زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک

حرف‌هایی ساده، صمیمی، صریح و زلال...

بسم الله

سلام.
این،
چشمه‌ای است زلال،
از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.
از سنگ هم چشمه‌ می‌جوشد.
من دیده‌ام.
با دو چشم خود،
و در دو چشم خود،
و از دو چشم خود.
لحظه‌ها زلال‌اند و گوارا؛
زمانی که عکس خودم را در چشمه‌ی چشمم تماشا می‌کنم.
و آن موقع دل سنگ ترک برمی‌دارد.
و زلال جاری می‌شود.
زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یافته است.
زلال،
گاهی چشمه‌ی آبی خنک است.
و گاهی آبِ معدنیِ جوشان.
بستگی دارد در دل کوه چه خبر باشد...


اگر مطلبی را از این‌جا -یا از هرجای دیگر- نقل می‌کنید، منصف باشید و منبعش را هم ذکر کنید. دمتان گرم :)

آن‌چه گذشت
تازه‌ترین نظرها

فضای خالی درایوِ سیستم عامل کامپیوترم که از یک حدی کم‌تر می‌شود، کامپیوتر خیلی مظلومانه قابلیت هایبرنیت شدنش را از دست می‌دهد. در این شرایط اگر باتری‌اش به پنج درصد برسد، به جای هایبرنیت شدن، خیلی قاطع و بی‌رودربایستی خاموش می‌شود و خلاص. یک «شاتینگ داون» می‌چسباند تنگ مانیتور و در پناه خدا! امروز هم همین‌طور شد. وسط یک عالمه کار مهم -در حالی که من به هشدارهای ویندوز طفلی وقعی نمی‌نهادم و با خودم می‌گفتم فوقِ نهایتش هایبرنیت می‌شود و بعد دوباره روشن می‌کنم و ادامه می‌دهم- آب یخ را ریخت روی کله‌ام و همه‌ی کارهای نیمه‌کاره یک‌جا بسته شد و تمام. حتی دریغ از فرصتی یا سؤالی در ارتباط با ذخیره کردن فایل‌های باز. شبیه مرگ بود. مرگی که به هشدارهای قبلش غالباً وقعی نمی‌نهیم؛ مرگی که فکر می‌کنیم فقط برای دیگران است؛ مرگی که نمی‌آید، مگر یهویی؛ و همه‌ی کارهای درحال انجام و نقشه‌ها و برنامه‌ها و آرزوهای دور و دراز را قاطع و بی‌رودربایستی می‌بندد و خلاص.

۱۸ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۱۴
سید طاها

شب از نیمه گذشته. در قطارم. در میانه‌ی سالن پر از جمعیت یک قطار اتوبوسی. در این شلوغی، عمیقاً احساس تنهایی می‌کنم، اما امشب این تنهایی را دوست دارم. اشک گرمی آرام آرام روی گونه‌ام می‌لغزد. غم لطیفی قلبم را در آغوش گرفته.  تلاقی چرخ و‌ ریل قطار، موسیقی ساده و یک‌نواختی را می‌نوازد. موسیقی با حال من تناسب خوبی دارد. سرم را گذاشته‌ام روی شانه‌ی پنجره، و زل زده‌ام به تاریکی مواج در شب بیابان. نفس‌هایم یک در میان بوی آه می‌دهد، اما آرامم. درست در میانه‌ی روزهایی پر اضطراب، دقیقه‌های آرامی را سپری می‌کنم. یک آرامش ژرف در دل تنهایی عمیق.

۱۱ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷
سید طاها

هر عیدی که می‌شود، همه راست می‌رویم سراغ سعیدشان. نمی‌دانم بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی عیدها چه تقصیری دارند. عید سعید فطر، سعید قربان، سعید غدیر. البته گویا یک خجسته هم دارند که آن هم گاهی ازش یاد می‌شود، ولی انصافاً خیلی کم‌تر از سعید. مثلاً نوروزْ این‌ها اغلب خجسته‌شان را تبریک می‌گوییم. حالا غیر از سعید و خجسته هیچ کس دیگری نیست؟ نمی‌دانم!

حالا نه فقط این. مثلاً خود من که اسم داداشم محمد است، وقتی خیلی خیلی بچه‌تر بودم و انقدر بودم، ناراحت می‌شدم که چرا فقط اللهم صل علی «محمد» و آل «محمد»؟ چرا «طه و آل طه» نه؟! بعد چون طه هم لقب پیامبر اسلام است و آل طه داریم و این‌ها، پدر و مادرم می‌گفتند که بله آن هم هست و آن هم خوب است و می‌شود آن‌طوری گفت و از این حرف‌ها. ولی من که می‌فهمیدم دارند گولم می‌زنند! چون باز هم هرجا می‌رفتیم فقط «محمد و آل محمد»، مثل الان که فقط «سعید»! مثلاً من اگر اسم داداشم سعید بود، حتماً عید طاهای فطر را تبریک می‌گفتم به همه! ولی الان دیگر بزرگ‌تر شده‌ام و این‌طوری نیستم. پس عیدتان مبارک. حالا سعید یا هر کی. :)

 

چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟‌ بچه است خب! :|

۱۲ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۸
سید طاها

[ این مطلب در پی یک فراخوان نوشته شده. ]

 

می‌دانی؟ قبل از رفتن به مدرسه توی کوچه فوتبال بازی نمی‌کردم. یکی از مهم‌ترین دلیل‌هاش این بود که به اندازه‌ی دوتا تیم حداقلِ حداقلی هم توی کوچه‌محله‌مان بچه‌ی هم سن و سال من نبود، و بچه‌های بزرگ‌تر هم راه به دست و پای ما نمی‌دادند. سال اول مدرسه، برای اولین بار با فوتبال چشم تو چشم شدم. بچه‌ها همه‌چیزِ فوتبال را از بر بودند، ولی من هیچ‌چی ازش نمی‌دانستم. بچه‌ها زدند توی سرم. من هم چندان قوی نبودم. این‌جای قضیه بد بود، ولی اتفاق افتاد. من از فوتبال خاطره‌ی تلخی به دل گرفتم. از فوتبال فاصله گرفتم. از فوتبال بدم آمد. از همان موقع تا همین امروز، همیشه فکر می‌کردم که هر کسی فوتبال را خوب بازی می‌کند به جز من! همیشه از توپ فراری بودم و پیش‌پیش نسبت به بازی‌های توپ‌دار حس خوبی نداشتم. آن چند دفعه‌ای هم که بازی کرده‌ام، لحظه به لحظه‌اش این نگرانی برایم وجود داشت که نکند هم‌تیمی‌ها از حضور من در تیمشان ناخرسند باشند. نه تنها در فوتبال، که حتی در وسطی‌بازی هم همین‌جور بود! ریشه‌ی همه‌ی این‌ها برمی‌گردد به همان دوران دبستان، که اولش آن‌طور شد و بعدش هم کم‌کم طوری شد که کسی مرا برای بازی صدا نمی‌کرد. شاید چون قبلاً بازی نکرده بودم، و جسارت کافی را هم برای یک شروع مقتدرانه نداشتم. بد بود، ولی اتفاق افتاد. خلاصه من هیچ وقت از فوتبال خوشم نیامد و هیچ‌چیزش برایم جالب نبود. نه بازی‌کردنش، نه برنامه‌های پرطرفدار تلویزیونی‌ش، و نه حتی تماشای بازی هم‌کلاسی‌هایم در دوران دانشجویی. یکی دو بار به اصرار بچه‌ها بازی کردم، اتفاقاً برخوردها با زمان دبستان فرق داشت و حتی بچه‌ها توانایی اولیه‌ام را تحویل گرفتند، ولی دیگر برای این‌کارها خیلی دیر شده بود. هیچ وقت من و فوتبال آبمان در یک جوی نرفت که نرفت.

 

«چه می‌کنه این بازی‌کن...!» بله! همین حالا بچه‌ها دارند بازی می‌کنند. صدای بازی‌شان از استادیوم و کوچه‌پس‌کوچه‌های این شهر وبلاگی به گوش می‌رسد. می‌شنوی؟ هم‌دیگر را صدا می‌زنند و دعوت می‌کنند. «جام جهانی چشم‌هات» در شهر شلوغ وبلاگی‌ها هیاهو به پا کرده. اتفاقاً این‌جا هم کسی من را برای بازی صدا نمی‌زند! حس می‌کنم هنوز یک‌جورهایی در این شهر غریبم، به چشم نمی‌آیم؛ ولی ملالی نیست. این بار نه از چیزی بدم می‌آید و نه از چیزی فاصله می‌گیرم. بازی‌شان را تماشا می‌کنم و خوشم هم می‌آید. من و تو را چه کار به این هیاهوها؟! کل دم و دستگاه و تشکیلات همه‌ی جام جهانی‌ها فدای یک لحظه نگاه تو که غصه‌ی دنیا را از دل آدم پرتاب می‌کند بیرون. همان نگاه پر رنگ و لطافتی که رایحه‌ی مهربانی‌ش سقف می‌شود برای دقیقه‌های پریشانی‌ام، و زیر سایه‌‌ش هر اندوه و اضطرابی محو می‌شود در شوق من برای تماشای خستگی‌ناپذیر لب‌خند تو، و این‌طوری فقط من می‌مانم و تو. نگاه من می‌ماند و چشم‌های تو. دستان من می‌ماند و انگشت‌های تو. دیگر ما را با دنیا چه کار؟! من خودم فارغ از هیاهوی شلوغ شهر، برای خودم، و برای تو می‌نویسم. چشم‌های تو مگر مسخره‌ی رادیو و تلویزیون و صدا و سیمای بلاگی‌هاست؟! خجالت دارد. این‌ کارها به حضرت چشمت جسارتند! همه‌ی بازی‌ها و جام‌ها و جهانی‌ها برای خودشان، جام چشم‌های تو برای جهانِ من.

 

گویا قاعده این است که دو نفر را دعوت کنم.

خب، یکی دعوت می‌کنم از «تو»، آن زمانی که شوقی پای «چشم‌»های نازنینت اشک می‌نشاند،

و دیگری هم دعوت می‌کنم از «تو»، آن زمانی که لب‌خندهای سرمستانه، نقاشی «چشم‌»هات را دلرباتر می‌کند.

 

خب چه کنم؟ کسی را دعوت کنم بیاید «جام جهانی چشم‌هات» را بنویسد؟ چی؟!‌ اگر کسی جرأت دارد بگوید بالای «چشم‌هات» ابروست، چه برسد به جام جهانی! چه جسارت‌ها!

۲۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۲
سید طاها

یک‌بار پسر داداشم داشت با گوشی مامانش بازی می‌کرد. نمی‌دانم چه بازی‌ای بود، فقط یادم می‌آید که آمد روبه‌روی من و صفحه‌ی گوشی را گرفت جلوی صورتم که یک ماشین گنده را نشان می‌داد و چیزی شبیه کله‌ی یک خرس را می‌شد از پشت شیشه‌ی پنجره‌ی سرنشین عقبش دید. به من گفت «این ماشینه توش پوشک بچه داره و خرگوش پاندا». بعد هم زود رفت و در یکی از آفاق خانه محو شد! حتی فرصت نشد به‌ش بگویم که به احتمال زیاد پاندا خرگوش نیست. متأسفانه فرصت نشد. حالا گیریم خرگوش، گیریم قورباغه؛ ولی آخر پوشک بچه چه دخلی داشته به آن خرگوش پاندا؟!

۱۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۵۴
سید طاها

صفر. در پانوشت پست قبلی حرف‌هایی گذرا و خودمانی درباره‌ی مواجهه‌ی روان‌شناسی با مردم نوشتم. در پی آن نوشته و نظراتی که درموردش درج شد، در این مطلب چند نکته عرض می‌کنم. پیش از خواندن این مطلب می‌توانید سری به آن پانوشت و کامنت‌های مربوط به‌ش بزنید.

 

یک. پیشنهادات مؤکد: اگر فیلم Stonehearst Asylum (تیمارستان استون‌هرست) را ندیده‌اید، پیش از خواندن این مطلب یا با فاصله‌ی کوتاهی بعد از آن، حتماً حتماً ببینید. تماشای فیلم خیلی راحت‌تر از خواندن کتاب است، اما بالأخره «تاریخ جنون» میشل فوکو را هم بخوانید.

 

دو. این‌که برخی رفتارها طبق عقل سالم انسانی غیر متعارف، نابه‌هنجار یا آسیب‌زا هستند؛ قبول. فعلاً خطابم در مورد این رفتارها نیست، گرچه در مورد مرتکبان این رفتارها هم به نظرم باید «رفتار» را واجد نابه‌هنجاری یا چیزی شبیه به این بدانیم، نه این‌که «کسی» را که دچار چنین رفتاری است، دیوانه یا بیمار یا دچار «اختلال» خطاب کنیم و این‌گونه، انزوا یا افسردگی را هم به دردهایش بیفزاییم!

پس در این موارد حاد نیز، نابه‌هنجاری «رفتار» فرد را توصیف می‌کند و نه خودش را. رفتار او نادرست و نیازمند کنترل یا اصلاح است، اما شاید خودش نه گناه‌کار باشد و نه روانی و نه هیچ‌چیز دیگری!

 

سه. اما درباره‌ی رفتارهایی که نمود بارزی در غیرمتعارف‌بودن ندارند، گویا معیارهای کمّیِ روان‌شناسان تعیین می‌کند که فرد دچار اختلال هست یا نیست. به نظر من این روش کمّی برای چنین موضوعاتی به شدت ناکارآمد است. نه تنها در مواجهه با رفتار و روان انسان، بلکه در پزشکی هم متد کمّی‌گرا مورد نقد است. این متد رایج در پزشکی، تنها یکی از دیدگاه‌هایی است که در فلسفه‌ی پزشکی برای بیماری و درمان مطرح شده است، و منتقدان آن حرف‌هایی برای گفتن دارند. دکتر احمدرضا همتی‌مقدم، پزشک و پژوهشگر فلسفه‌ی پزشکی، در این باره می‌گفت که در کشور خود ما همین نگاه و روش باعث شده که بسیاری از بیماران، زنده از بیمارستان ترخیص نشوند! در این نگاه، انسان به مثابه‌ی یک ماشین یا برنامه‌ی کامپیوتری است که در تمامی نمونه‌هایش از یک دستورالعمل واحد پیروی می‌کند و هر چیزی که در محدوده‌ی تعیین‌شده‌ی آن نباشد، نادرست است. جالب است که این معیارها مدام در حال تغییر هستند و هر سال مرز آن جابه‌جا می‌شود! به هرحال، بحث‌های مربوط به پزشکی را فعلاً وامی‌گذاریم. به نظر می‌رسد که ناکارآمدی این نگاه درباره‌ی نفس و روان انسان خیلی بیش‌تر از پزشکی باشد، زیرا در رفتار و روان انسان، عواملی هم‌چون فرهنگ، جغرافیا، پیشینه، اطرافیان و مسائل پیرامونیِ این‌چنینی بسیار مؤثر هستند، که شاید تا این حد در مورد جسم و فیزیولوژی مؤثر نباشد. ثابتات در مورد سلامت روانی انسان به سختی قابل تعیین هستند، مگر این‌که تأثیر شدید زمینه‌های فرهنگی و پیرامونی را به کلی نادیده بگیریم. مثلاً در روان‌شناسی تجربی، آزمایشی که یک روان‌شناس در یک زمان و مکان مشخصی بر روی تعداد محدودی از انسان‌ها انجام داده، ملاک عمل برای همه‌ی روان‌شناس‌ها می‌شود و به عنوان یک نظریه در همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها مورد استناد قرار می‌گیرد، در حالی که -دست کم برای مسائل روانی و رفتاری- چنین مواجهه‌ای چندان قابل پذیرش نیست. در درستی همه‌ی معیارهای کمّی روان‌شناسان برای تعیین حد و مرزها، می‌توان چون و چرا کرد، و منشأ تعیین حد و مرزها را به چالش کشید. به طور کلی، به نظر می‌رسد که روگرفت از روش پزشکیِ کمّی‌گرا در روان‌شناسی، روان‌شناسان را از دیرباز تا کنون با اشتباهات زیادی مواجه کرده است.

 

چهار. چرا باید پی اختلال باشیم؟! در این مورد هم احتمالاً روان‌شناسی از روش پزشکی الگو گرفته است! اما اگر سیری در تاریخ پزشکی داشته باشیم، می‌بینیم که در همان پزشکی نیز، در دوره‌هایی دغدغه‌ی پزشکان بیش از درمان بیماران، افزایش سطح سلامت در مردم بوده است. خانواده‌هایی پزشک استخدام می‌کردند و تا زمانی که کسی بیمار نمی‌شد، به پزشک ماهانه می‌پرداختند، ولی در صورت بروز بیماری در خانواده، او را اخراج می‌کردند. وظیفه‌ی پزشک درمان بیماران نبود، بلکه حفظ سلامتی بود. این ادعا که همه‌ی آدم‌ها در طول زندگی‌شان مریض می‌شوند هم نیازمند اثبات است! در شرایطی که ما زندگی می‌کنیم عواملی که سلامت را به خطر می‌اندازد خیلی زیاد است، اما در نبود عوامل منفی، و به شرط یک سبک زندگی سالم و درست، شاید بیماری به صفر کاهش پیدا کند. حال، به نظر می‌رسد روان‌شناسی هم مشابه پزشکی امروزی در پی یافتن اختلال‌ها و افراد دچار اختلال است. به نظر من همین رویکرد، یکی از خطاهای بزرگ روان‌شناسی تجربی است. در فلسفه‌های شرقی (مثل چین و ژاپن) و غرب باستان مکاتبی را می‌بینیم (مثل تائوئیسم در چین و استویسیزم در یونان و روم) که تلاش می‌کردند سلامت روانی و آرامش را در همراهانشان تثبیت کنند و چنین فضای روانی‌ای را برای همه‌ی افراد جامعه نیز فراهم سازند. آن‌ها به دنبال اختلال نمی‌گردند و دغدغه‌ی آن را هم ندارند. بلکه به دنبال زیستِ بهتر هستند. به همه‌ی آدم‌ها از کودکی توصیه‌هایی دارند، جهان‌بینی و سبکی را برای زندگی تبلیغ می‌کنند که اساساً ابتلا به مواردی که امروزه اختلال روانی شمرده می‌شود، بسیار کاهش پیدا می‌کند. انسان‌ها در نگاه آن‌ها به مثابه‌ی نمونه‌های قابل آزمایش و تعمیم نیستند، بلکه به معنای واقعی‌تری «روان» دارند و ملزومات شأن انسانی‌شان بیش‌تر ملاحظه می‌شود. من چنین نگاهی را بیش‌تر دوست دارم؛ که دغدغه‌ی انسان متعالی (فیلسوف یا روان‌شناس به معنای عام) حفظ سلامت و آرامش مردم باشد، نه صرفاً یافتن موارد نقض، با معیارهای خطاپذیر کمّی و امثال آن.

 

پنج. فوکو در تاریخ جنون می‌گوید «تفاوت ما با دیوانه‌ها صرفاً در این است که آن‌ها در اقلیت‌اند.» البته در حال حاضر، به لطف روان‌شناسی و پزشکی معاصر، سالم‌ها هستند که در اقلیت‌اند! شاید به این خاطر که معیارها را نه عقل عرفی و نظر عمومی، بلکه عده‌ی خاص، و با معیارهایی که اساساً نمی‌تواند جهان‌شمول باشد تعیین می‌کنند. من فکر می‌کنم وقتی معیارها به شکلی تعیین می‌شود که اکثر اعضای یک مجموعه در عین زندگی متعارفی که در کنار هم دارند، نا‌متعارف شناخته می‌شوند، اعتبار معیارها خیلی قابل مناقشه و تردیدبرانگیز است.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۸
سید طاها

یک بار نمی‌دانم کجا یک ویدیوی کوتاه درباره‌ی اختلال احتکار دیدم. یک‌جور رفتار وسواس‌گونه برای مقاومت در برابر دورانداختن هر چیزی. روان‌شناس‌ها به‌ش می‌گویند اختلال احتکار. این‌که آدم بخواهد یک چیزهایی -یا خیلی چیزها- را نگه‌دارد برای روز مبادا. چیزش هم می‌تواند انواع و اقسام داشته باشد. از اسباب و وسایل گرفته تا فایل و عکس و از این قبیل اقلام. طرف می‌خواهد نگه‌شان دارد برای این‌که صرفاً «شاید» یک روزی به دردی بخورد، یک شاید با احتمال نه‌چندان بالا. مثلاً بعضی‌ها هستند که اختلال احتکارِ دامنه و نشانی دارند. دقت کردی؟! صد و هشتاد تا ایمیل و بلاگ و پیج اینستا و کانال توی صدتا پیام‌رسان ثبت کرده، فقط برای این‌که آن آی‌دی و آدرس‌ها را داشته باشد، برای روز مبادا. بعضی‌ها که دامنه‌ هم می‌خرند. شصت هفتادتا دامنه می‌خرند و سر موعد هم تمدیدش می‌کنند، حتی قبول نمی‌کنند به قیمت دو سه برابر بفروشند. به قیمت هشتصد برابر شاید قبول کنند، ولی کسی نمی‌خرد و آن‌ها هم احتکار می‌کنند. برای روز مبادا. برای یک پیشنهاد هشتصد برابری.

 

چند روز پیش برخوردم به یک وب‌سایت فروشگاه‌ساز. یک‌هو یک هم‌چین حسی در من گل کرد و گفتم بالأخره من هم شاید در روز مبادا بخواهم یک فروشگاه داشته باشم و روی بیاورم به فروشندگی اینترنتی. خب از الان باید حساب آن روز مبادا را می‌کردم. نباید؟ رفتم و یک آدرس شیک در زیردامنه‌ی سایت آن فروشگاه ثبت کردم و بعد هم دست به سیاه و سپیدش نزدم تا بعد. تا دست کم چند وقت دیگر، تا یک روز که هوس کنم فروشگاه بزنم. خب شاید هوس کنم. اصلاً شاید مجبور شوم. یک زیردامنه‌ی خشک و خالی در یکی از این سایت‌های فروشگاه‌ساز سهم من نمی‌شود که برای خودم بگذارم در گنجه؟! آخر می‌دانی؟ امروز به من زنگ زدند. زنگ زدند از فروشگاه‌ساز که چرا دکانتان را تکمیل نکرده‌اید. البته خیلی تعجب نکردم؛ خب قرار است که از هر دکانی، چند درصد از فروشش سهم فروشگاه‌ساز بشود. خودش پولی است برای خودش. وقتی بخواهم فروشگاه بدون خریدار در سامانه‌شان ثبت داشته باشم، شاید به مذاقشان خوش نیاید. ولی فکرش را نمی‌کردم که این‌قدر پایه باشند که زنگ بزنند و احوال بپرسند! البته الان که نگاه می‌کنم، به نظرم نیتشان خیر بود. بنده‌ی خدا پرسید مشکل کجاست، که من هم گفتم مشکلی نیست! می‌خواست کمک و راهنمایی کند که دکان را سرپا کنم. به نظرم واقعاً نیتشان خیر بود. من هم گفتم «باشد، بعداً اگر کمک خواستم می‌آیم سراغتان. تماس می‌گیرم.» یک هم‌چین چیزی. نگفتم که احتمالاً می‌شود همان روز مبادا. بعد هم تشکر و خداحافظی کردیم و قطع کردیم. و این‌چنین بود که من به این نتیجه رسیدم که این احتکارها به ما نیامده! یک‌جا هم که بخواهیم یک نیم‌چه آدرس در آب‌نمک بخوابانیم، ممکن است زنگ بزنند و بپرسند که قصه چیست، گرچه این‌ها -گفتم صدبار- به نظرم نیتشان خیر بود!

 


* به این وسیله بعداً این نکته‌ی مهم‌تر از متن را اضافه می‌کنم: صحبت از «اختلال» شد، من حس می‌کنم با این معیارهای روان‌شناسی هر کسی به یک نحوی مختل است! در هر انسانی یک اختلال رفتاری پیدا می‌کنی که باید درمان کند. از بیخ همه مریضند و باید خودشان را درمان کنند. به نظر من به این سادگی‌ها نیست. سؤال من این است که ملاک آدم نرمال چیست که هر کسی مثل او نباشد دچار اختلال است؟! من خوش ندارم زود به آدم‌ها از این برچسب‌ها زده بشود. هر کسی ویژگی‌هایی دارد که به نظرم در مرتبه‌ی اول باید آن‌ها را به رسمیت شناخت، و بعد به شکل منطقی و منصفانه‌ای مورد بررسی قرارش داد. حالا کار به رفتارهایی که آشکارا نا‌به‌هنجار یا وحشت‌ناک هستند ندارم، ولی مثلاً این‌که یک نفر بخواهد یک سری چیزها را نگاه‌داری کند برای روز مبادا، گرچه به نظر من هم می‌تواند در کیفیت زندگی‌ش اثر منفی داشته باشد یا کار درستی نباشد، ولی اختلال نیست! یعنی روان‌شناس می‌تواند در این‌باره بگوید «به نظر می‌رسد اگر به جای این مدل، آن مدل رفتار کنید، زندگی بهتری خواهید داشت»، ولی نمی‌تواند بگوید «شما بیمارید، اختلال دارید و باید درمان شوید.» من لجم می‌گیرد از پای‌فشاری بر این حرف‌ها! نه تنها لجم می‌گیرد که مواردی دیده‌ام که فرضیه‌ی اثبات نشده‌ی فلان روان‌شناسِ اسم‌درکرده، ملاک درمان‌گری روان‌شناسان در سال‌های متمادی شده، و چه گندها که به بار آورده. یک نمونه‌اش مسئله‌ی مشاوران سوگ است. تقِ قضیه درآمده، ولی باز هم سر قصه‌ی زلزله‌ی کرمانشاه روان‌شناسان کشورمان همین رویه را داشتند دنبال می‌کردند...

۱۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۶
سید طاها

به جای این‌که آخر مطلب یک ستاره بزنم و بگویم عنوان یعنی چه، همین اول بگویم که خیال همه راحت شود. یک رفیقی داشتیم، محال بود یک کلمه به وزن متفعّل بگوید، ولی در ادامه‌اش نگوید «ام چه نامم!» به خاطر این‌که یک بار مرحوم شهریار گفته بوده است «متحیرم چه نامم» او هر موقع متأسف و متضرر و متأهل و متمدن و متغیر و متأمل و از این‌جور چیزها بود، بعدش هم چه نامد بود! حالا چون در این برنامه (برنامه = پست) می‌خواهیم چند بیتی از اشعار (چند = سه) مرتبط با ماه رمضان را بررسی کنیم، بنده هم از این عنوان استفاده نمودم. خب بریم سراغ ابیات.

 

بیت اول لطفا.

 

ماه رمضان آمد و ماه رمضان شد

صد شکر که این آمد و صد شکر که آن شد

 

بسیار عالی. اول از همه در مورد «آن شدن» که در آخر مصراع دوم آمده است، توضیحی عرض کنم. منظور از «آن شدن» آن‌لاین شدن قمر ماه رمضان در بستر شبکه‌ی مدار قمری تقویم سالیانه‌ی هجری است. (مدیونید فکر کنید من خودم چیزی فهمیدم از این جمله). خلاصه همان‌طور که شنیدید مثلا طرف می‌گوید «آن شو» یا «آن بودی» این‌جا هم شاعر می‌فرماید که ماه رمضان آن شده است و خدا را به خاطر این مسئله شکر می‌کند. البته نظر بهتری هم در این ارتباط وجود دارد و زیبایی شاعرانه‌ی بیش‌تری به شعر هم می‌بخشد، و آن این است که این «آن شدن» تعبیر استعاری است؛ ماه رمضان به یک کاربر فضای مجازی تشبیه شده است که حالا آن‌لاین شده. خیلی هم خوب! در ضمن، این تعبیر شاعر، می‌تواند به صورت کنایی به مسدود شدن تلگرام هم اشاره و به آن نقد داشته باشد. شاعر اشاره کرده که چون ماه رمضان از این قواعد پیروی نمی‌کند، توانسته که «آن» شود، و خدا را به خاطر آن شدن ماه رمضان شکر می‌کند تا به صورت غیر مستقیم از ناراحتی‌اش بابت سختیِ «آن شدن» خودش حکایت کند.

اما در مصراع اول می‌فرماید که ماه رمضان آمد، و بعد این عبارت را عطف می‌کند به این عبارت که ماه رمضان شد. آیا آمدن و شدن ماه رمضان تفاوتی با هم دارد؟! این‌جا لازم است اشاره‌ای کنیم به نظریاتی که در باب زمان مطرح است! در نگاه خط‌نگر به زمان ماه‌های سال در حال آمد و شد هستند، اما در نگاه کل‌نگر به زمان، وقوع ماه‌ها یک‌باره و دفعی است. (برای آشنایی با این نظریات و تکمیل اطلاعاتتان می‌توانید رجوع کنید به منابع معتبر درباره‌ی نظریات زمان، گرچه چیزی در این‌باره پیدا نمی‌کنید، چون همین الان دارم از خودم در می‌کنم. داغْ‌داغ!) پس چی شد؟ نگاه خط‌نگر قائل به آمدن ماه است و نگاه کل‌نگر قائل به شدن ماه. شاعر در این مصراع با هوشمندی تمام به هر دو نظریه التفات داشته و می‌خواسته بگوید از نگاه هر دو نظریه، الان ماه رمضان است و چاره‌ای نداری که ماه رمضان باشد. از این تأکید شاعر به نظر می‌رسد که در آن دوره مردم می‌خواسته‌اند با اتکا به نظریه‌ی کل‌نگر، هم‌زمان سایر ماه‌ها را هم واقع به شمار بیاورند و از زیر روزه‌داری دربروند. و شاعر در یک عبارت کوتاه مچشان را گرفته و توضیح داده که این بهانه‌ها کار ساز نیست. چون که ظاهراً آن‌ زمان‌ها جو روزه‌داری و این‌ها در ماه رمضان خیلی پررنگ بوده و برای در رفتن ازش نیازمند توجیه‌گری زیادی بوده!

خب چون وقت زیادی نداریم بریم سراغ شعر بعدی. شعر بعدی لطفا.

 

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

شکند روزه‌ی خود را به گمانش که شب است

 

متشکرم چه نامم! انصافاً این بیت را درست نقل کردم! شاطر عباس صبوحی می‌گوید. یک غزل است و خیلی هم زیبا. البته این که خواندید بیت دوم غزل است. بیت اول لطفا.

 

روزه‌دارم من و افطارم از آن لعل لب است

(به به! حبذا! تا باد چنین بادا!)

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

 

خب این بیت را هم درست نقل کردم و نگران نباشید. معنا هم که خدا را شکر روشن است. در ارتباط با این بیت باید بگویم که خوشا حال شاطر عباس که نمی‌دانم در چه دوره‌ای و در کجای عالم می‌زیسته که افطارش خیلی لاکچری‌طور با لعل لب بوده! ما که با عنایت به اوضاع معیشتی و اقتصادی این روزگار، برای افطار لعل لب و این قرطی‌بازی‌ها که هیچ، نگرانم عن‌قریب همان رطب سیاه را هم سر سفره نداشته باشیم! بلا دور!

(از اتاق فرمان اشاره می‌کنند لب در این شعر، لب عرفانی و الهی است :| )

 

(یعنی هنوز کسی هست که چیزی در این متن را جدی گرفته باشد؟ چرا این‌طوری می‌کنید آخه؟)

 

بله خلاصه.

این هم از این.

تا دیگر مرتبه‌ای که با هم هم‌سخن شویم، بدرود!

 


از جناب قاآنی به خاطر بیت «عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت/ صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت» به خاطر وامی که به این پست دادند تشکر و به خاطر کاری که به سر بیتشان آوردم عذرخواهی می‌کنم!

۱۸ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۶
سید طاها

اگر بخشی از کلمه‌هایت را بگیرند، حتماً حرف‌زدن برایت سخت‌تر می‌شود. فرض کن که یک پیام‌رسان درست کنند که بعضی کلمه‌ها را ارسال نکند، مثلاً کلمه‌های بیگانه‌ی دخیل در زبان را یا هر گروه دیگری از کلمه‌ها را؛ آن‌وقت ارتباط گرفتن با دیگران از راه آن پیام‌رسان کار دشواری است. قبول؟ خیلی وقت‌ها عبارت مناسب را برای انتقال منظورت پیدا نمی‌کنی. گاهی از واژه‌های نارسا استفاده می‌کنی و باعث سوء تفاهم می‌شود. روشن‌کردن برخی منظورها زمان بیش‌تری می‌برد، چون تک‌کلمه‌هایی که برای آن منظور به کار می‌آمده و در یک لحظه معنای زیادی را منتقل می‌کرده، دیگر وجود ندارند. باید زیاد توضیح بدهی و آخرش هم معلوم نیست چیزی که می‌خواستی درست منتقل شده باشد یا نه. قبول؟

خب، حالا می‌خواهم در مورد زبان خودم حرف بزنم -دست‌کم زبان من! بگویم چه زبانی دارم و بگویم که وقتی مجبور باشم بخشی از زبانم را کنار بگذارم و استفاده نکنم، چه بر سرم می‌آید. شاید برای تو هم همین‌طور باشد! من با سرسختی معتقدم که حرکات دست، صورت، طرز نگاه، میزان مکث بین کلمات، سطح صدا، لحن، سرعت حرف زدن و چیزهایی از این دست، بخش خیلی خیلی مهمی از زبانم هستند. حتی شاید مهم‌تر از کلمه‌ها، یا دست‌کم به اندازه‌ی کلمه‌ها مهم. بعضی وقت‌ها هیچ‌جوره نمی‌توانم از پشت این پیام‌رسان‌های مکتوب یا حتی تلفن حرفم را بزنم. یا باید مقابلت بنشینم و با تمام این چیزهایی که گفتم منظورم را برسانم، یا آن‌که اصلاً بی‌خیال حرف‌زدن شوم. یک مکث پیش از پاسخ یک سؤال، یا میزان بلندی صدایم وقتی در مورد موضوعی حرف می‌زنم، یا نقطه‌ای که موقع گفتن مطلبی به آن خیره می‌شوم، یا حتی شکل نشستنم مقابلت، همه معنا دارند، معناهای مهم و ژرف، معناهای مؤثر در مفهوم. این معناها هرگز برایم ارزش کم‌تری نسبت به معنای کلمه‌های زبان ندارند. بدون آن‌ها نمی‌توانم درست حرف بزنم. اگر نباشند، احساس می‌کنم یک‌جای کار حسابی می‌لنگد. دست‌وپایم بسته است و حرف‌هایم ذبح می‌شوند! تلفن، و پیام‌رسان‌های مکتوب، بخشی از زبان مرا ازم می‌گیرند! حرف زدن که فقط با زبان نیست، فقط با کلمه‌ها نیست. ارتباط را می‌توان تنها با کلمه‌ها برقرار کرد، اما با چه کیفیتی؟ البته این موضوع، زمانی که بخواهیم در مورد یک مسئله‌ی شخصی، یک امر برون آمده از دل، یک حقیقت تجربه شده با وجود، یا یک درد نهفته در سینه حرف بزنیم، خیلی خیلی مهم‌تر می‌شود. بله، برای یک گپ علمی، شاید چندان ضرورت این چیزها احساس نشود، ولی وقتی قرار است «خود»م را برای تو شرح کنم، به همه‌ی این ابزارها به شدت نیاز دارم. این‌ها همه جزء زبان من هستند. وقتی نتوانم ازشان استفاده کنم، گاهی ناچار حرف‌هایم را فرومی‌خورم، چون به سختیِ تلاشِ جانکاهی که برای زدن آن‌حرف‌ها از راه‌های بی‌کیفیت دیگر باید خرج کنم، نمی‌ارزد.

 

 

تازه این‌که چیزی نیست.

حتماً شنیده‌ای که سایه1 می‌گوید «گوش کن! با لب خاموش سخن می‌گویم؛ پاسخم ده به «نگاهی» که زبان من و توست!»

 


1- هوشنگ ابتهاج (سایه)؛ متولد 1306

۱۸ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۱ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۵۴
سید طاها

چند روزی بود که هر صبح، یک ابرپروژه داشتم با عنوان یافتن عینک. خیلی برایم عجیب بود که شب قبلش، پیش از خواب این عینک را کجا گذاشته‌ام که الان نه یادم می‌آید کجا بوده و نه هرچه می‌گردم پیدایش می‌کنم. البته حواستان باشد که یک فرد عینکی، زمانی که به دنبال عینکش می‌گردد، تصاویر واضحی از اطراف خود نمی‌بیند، و چون عینک شیء ظریفی است -به سختی در میان اشیاء پس‌زمینه- به چشم فرد عینکی می‌آید. بنابراین کار سختی است! بعضی صبح‌ها هم کلاً قید عینک را می‌زدم و سعی می‌کردم به همان حال خو بگیرم. ولی مگر می‌شد؟ یک خواهرزاده دارم که الان حدوداً پانزده ساله‌ است. (دقیق نمی‌دانم، حالا پنج‌سال این‌طرف آن‌طرف!) وقتی خیلی بچه بود، مثلاً پنج ساله بود، یکهو عینک من اساسی گم شد. دو سه شبانه روز عینک نداشتم. گرفتاری‌ای داشتم، خصوصاً در مدرسه. کلاً کلافه بودم. هر جای دنیا را که به ذهنم می‌رسید ممکن است آن عینک رفته باشد، گشته بودم و پیدا نکرده بودم. بعد از سه روز، نهایتاً یک‌طوری شد که خواهرزاده‌ی گرامی مرا برد کنج اتاق کنجی خانه و کنج یکی از کنج‌های اتاق، کمدی بود که از کنج یکی از کنج‌های آن عینکم را بیرون آورد و داد دستم. مبهوت نگاهش می‌کردم و به آن لب‌خند ملیح دخترانه‌اش زل زده بودم. حس کسی را داشتم که یک‌نفر داشته با احترام تنبیهش می‌کرده. ولی نفهمیدم واقعاً چرا. ازش پرسیدم و جواب درست و حسابی‌ای نداد. انگار داشته باشد چیزی را آزمایش کند. چه می‌دانم. آن‌وقت گفتم که باشد وقتی بزرگ شد ازش می‌پرسم که انگیزه‌اش چه بوده. همین چند وقت پیش ازش پرسیدم که انگیزه‌اش چه بوده. ماجرا را درست یادش نمی‌آمد. وقتی برایش تعریف کردم زد زیر خنده. بعدش هم گفت که یادش نیست. به همین راحتی پرونده‌ی به آن سنگینی را بست! این موضوع باعث شد سعی کنم تا انتهای آن‌جایی که راه دارد، بررسی انگیزه‌ی هیچ کار کودکانه‌ای را به زمانی که کودک مزبور بزرگ شود وانگذارم!

۱۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۴
سید طاها

می‌دانم. می‌دانم که به تو ربطی ندارد که امشب دمغ هستم. مثل دیشب و پریشب و شب‌های قبلش. مثل آن شبی که ساعت یازده و نیم به حسین پیام دادم که «همین الان می‌خوام بیام پیشت» و طوری گفتم که بعد از یکی دو جمله تعلل، گفت «بیا»! آن شب هم دمغ بودنم از یک جهت به حسین ربطی نداشت. از همان جهتی که به تو هم مرتبط نیست و لزومی ندارد که اوقات خوشت را با آن درگیر شوی، با من درگیر شوی، با حال من درگیر شوی! حسین البته آن شب مردانگی کرد و گفت «بیا». اولش گفت «یک خرده دیر نیست؟» و من گفتم «برای تو که متأهل هستی و آدم‌های مرتب و منظم، چرا دیره؛ ولی برای یک تنهای سربه‌هوا هیچ‌وقت دیر نیست!»، و خودم با این «هیچ‌وقت دیر نیست»ش خیلی حال کردم، و بعد هم رفتم و تا چند ساعت بعد از نیمه‌شب، در کوچه‌ها قدم‌زنان گرداندمش، تا از بهار تنفس کنیم و گام‌هایمان را با هم شریک شویم، بلکه حال من بهتر شود! که شد! می‌دانی؟ این معجزه‌ی رفاقت است! دوستان حتی بدون هیچ کنش خاصی، وجودشان می‌تواند حال آدم را بهتر کند. البته کم و زیاد دارد، ولی اگر واقعاً دوست باشند، همین که هستند مفید هستند. لذاست که می‌فرماید «مرسی که هستی!»

 

علی می‌گوید هر وقت دمغ بودی، با دمغ بودن خودت درگیر نشو! یک هم‌چین حرفی می‌زند. می‌گوید تماشا کن حال خودت را. بیا بیرون از خودت بایست و به طاهای دمغ نگاه کن. سعی کن آن دمغ بودن تو را درگیر نکند، خفه نکند، اسیر نکند. سعی کن بر آن مسلط باشی. خوب می‌گوید. حالا امشب که دمغ هستم، فارغ از این‌که دلیلش را می‌دانم یا نمی‌دانم؛ هی دارم تلاش می‌کنم بروم آن طرف اتاق و به این بچه‌ی دمغ نگاه کنم. رفتارش را کمی تا قسمتی مورد مشاهده و مطالعه و دقت و تحلیل قرار بدهم و فکر کنم که چرا این‌طوری شده، حالا خوب است که این‌طوری شده یا بد است که این‌طوری شده، حالا چه‌کارش بکنیم یا چه‌کارش نکنیم! و سعی می‌کنم که تمرین کنم تا دمغ بودن یک چیزی باشد بیرون از من، حتی اگر برای من است. مثل هر چیز دیگری که برای من است، ولی در من نیست، خود من نیست، چیز دیگری است که می‌شود ازش دور شد، فاصله گرفت و نگاهش کرد.

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۲
سید طاها

لابد حالا دیگر باید بدانم که ناشکیبایی و هیجان‌زدگی در برابر سختی فلان شرایط یا بی‌معرفتی فلان دوست یا ستم فلان مجموعه یا چه و چه، واکنشی است که دنیا دلش می‌خواهد از ما ببیند، اما ما باید او را در خماری بگذاریم و آرزویش را بر دلش بنشانیم. کلاً چشم دنیا نباید از بعضی انگشت‌هایمان دور بماند. دنیا را کلاً به دل نگیریم، وقتی غیر از دل، این همه چیز دیگر هم هست! ارزش دل بیش از این‌هاست.

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۳۵
سید طاها

بهار است، و من از وقتی این‌قدر بودم [تصویر متأسفانه موجود نیست!] بهار را خیلی دوست داشتم. در بهار هیچ‌جوره دلم نمی‌خواهد بپذیرم که حالم خوب نیست. حتی اگر فلان بیماری مختصر یا بهمان درد روحی هم داشته باشم، دلم می‌خواهد تمام‌قد روحیه‌ام را به مصافش ببرم که چون بهار است، حال من خیلی هم خوب است!

چه‌قدر خوبند آدم‌هایی که شبیه بهار هستند، حضور پرقدرتشان حالت را مجبور می‌کند که خوب باشد. در کنارشان بدی‌ها غلاف می‌کنند و بی‌جنگ و خون‌ریزی، حال خوب فاتح می‌شود. از این آدم‌ها دارید توی زندگی‌تان؟

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۷
سید طاها

وقتی آن نمایش‌نامه‌نویس پرافتخار یونانی که دیالوگ‌های عاشقانه‌ی نوشته‌هایش کپشن‌های اینستاگرام را پر از لایک می‌کند -همان آقای سوفوکلس (496-406 ق.م.) را می‌گویم- وقتی جوانی‌اش را پشت سر گذاشته بود و رمق اعضا و جوارحش به سستی گراییده بود؛ روزی یکی آمد ازش پرسید که حالا در این سن پیری‌ آیا هنوز هم می‌تواند رابطه‌ا‌ی جنسی داشته باشد یا نه. سوفوکلس جواب خیلی خوب و باحالی داد. گفت که «خیلی خوشحالم که از چنگ این میل [کوفتی] خلاص شده‌ام، حس برده‌ای [مفلوک] را دارم که از دست یک ارباب ظالم و دیوانه [و زبان‌نفهم و خر] فرار کرده باشد.» [عبارات داخل کروشه را طبعاً من افزوده‌ام، برای این‌که -نمی‌دانم چرا- دلم می‌خواهد سوفوکلس در اصل این‌طوری جواب داده باشد!] خب، حالایی‌ها که خیلی‌هاشان مثل سوفوکلس فکر نمی‌کنند به نظرم. البته شاید اصلاً فکر نمی‌کنند! بی‌دلیل دلشان می‌خواهد وضعیت را به شکل مطلوب سابق نگه دارند، حتی اگر وضعیت بعدی بهتر باشد! بیش‌تر از آن‌که فکر کنند هم تقلید می‌کنند. راحت‌تر است، هزینه‌ش هم کم‌تر است! برای همین تا پا به سن می‌گذارند به انواع و اقسام دارو و درمان و گیاه و علف و چه و چه متوسل می‌شوند که توان جنسی‌شان هم‌چنان استوار بماند. حالا کار ندارم. شاید دلیل موجهی داشته باشند. شاید شرایط فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی‌شان با زمان سوفوکلس فرق دارد یا وضع مالی باباشان مثل وضع مالی بابای سوفوکلس توپ نیست (گرچه نمی‌دانم آن زمان وضع توپ بابا در این زمینه چه‌قدر تأثیر داشته!) و خلاصه طوری است که در جوانی هم نتوانسته‌اند برای میل جنسی‌شان طرفی ببندند و حالا می‌خواهند جبران کنند. شاید هم طرفی بسته‌اند و می‌خواهند تا ابد همین‌جور طرفی ببندند! چه می‌دانیم؟!

 


چند روز است که گوشی تلفن همراهم پُکیده و از کار افتاده. داغان شده و لاجرم خاموش است. گوشیِ جایگزینِ موقتی هم برایش پیدا نکرده‌ام و برای همین از قیدش رهیده‌ام. هر وقت می‌خواهم برای قدم زدن یا خریدی چیزی از خانه بیرون بروم، طبق عادت یک لحظه به این فکر می‌کنم که گوشی کجاست تا برش دارم، بعد سریع یادم می‌آید که لاشه‌ی خدابیامرز افتاده گوشه‌ی اتاق، لب‌خندی می‌زنم و سبکبار می‌زنم از خانه بیرون. هر کسی هم ازم می‌پرسد «خب چرا نمی‌روی درستش کنی؟» ناخودآگاه به یاد تلاش امروزی‌ها برای درست کردن ضعف قوای جنسی در کهن‌سالی و آن حرف سوفوکلس می‌افتم، نمی‌دانم چرا!

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۴
سید طاها

توی بروشورهایی که در حرم امام رضا می‌دادند، یک صفحه‌ای داشت در مورد برخی مشاهیر مدفون در حرم. آن صفحه را که دیدم، راست چشمم افتاد به عکس ملاصدرا و شگفتی زیاد در شکل دهان و چشم من نمایان شد. خواهرم که از تعجب من تعجب کرده بود، دلیل را پرسید. من هم در همان حال که داشتم جواب می‌دادم، بروشور را به کله‌ام نزدیک کردم تا ببینم دور و بر عکس چه نوشته. دیدم نوشته «بهاءالدین محمد عاملی، معروف به شیخ بهایی». بلافاصله در ادامه‌ی پاسخم این نکته را هم برای خواهرم گفتم؛ که کنارش نوشته شیخ بهایی، در حالی که عکس ملاصدرا است. خواهرم پرسید «از کجا می‌دانی ملاصدرا است؟» گفتم در جاهای دیگری دیده‌ام که این نقاشی به چهره‌ی ملاصدرا نسبت داده شده. گفت «شاید آن‌ها اشتباه بوده!» به همین راحتی! چیزی نگفتم و شانه‌ای بالا انداختم و ادامه‌ی بروشور را ورق زدم. به این فکر می‌کردم که آیا ممکن است یک چیز پرتکرار اشتباه باشد و اتفاقاً یک مورد نادر درست باشد؟ و دیدم که بله! از قضا خیلی ممکن است و خیلی هم اتفاق می‌افتد. مثلاً خرافاتی که جزء فرهنگ عمومی مردم بوده یا باورهایی که رایج بوده ولی درست نبوده. در چنین شرایطی اگر کسی خلاف فرهنگ عمومی رفتار کند، شاید خیلی شگفتی‌برانگیز باشد، گرچه رفتار درست همانی است که او انجام می‌دهد. حالا در مورد عکس شیخ بهایی به نظر نمی‌رسید این‌طوری باشد و به نظر می‌رسید یک سهو و سهل‌انگاری در طراحی باعث این مسئله شده باشد، اما در کل نکته‌ی ساده‌ای که خواهرم گفته بود، نکته‌ی ارزشمندی بود، حتی اگر خودش هم نمی‌دانست که نکته‌اش این‌طور ارزشمند است!

 

بله. من آخر پارسال تا اول امسال را مشهد بودم. یکی دو روزی از آن و یکی دو روزی از این. قبل از رفتن دوستی بهم گفت «خوش به حالت که سال جدیدت رو کنار امام رضا شروع می‌کنی». من هم بهش گفتم که «تو هم می‌تونی کنار امام رضا شروع کنی! امام اگر امام است، با یک سلام می‌آید کنار قلب تو و سال جدیدت کنار او آغاز می‌شود.» ای بسا کسی که موقع تحویل سال در حرم امام نشسته باشد و دلش پی آرزوهای خودش باشد. کنار بودن به چه معنی است؟ مثلاً فکر کن مردی که همسرش را در آغوش گرفته، اما دلش پی کار و گرفتاری خودش باشد؛ و یک مرد دیگری را که دنبال کار و گرفتاری خودش باشد، اما دلش پی معشوقه‌ای. به نظر تو زن و مرد کدام یک از این دو قصه بیش‌تر کنار هم هستند؟! حالا دور از تشبیه. منظور این‌که، من کنار هم بودن را آن‌طوری می‌فهمم، که دلت کنارش باشد، که یادش در دلت باشد. حالا اگر جسمت هم کنارش باشد که چه بهتر. خیلی بهتر! هم کنارش باشی و هم حواست بهش باشد. اما حواس جمع خیلی مهم است. مهم‌تر است. من این‌طور فکر می‌کنم. صحبت از امام هم که می‌شود، من فکر می‌کنم اگر دلت به یاد امامی که دوستش داری گرم است، خیلی غصه‌ی نبودن در بارگاهش را نخور. سعی کن تا جایی که می‌توانی شکل و شمایل رفتار و زندگی‌ات به خوبی‌ها و قشنگی‌های رفتار و زندگی آن امامِ خوب، شبیه شود. آن‌وقت تو از همه‌ی مردم، حتی از خود مشهدی‌ها و خود خادمان حرم هم به امام نزدیک‌تری. آن‌وقت قلب تو می‌شود ضریح امام و پنجره‌ی حاجت. می‌نشینی کنار دل خودت و دعای تحویل سال می‌خوانی. «حوّل حالنا إلی أحسن الحال» می‌خوانی. ای بسا بیش‌تر مقبول بیفتد.

سال جدیدتان پر باشد از حال خوب. سال جدیدتان مبارک باشد.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۰۲
سید طاها

یک بیماری خیلی خطرناک وجود دارد و آن این است که وسیله جایش را بدهد به هدف؛ به عبارت دقیق‌تر، هدف جایش را بدهد به وسیله. یعنی چیزی که قرار است وسیله‌ای باشد و خودش موضوعیت ندارد، خودش بشود خیلی مهم و بشود هدف و بشود همان خیلی مهم. مثلاً بچه می‌رود مدرسه که مشق بنویسد و الفبا یاد بگیرد، خب حالا اگر فرض بگیریم که این الفبا یادگرفتن هدف باشد (که نیست، بلکه آن هم خودش وسیله است، ولی حالا فرض بگیریم هدف باشد) مداد و خودکار و دفتر و نوشت‌افزار وسیله‌اند برای این هدف، ولی بچه کم‌کم حواسش را می‌دهد به این نوشت‌افزار. هی دنبال نوشت‌افزار خوب و خوشگل می‌رود و این چیزهایش را با این چیزهای دوست‌هایش مقایسه می‌کند و با این‌چیزهایش ور می‌رود و از این‌کارها. خب، او بچه‌ است و ممکن است هم‌چین خبطی بکند، ولی من و شما که بزرگ شده‌ایم خیر سرمان، نباید در ابعاد بزرگ‌تر، مرتکب خطاهایی بشویم که جنسش همین است. مثال بزنم؟ خب مثال فت و فراوان است. مثلاً ماشین برای جابه‌جایی شما است، وسیله است. به‌ش می‌گویند وسیله‌ی نقلیه. اما برای بعضی‌ها ماشین می‌شود هدف. اصلاً می‌شود خود زندگی. طرف سی‌سال فکر می‌کند چه ماشینی خوب است، بعد ده سال پول جمع می‌کند تا آن را بخرد، بعد چهل سال فقط از ماشینش مواظبت می‌کند و دل در گرو آن ماشین دارد. خب اصلاً قرار نبود ماشین این‌قدر مهم باشد. ماشین برای این خوب است که بنشینی تنگش و لذتش را ببری و با آن نقل مکان کنی. وسیله باشد برای نقلیه، نه آن‌که خودش موضوعیت پیدا کند. تو باید سوار ماشین بشوی، نه ماشین سوار تو بشود. نمونه‌ی دیگر درس خواندن است. یا مدرک گرفتن. یا قبول شدن در دانشگاه، یا فارغ شدن از تحصیل در دانشگاه. یا اصلاً کل دانشگاه. حالا از وسیله بودن دانشگاه که نباید خودش بشود هدف غایی، بگذریم؛ کنکور که رسماً وسیله‌ است برای رسیدن به دانشگاه، ولی برای بعضی بچه‌ها و خانواده‌هایشان این کنکور می‌شود هدف، می‌شود مایه‌ی حیثیت کل دودمان. غیر از این‌ها هم مثال زیاد است. انواع و اقسام دارد. برای هر کسی می‌تواند به شکل خاصی وجود داشته باشد. خطری است در کمین همه. به نظرم گریبان خیلی‌ها را می‌گیرد. حواسمان بهش باشد.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۴۰
سید طاها

وقتی می‌خواهی از فرعی وارد بزرگ‌راه شوی، یک خط سرعت دارد که در حاشیه‌ی بزرگ‌راه است و فرصتی است برای افزایش دادن سرعت ماشین و رساندنش به حداقل سرعت مناسب بزرگ‌راه. وقت‌هایی که می‌رسم به آن خط افزایش سرعت، خیلی حال می‌کنم. ژست خلبانی را می‌گیرم که هواپیما را با وقار رسانده به اول باند و حالا می‌خواهد گازش را بگیرد. تکیه می‌دهم به صندلی و دست‌ها را بر فرمان عمود می‌کنم و ماشین را به شتاب فرا می‌خوانم. البته من سرعت و گاز دادن را همیشه دوست ندارم. به عبارتی از این بچه‌بازی‌های بچه‌راننده‌های جوگیر خوشم نمی‌آید. یک رانندگی آرام و امن را دوست دارم، ولی سرعت گرفتن در بزرگ‌راه به معنی بد راندن نیست. بزرگ‌راه اساساً جایی است برای آمیختن سرعت و رامش در راندن. شبیه خلبانی، شبیه کاری که خلبان در ابتدای باند بر سر هواپیما می‌آورد. فکر می‌کنم اگر خلبان بودم،‌ همان ابتدای باند را از اوج پرواز هم بیش‌تر دوست می‌داشتم. به خاطر همین‌که آن‌جا آغاز یک شتاب است. شتاب است که هیجان خاصی دارد، وگرنه سرعت‌داشتن زود ملال‌انگیز می‌شود. شتاب، اما حرکتی است در حرکت! تغییر کیفیت حرکت است. یک حرکت یک‌نواخت نیست. تنوعی است در حرکتی که وجود داشته یا خواهد داشت. فرصتِ شتاب، فرصتی برای جابه‌جایی است در شکل جابه‌جایی؛ و خب این خیلی جالب است! و من هم آن را دوست دارم؛ حسی را که از نقطه‌ی آغاز یک شتاب تازنده دریافت می‌کنم. دوست دارم این حس را. حسِ خط افزایش سرعت کناره‌ی بزرگ‌راه را‌، و حس ابتدای باند پرواز را.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۱
سید طاها

امروز روز بزرگ‌داشت خواجه نصیرالدین طوسی بود. روز مهندسی و روز مهندس. روز بزرگ‌داشت ابن‌سینا هم روز پزشک است. باشد. ما که بخیل نیستیم. اما ابن‌سینا قبل از آن‌که طبیب باشد و بیش از آن که طبیب باشد، فیلسوف بود و حکیم بود. قبول ندارید، از خودش بپرسید! خواجه نصیرالدین طوسی هم آن زمان که متکلّم بود و به علم کلام رنگ و بوی فلسفی داد و ابداعات ماندگاری از این دست، و تجرید الاعتقاد را نوشت که با شرح محقق حلی شد یکی از آثار برجسته‌ی کلام امامیه؛ آن زمان نه انجین وجود داشت و نه انجینیر، و مهندسی امروزی هم صد سال با حال و هوای خواجه‌ی طوسی جور در نمی‌آید. حالا دیگر خود دانید. اگر دلتان خواست روز بزرگ‌داشت ملاصدرا را هم بگذارید مثلاً روز سفر و گردشگری؛ چون اسم کتاب ملاصدرا اسفار است!

اصلاً انگار نه انگار که شیخ الرئیس و خواجه‌نصیرالدین طوسی و دیگران اصل شهرتشان برای آثار فلسفی‌شان بوده و طب و ریاضیات و نجوم و چه و چه را در جغرافیای علوم زمان خود، و در پی فلسفه آموخته باشند. حساب و کتاب ندارد که. روز تولد سهراب سپهری را هم بگذارید روز نقاش. روز تولد کمال‌الملک را هم بگذارید روز کمال. کمال و ترقی مثلاً.

 

●●●

مکانیکی سر کوچه‌ی ما، یک‌بار لامپ جلوی ماشین را عوض کرد، ده دقیقه طول کشید، ده هزار تومن برایش دستمزد گرفت. یک‌بار هم لوله‌ی آب ماشین ترک برداشته بود، برای تعویضش حدود یک ساعت وقت لازم داشت، هفتاد هزار اجرت گرفت. حالا بروید دانشگاه و مهندس شوید!

روز مهندسی مبارک :)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۸
سید طاها

خود من خیلی بار تا حالا دلم خواسته که اینستاگرام داشته باشم. عکس بگیرم یا طرح بزنم و بفرستم تنگش. در پست قبلی که یک حرف نغزی در تریپ جملات حکیمانه‌ی قصار پیرامون اینستاگرام و این‌ها افاضه نمودم، یک‌نفر در وبلاگ امتیاز منفی داده به افاضه‌ام! من وقتی به پستم یک امتیاز منفی داده می‌شود یا کسی از دنبال‌کردن وبلاگم انصراف می‌دهد، خیلی فکری می‌شوم که چرا. بله خوب است آدم برای خودش زندگی کند. خوب است دربند این نباشد که حالا دیگران چه می‌گویند. همین پریشب امید بهم زنگ زده بود و وسط حرف‌هاش گفت که خوب است کم‌کم یادبگیریم که برای دیگران زندگی نکنیم. ولی خب شاید هم چیزی این وسط بوده که خوب نبوده. این وسط منظورم توی پست قبلی وبلاگ است. مثلاً سوء تفاهمی را سبب شده باشد یا یک چیز کوفتی این‌چنینی را. خلاصه من یک‌بار دیگر با نگاه انتقادی‌تری پستم را خواندم. بعد دقت کردم و گفتم شاید کسی برداشت کرده باشد که مثلاً «کسی که اینستاگرام دارد، نمی‌تواند جذاب‌ترین و عالی‌ترین و خفن‌ترین زندگی‌ها را داشته باشد و مثلاً خر است که اینستاگرام دارد!»، در حالی که نه بابا، این‌ها چه حرف است؟ مسئله از آن‌وری است، نه از این‌وری. یعنی می‌خواستم بگویم کسانی هستند که زندگی‌هایی بسیار جذاب و باحال و لذت‌بخش و متعالی دارند، ولی اینستاگرام ندارند! برق هم به زور دارند، چه برسد به اینستاگرام. بعضی‌هامان رفته‌ایم از نزدیک نمونه‌هاش را دیده‌ایم. زندگی‌شان را هم دیده‌ایم. حالا وقت گفتنش نیست. منظور این‌که آن وقتی که داشتم آن پست را می‌نوشتم، این فکر مدنظرم بود که شاید بعضی‌ها وقتی همه‌ش صفحات اینستاگرام را دنبال می‌کنند، ذهنشان کم‌کم محدود می‌شود به گزارش‌های اینستاگرامی. می‌خواستم بگویم که برخی جلوه‌های برخی زندگی‌های باحال، به سختی در قاب‌های اینستاگرامی جا می‌شوند، و خلاصه مواظب باشید که دنیایتان محدود به آن‌چه اینستاگرام نشان می‌دهد نباشد و از بقیه غافل نشوید. ملتفت عرضم شدید حالا؟ یا باز هم قرار است امتیاز منفی بدهید و وبلاگ را آنفالو کنید؟! indecision

خب، امیدوارم اگر سوء تفاهمی شده بوده، رفع شده باشد. اما داشتم می‌گفتم که خودم خیلی بار تا حالا می‌خواستم اینستاگرام درست کنم و فِرت‌فِرت عکس بفرستم داخلش، اما چرا نشده است که بشود؟ می‌گویم، ولی شاید برایتان جالب نباشد! وقتی می‌خواستم اینستاگرام را روی گوشی نصب کنم، دیدم فهرستی از انواع و اقسام مجوزهای ممکن را برای همه‌ی دسترسی‌های ممکن به حریم شخصی و غیرشخصی من در گوشی می‌خواهد بگیرد! دسترسی به هر چیزی که فکرش را هم نمی‌کردم. یادم می‌آید که وقتی داشتم آن فهرست کذایی را زیر نظر می‌گذراندم، بارها با خودم گفتم «دِ آخه اینو دیگه واس چی می‌خوای کصافت!» کصافت با صاد! خب به نظرم منطقی نبود، ولی به این زودی هم کوتاه نیامدم. چون اندرویدم از آن نسخه قدیمی‌هاست و امکان اصلاح دسترسی‌ها را نمی‌دهد، رفتم سراغ برنامه‌های این‌کاره. مجوزهای بیخودی‌اش را برداشتم و سپس نصب کردم، اما دیدم که لامصب کار نمی‌کند! پس دو راه داشتم؛ یکی امضا کردن آن قرارداد ننگین و ذلت‌بار برای نصب شازده، و دیگری هم زدنِ عزت‌مندانه‌ی قیدِ نصب‌کردن شازده! گفتم که، شاید برایتان جالب نباشد. ولی آن لحظه‌ای که قیدش را زدم خیلی حس شکوه‌مندِ «هیهات منّا الذله»طوری داشتم. یک حس خفن کفّ نفسی داشتم یا چیزی شبیه به این. مثلاً هوسم را به خاطر ملاحظه‌ای عقلانی گذاشته‌ام کنار. یک‌ هم‌چین چیزی. بالاخره از خیرش گذشتم. و قضیه این‌چنین بوده، وگرنه شاید من هم الان داشتم طیفی از پست‌های خوب تا مزخرف اینستایی را زیر انگشت می‌لغزاندم. پناه بر خدا.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۹
سید طاها

اگر انواع و اقسام زندگی‌های مردمان این دنیا را دارید از پنجره‌ی اینستاگرامتان دنبال می‌کنید، می‌خواستم یادآوری کنم که احتمالاً دسته‌ای از بهترین و جذاب‌ترین و عالی‌ترین زندگی‌های روی این کره‌ی زمین، صاحبانشان اصلاً اینستاگرام ندارند. دنیای اینستاگرامی‌‌جات کوچک و محدود است، گرچه بزرگ جلوه می‌کند. «زندگی جای دیگری است.»

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۱
سید طاها