زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...
****
ده مطلب اخیر در صفحه‌ی اول قابل پی‌گیری است.
بقیه را در فصل‌های موضوعی و یا بایگانی ماهانه ببینید.

+ اگر مطلبی از این وبلاگ نقل می‌کنید، ممنون می‌شوم که منبع را هم ذکر کنید. تشکر :)

تازه‌ترین نظرها

نزول آیه‌ها

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۴ ب.ظ

وای! نمی‌دانی چه‌قدر زیبا و خفن بود! عالی بود! این‌قدر دل‌ربا و هیجان‌انگیز بود که نمی‌دانم چه‌طور می‌خواهم چهارتا کلمه کنار هم بگذارم و توصیفش کنم! اصلاً مگر می‌شود توصیفش کرد؟ باید خودت بودی و می‌دیدی. از بس پر شده بودم از شعف و شور، می‌خواستم شصت‌متر بالا بپرم! می‌خواستم فریاد بزنم، داد بزنم و از شدت خوش‌حالی(یعنی خوشیِ‌حال)، اصلاً روی دست‌هایم راه بروم! اما آرامش غلیظی در فضا بود که باعث می‌شد ساکت باشم و با تحیر و ذوق‌زدگی فقط نگاه کنم و نگاه کنم. نگاه کنم و حظ کنم و کیف کنم و لذت ببرم...

می‌دانی؟ نمی‌دانی که!

برگ‌های سرخ و زرد چنار، از آن بالا، از شاخه جدا می‌شدند، بعد همین‌طور یکی‌یکی روی دست‌های باد می‌رقصیدند و آرام‌آرام بر فرش باران‌خورده‌ی زمین فرود می‌آمدند. وای! خدای من! انگار داشتند از آسمان نازل می‌شدند! انگار زمین دست به سویشان دراز کرده و منتظر بود تا بعد از مدت‌ها محکم در آغوششان بکشد. حالا فکر کن، این وسط گاهی هم یک نسیمی می‌وزید و چندتایشان را که هنوز نم نکشیده بودند و سبک‌تر بودند، از زمین بلند می‌کرد و در هوا پرواز می‌داد. می‌چرخیدند و بالا و پایین می‌رفتند. هم‌دیگر را صدا می‌کردند و از آن بالا، پروازشان را به رخ دوستانشان می‌کشیدند. ولی آن‌ها هم که خیس شده‌بودند صفایی داشتند برای خودشان، سفت چسبیده بودند به بغل زمین و داشتند با زمین خوش و بش می‌کردند. انگاری که زمین ماه‌هاست چشم دوخته به آن‌ها و برایشان دست تکان داده و هی چشمک زده و هی آن‌ها ناز کرده‌اند، تا بالاخره پاییز آمده و فصل وصالشان فرا رسیده و حالا هم‌آغوش شده‌اند...

خیلی حال همه‌شان خوب بود. هم درخت‌ها خوشحال بودند، هم برگ‌ها. شاید حس خوشایند درخت‌ها، سرِ سبک‌باری‌شان بود پس از ادای امانتشان به زمین؛ و حالا کم‌کم بین خودشان زمزمه‌های استقبال از زمستان را پچ‌پچ می‌کردند و هیجان روزهای برفی پیشِ رو را به یاد هم‌دیگر می‌آوردند. خلاصه همه شاد بودند و سرمستانه با هم بازی می‌کردند. شور و غلغله‌ای به پا بود در آن سکوت و سرما...

می‌بینی؟ درخت وقتی معرفت داشته باشد، پاییز هم برایش -عین بهار- پر از خوشی و شادی است. برگ، وقتی معرفت داشته باشد، هر اتفاقی که بیفتد برایش شیرین است. خدای من! چه‌طوری بگویم از موج‌موج و گلوله‌گلوله حالِ خوبی که از این همه خوشحالی باد و باران و برگ و شاخه‌ها به قلبم سرازیر می‌شد...؟!


نبودی ببینی که! حالا من هی بگویم، چه فایده‌ دارد؟!

چی؟ تا به حال شانصدبار از این چیزها دیده‌ای؟ خب، که چی حالا مثلاً؟ یک اتفاق عادی بوده؟ یعنی چه عادی بوده؟ مگر هر چیزی پرتکرار باشد عادی هم هست؟ مگر هر چیزی همه‌جای زمین باشد، دیگر نمی‌تواند پُر باشد از زیبایی و عظمت و هیجان؟ این‌ها چه حرف‌های مسخره‌ای است که می‌زنی؟! اصلاً به‌م  برخورد! یعنی واقعاً فکر می‌کنی این صحنه‌ی عجیب، این نمایش بی‌نظیر با‌شکوه، این همه زیبایی در هم تنیده، این‌ها همه ساده و معمولی و پیش‌ پا افتاده هستند؟ واقعاً این‌طور فکر کنی و من هم عمیقاً برایت متأسف نباشم؟! مگر می‌شود؟!

رفیق، خوشبختی یعنی دیدن همین‌ها، یعنی لذت‌بردن از همین‌ها؛ که البته همین‌ها خیلی چیزهای بزرگی هستند. چشم‌هایت را باز کن! نگاه کن به آیه‌ها. نگاه کن به زیبایی بی‌همتای این آیه‌های دیدنی، و آیه‌ها را هزار بار برای قلبت مرور کن و زمزمه کن...

نظرها  (۶)

خوب بودا... منتظر توصیف ی آدم بودم ...خخخخخ 
خوشحالم برات ک خوشحالی... 
ولی شانصددددبااار؟؟؟
پاسخ:
یه آدم؟ عجب!
ممنونم
بله دیگه. یعنی خیلی زیاد بار. اصطلاح عامه دیگه.
۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۷:۵۱ ...:: بخاری ::...
تازه همین چند جمله ضرب در شونصد
پاسخ:
:)
جالب است...
پاییزی که تا همین چند روز پیش غم انگیز بود، الان نمایش بی‌نظیری شده که باید شونصد بار نظاره شود....
شاید پاییز هم فهمیده که محرم و صفر تمام شد...
پاسخ:
چه بسا.
امروز ک رفتم یزد دقیقا همین منظره را دیدم (البته بدون باران)و دقیقا همین حس به من دست داد و دقیقا ب دوستم گفتم که میبینی چقدر امروز یزد زیبا شده است؟
حتی با آن کیف لب تاب سنگین و خستگی کار نمیتونستم از پل هوایی بعد از باهنر دل بکنم ایستادم و چند دقیقا محو ایه های روشن خدا شدم
به راستی که خدا آگاه است از برگی که روی زمین می افتد؟
شک ندام! اما مانده ام در قدرت بی کرانش...
پاسخ:
درود بر این نگاه زیبا و قدرشناس شما.

این‌جا هم البته همان موقع باران نمی‌بارید، اما به خاطر باران دیشبش هنوز زمین خیس بود.
سلام آخه هیچ وقت ب گوشم نخورده بود... شانصدو میگم...
و فکرشم نمیکردم کتابی شونصد میشه شانصد!!!! مث شونزده ک میشه شانزده خخخخخخ
خیلی دلم میخاد یکی بیاد بگه این اعداد رو رو چ ترتیبی میگیم...
پاسخ:
سلام
نه خب، این‌طور نیست که در زبان رسمی چیزی به عنوان «شانصد» به عنوان کتابی «شونصد» درست باشه و بشه استفاده‌ش کرد. من این‌جا می‌خواستم در فضای شوخی و این‌ها، یک دیالوگ عامیانه را نقل کنم، ولی چون نقل قول غیرمستقیم بود و کلمات متن هم همه غیرشکسته و رسمی بودند، این عدد ساختگی را هم این‌شکلی به کار بردم که مثلاً جالب‌تر بشه!
وگرنه هیچ قاعده‌ای درباره‌ی عدد مبهم «شانصد» وجود نداره!!
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۹ 🍁 غزاله زند
وای بنظرم یکی از هیجان‌انگیزترین کارها،بودن و غرق شدن توی حسِ لطیف فصل‌هاست.مخصوصا پاییز که رنگین‌کمان‌تر از اون فصلی نیست. توصیفاتتون کلی حسِ خنک و خوب بهم داد.ممنون :) 
پاسخ:
بله. خیلی هیجان‌انگیزه. کاش هیچ‌وقت با طبیعت بیگانه نشیم. کاش هیچ‌وقت فصل‌ها غریبه نشن...

خدا را شکر.
ان‌شاءالله همیشه حس‌های خوب داشته باشید.

خواهش می‌کنم :)

برای این مطلب نظر یا یادداشتی بگذارید:

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">