خوش‌ذوق هم، به خاطر ویژگی‌هایی که داشت، به واسطه‌ی یکی از اساتید انقلابی‌اش به آن مجموعه دعوت شد تا همکاری پاره‌وقت فرهنگی داشته باشد. کمی بعد، پسر جوان که حس می‌کرد ادامه‌ی زندگی‌اش با آن دختر می‌تواند خیلی بهتر باشد، با وساطت مدیر مجموعه، که روحانی شناخته‌شده و مورد اعتمادی هم بود، قدم پیش گذاشت و ازدواج کرد؛ ازدواج مبارکی که یکی از نتایج مبارکش، ولادت پسری بود که الان دارد این مطلب را می‌نویسد. wink

 

پسرِ جوانِ بیست و چهار ساله چند سالی بود که دانشجوی شهر ما شده بود. زمان‌های فراغتش را به کار پاره‌وقت در یک مؤسسه‌ی آموزش قرآن می‌گذراند. من خردسالی بیش نبودم که در کلاس‌های آن مؤسسه شرکت می‌کردم. برای رفت و آمد، خواهرم مرا همراهی می‌کرد. پسرِ جوانِ بیست و چهار ساله در همین رفت و آمدها تصمیمی گرفت. و بالاخره در همان بیست و چهار سالگی با خواهرم ازدواج کرد.

 

پسرِ جوانِ بیست و چهار ساله، در سفری که یکی از خویشانِ نسبتاً دورِ تهرانی ما به یزد داشتند و چند روزی مهمان ما بودند، توجهش به دختر جوان آن خانواده جلب شد. طولی نکشید که ما هم راهی سفر شدیم به سمت قم و تهران، و در آن سفر به بازدید خانواده‌ی تهرانی رفتیم و مهمانشان شدیم. در همین رفت و آمدها، برادرم و دختر خانواده‌ی فامیل، ویژگی‌های مشترکی را در یک‌دیگر یافتند و بالأخره برادرم بیست و چهار ساله بود که با زن‌داداشم ازدواج کرد.

 

پسرِ جوانِ بیست و چهار ساله، در یک پژوهشگاه فنی مهندسی مشغول کار شده بود. روزی دختر جوانی برای ارائه و بررسی یک طرح علمی به پژوهشگاه مراجعه کرد. مدیر پژوهشگاه دختر جوان را به واحدِ آقا بهنام معرفی کرد. بهنام پیگیری مسئله را عهده‌دار شد و ارتباطی علمی و کاری بین دو نفر شکل گرفت. من خیلی نمی‌دانم، فقط می‌دانم که مدتی بعد، رفیق قدیمی‌ام، بهنام، که بیست و چهار سال داشت، با آن خانم ازدواج کرد.

 

پسرِ جوانِ بیست و چهار ساله گاهی با خودش خیال می‌کرد که لابد بیست و چهار سالگی ویژگی خاصی دارد! می‌گفت شاید در یکی از روزهای بیست و چهار سالگی برای او هم اتفاقی غیرمنتظره بیفتد و خبری بشود. اما همین امروز، آخرین دقیقه‌های بیست و چهار سالگی را هم پشت سر گذاشت. بله؛ من، همین امروز، با بیست و چهار سالگی‌ام خداحافظی کردم... frown

 

 

+ خدا خدا می‌کنم تولدم برای خانواده و دوستان و آشنایان و دیگران، اتفاق مبارکی بوده باشد... ان‌شاءالله.

+ اگر زحمتی نیست، یک فاتحه برای پسر جوان بند اول بخوانید، با یک صلوات.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۰۳

نظرها  (۱۶)

۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۵ خانم الفــــ
چه جالب بود..قشنگ و جذاب هم نوشتید.
ان شاءالله هرچی خیره.
پاسخ:
خدا را شکر که در نظر پر از لطف شما قشنگ بود.

بله. موافقم. ان‌شاء‌الله هر چی خیره...
تولد دوست عزیزمان رو به ایشون که امروز با آخرین روز 24 سالگی شون خداحافظی و راهی 25 سالگی شدند تبریک عرض می کنم.
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌾🌾🌾🌾🌾

ان شاءالله امسال سال ازدواج پر خیر و برکت ایشان باشد
3 شهریور 1395
پاسخ:
خیلی ممنونم.

ان شاء الله بیست و پنجمین سال زندگیم برای شما هم پر از خیر و برکت باشه.. ما که بخیل نیستیم!
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۹ ...:: بخاری ::...
ای وای من (^__^)

ان شالله بیست و چهارساله های شهید دستتونو بگیرن.

عمرتون باعزت.

پاسخ:
بیست و چهار ساله‌‌های شهید...
بله. ان شاء الله.
ولی گفتید شهید... یه لحظه دلم لرزید..

حواسم نبود به این‌که «پسرِ جوان بیست و چهار ساله دل از همه‌ی آن‌چه در این دنیای بی‌ارزش می‌خواست کند، و دست پدر و مادر را بوسید، و راهی شد.
راهی شد، و در همان بیست و چهار سالگی به آرزویش رسید؛ شهادت.

ولی من.. آخرین روز بیست و چهار سالگی‌ام هم گذشت، بدون آن‌که شهید شوم...»


+ ممنونم از دعاهای خوبتون
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۲۱ دانشجوی کلاس اول دبستان
سلام

دو نکته وجود داره

تقدر و تلاش 

و گاه تقدیر الهی بر تلاش آدمی لبخند می زند.


"باشد تا رستگار شویم"
پاسخ:
سلام

بله، در مورد ازدواج که مخصوصاً حرف شما درسته.
:))
من هم قبلا فکر می کردم 21 سالگی سن خیلی خاصیه ولی نبود!

+خدا رحمتشان کند.
پاسخ:
:)

بله، ولی بالاخره برای هر کسی یک سن خیلی خاص وجود داره ان شاء الله.. :)

+ خدا اموت شما را هم غرق رحمت بفرماید.
از اول تا آخر متن خدا خدا میکردم که برای پسر ۲۴ ساله بند آخر اتفاق خوبی افتاده باشد....
ولی گویا تقدیر چیز دیگری بود...
انشالله به همین زودی...
پاسخ:
توکل بر خدا

ان‌شاءالله به موقعش..
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۴ حسین بوذرجمهری
سلام
منتظر بودمککامنتهای جالبی زیر این پست بخونم ولی نشد!
حالا بهرحال من اگه دختر بودم تو همین کامنتها ازت خواستگاری میکردم!!! :))
پاسخ:
سلام

:)))
حالا شما اگه دختر بودی، همین که راهی برای ارتباط و شناخت بیش‌تر از خودت پیش پای من می‌گذاشتی کافی بود. من خودم به وقتش می‌اومدم سراغت. :))
سلام
واقعا چه حرفها...
روزهای آخر شما منتظر یک اتفاق بودید؟ مثلا یکی بیاد خواستگاریتون؟ 
کاش خبری از دل پر دخترهای مذهبی مجرد داشتید....
شماها واقعا واقعا منتظرید؟ آن هم منتظر یک اتفاق «غیر منتظره» ؟؟؟؟ من نمی دانم این جمله دقیقا یعنی چه ولی امیدوارم خیلی هم منتظر نباشید


همسر بنده هم 24 سالشان بود که ازدواج کردیم. با این تفاوت که در 24 سالگی منتظر اتفاق غیر منتظره نبودند که یک دفعه من را یک جایی ببینند و تسلیم تقدیر شوند و از 21 سالگی به شدت پیگیر ازدواج بودند.
پاسخ:

سلام


اولاً؛ نگارنده‌ی بی‌نوا در این‌جا بیش‌تر در صدد نوشتن یک مطلب «بامزه» بوده تا بیان یک دغدغه‌ی جدی!

این که من واقعاً بیست و چهار سالگی را دارای یک ویژگی خاص بدانم و این‌حرف‌ها، صرفاً یک شوخی است! واضح نبود یعنی؟


ثانیاً؛ ما منتظر هستیم، ولی نه منتظر این چیزهایی که شما گفتید.

اتفاق غیرمنتظره همان پیدا کردن یا پیدا شدن یک فرد مناسب است، کسی که هم از منظر دل و هم از منظر عقل مناسب باشد، خانواده‌ها همراهی کنند و مانعی هم برای ازدواج با او نباشد.

حالا این پیدا کردن یا پیدا شدن می‌تواند از طریق پیگیری‌های مرسوم و معرفی این و آن اتفاق بیفتد، می‌تواند هم مثل آدم‌هایی که گفتم، فرد مناسبشان سر راهشان قرار بگیرد.

و در هر صورت به نظر من غیر منتظره است! شما فکر می‌کنید این که روش سنتی به نتیجه‌ی مطلوب برسد غیر منتظره نیست؟ به قول حسین این یکی اتفاقاً بیش‌تر شبیه معجزه است!!

این یافتن را اگر خدا نخواسته باشد، به رغم صدسال تلاش و پیگیری هم رخ نخواهد داد، و اگر خدا بخواهد، بدون هیچ تلاش و پیگیری هم اتفاق خواهد افتاد.


اصلاً ازدواج مثل دیگر امور جاری زندگی نیست که الزاماً با تدبیر و تلاش ما به نتیجه برسد؛ و به نظر من در ازدواج نسبت به سایر امور زندگی، مقدرات الهی و خواست خدا سهم خیلی خیلی خیلی بیش‌تری دارد تا تلاش ما. واقعاً‌ در ازدواج اتفاقات پیش‌بینی نشده تأثیر زیادی دارند. یعنی شما این را قبول ندارید؟ نکنه تصور می‌کنید که برای دخترها خدا باید بسازد، ولی پسرها خودشان باید برای خودشان کاری بکنند؟!

:))))))))))

این قهقهه اول به پست شما بود بعد به نظرات به ویژه نظر باوتن عزیز :))))


جالب نوشتین :)

خدا پدر رو رحمت کنه

پاسخ:
:)

خدا همه‌ی اموات را مورد مغفرت و رحمت قرار بده.
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۴ حسین بوذرجمهری
باوتنم راست میگه!
لاییک!!!
چقدر خندیدم
خدا قلمتان را استوار کند
من هم چقدر ازین اشنایی ها دیدم و چقدر هم میمون و مبارک بوده
راسیتش ازدواج یک همت میخواهد و یک خانواده ک پشت ادم باشند البته برای پسرها
برای دختران فقط قصدش باشد کافیست:)
اما خب جدیدا قصدش هم نیست چون که انرژی های دو طرف در دوستی های قبل ازدواج تخلیه می شود
اما خب پستتان را جدی بگیرید و بیست و پنج سالگی را برای خودتان سال اتفاقات خاص کنید

پاسخ:
ممنونم.

من باز فکر می‌کنم ازدواج خوب، مثل هر چیز دیگری و بیش از هر چیز دیگری، قبل از این مواردی که شما گفتید، خواست خدا و لطف و عنایت او را می‌خواهد.
قبلاً هم مختصر اشاره کرده بودم.

و این توصیه‌ای را هم که در مورد بیست و پنج‌سالگی داشتید، راستش نمی‌دونم به طور خاص در این سال چه‌قدر بتونم جدی بگیرم.
بخش عمده‌ی بیست و پنج سالگی من مقارن است با دوره‌ی خاص و مهمی از تحصیل و کارم. مشغولیت‌‌هایی دارم که باید جدی بگیرمشون و براشون وقت بگذارم. به خاطر همین احتمالاً این یک سال پیش رو را نتونم روی ازدواج تمرکز کنم، و اون کارهای دیگه اولویت‌ پیدا می‌کنه واقعاً. البته بی‌خیال هم نیستیم، ولی خب تو این مدت چندان نمی‌تونم وقت بگذارم دیگه. تا ببینیم خدا چی می‌خواد...

ان‌شاءالله بهترین اتفاق‌ها در بهترین‌ زمان‌ها برای همه رخ بده.
خیلی بانمک بود!رسم خونوادگی رو شکوندید پس!
ان شالله هر چی که خیره همون اتفاق بیفته...
پاسخ:
رسم خانوادگی؟؟!!  :))

ان شاء الله.
سلام

حرف شما را قبول دارم. ازدواج چه برای دختر چه برای پسرخواست خداست. این را بعد از ازدواج بیشترو بیشتر متوجه می شوید.
اما مساله اینست که برایش چه کار کنیم و تا چه حد برایش کار کنیم.
چیزی که ما میبینیم(اصلا منظورم شخص شما نیست چون اصلا در جریان برنامه هایتان نیستم) اینست که نه دختر و نه پسرش آنقدرها که باید این مساله را جدی پیگیری نمی کنند. حتی پسرهای مذهبی و پرادعا و متقی. مساله ای که مهم است اینست که بسیار خودخواه و خود محور هستند. دوست دارند یک گزینه ی ایده آل و در شرایط ایده آلِ خودشان و بدون سختی دادن به خودشان پیدا شود. درحالیکه اصلا باورشان نمی شود که همسر آینده شان، همان که خدا برایشان می خواهد، هم تا وقتی سراغش نروند باید در این جامعه ی پر فشار زندگی کند. توقع هم ندارند که خودش را عرضه کند. تا بقیه ببینندش. تا احساساتش از تشنج خارج شود. باورشان نمی شود که در مقابل مجردی همسرشان هم مسئول اند.

قصه اینست. شما به ازدواج از دیدگاه مردانه اش بیشتر واقفید و من از دیدگاه زنانه.
مطلبتان شاید تا حد زیادی منظور من را تداعی می کرد.


اگر سخنم تند بود مرا ببخشید.
پاسخ:
سلام

نکات درستی فرمودید.

ان‌شاءالله که اشتباه نکنیم.
چه بیست و چهارسالگی میمون و مبارکی بوده.:)
خدا 25 سالگی مبارکی به شما بده.ولی سنت 24 سالگی خانواده تون  رو نابود کردید.:)
موفق و مانا باشید
یاعلی
پاسخ:
سلام
خیلی خوش آمدید.

ممنون از دعاتون. ان‌شاءالله روزگار شما هم خوب و خوش باشد. بله دیگه، این‌جوری شد. :)

سلامت باشید.
از حضورتون تشکر.

یا علی مدد



یه نقدی دارم به یکی از جمله های شما در جواب های شما به بعضی از نظرات که تو حرف خیلی از بچه مذهبی ها هم دیده میشه متاسفانه؛ این جمله که "ازدواج خوب خواست خدا و عنایتش هست"

واقعیت اینه که "تمام" زندگی ما بر اساس خواست خداست... غیر از اینه؟!
ینی این که مثلا شما یهو یه جوراب توسی می خرین و نه یه جوراب آبی، این خواست خداست! شک دارین؟!


من فعلا به بحث باوتن عزیز کاری ندارم ولی حواسمون باشه که ازدواج هم مث هر مسئله ی مهم و غیرمهم دیگه ی زندگی هامون، یه "امتحان"خداست نه صرفاً خواست خدا.

این که خدا این امتحان رو چجوری برامون طرح کنه، خواست خودشه ولی این که ما چجوری عمل کنیم که نتیجه ی بهتری به دست بیاد، خواست خودمونه. در واقع تکلیف خودمونه.


ازدواج فقط فرقش با سایر مسایل زندگی اینه که خیلی مهم تر و سرنوشت سازتره، همین... وگرنه در نوع نگرش ما به خواست خدا، فرقی بین ازدواج و سایر اتفاقات زندگی انسان نیس.

ازدواج هم یه امتحان طراحی شده توسط خداست که سختی و آسونی ش بسته به گندها یا موفقیت های ما در امتحان های پیشین، طراحی میشه و در فرآیند این امتحان، سختی ها و پیچیدگی های زیادی وجود داره که باید با توجه به اصل بسیار مهم "ما مامور به تکلیفیم" یکی یکی این پیچیدگی ها و گره ها رو باز کنیم و تمام تلاشمونو بکنیم که از این امتحان بزرگ موفق بیرون بیاییم...


پاسخ:
بله، این هم هست.
ممنون از تذکر.


الهی خدا در امتحان‌ها کمکون کنه..
۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۱:۳۷ فاطمه سروری
یه روزی پسر شما داستان شما رو مینویسه و براتون طلب آمرزش میکنه؛ دور نیست حتما...
راستی چقدر خوش نوشتید این داستان رو؛ کلی خندیدم:)))
پاسخ:
ممنون :)

توکل بر خدا

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">